قسمت سیزدهم
آبم داره میاد!!
اینم از این!
اهه... آبم اومد~
توی دهن ربکا هم
ریختم...
ااه... الان باید
چیکار کنم؟
باید تمیزکاری
کنم...
یه خشم وحشتناکی
از طرفش احساس میکنم...
اوه، خدا.
شما دو تا دارید
چیکار میکنید؟
اوه،خدا!
اونا چشونه؟
میشل، بیا اینو
ببین.
باورم نمیشه...
از کی اینا انقدر
بهم نزدیک شدن؟
اونا گرفتن خوابیدن
انگار نه انگار...
خروپف
خروپف
خروپف
اون حتما بخاطر
شنا کردن امروز
خسته شدن.
باید بریم زودتر
شامو درست کنیم.
شاید بهتره بریم
براشون یه پتو
بیاریم.
من میارم.
خروپف
خروووپف
عجب... فقط فکر کردن
بهش باعث میشه قلبم
بیاد تو دهنم.
اصلا حواسم نبود که
مونیکا داره میاد سمتمون..
اگه ربکا اونقدر سریع واکنش
نشون نمیداد، مچمون رو میگرفتن.
خیلی عجیبه... هر چی بیشتر
باهاش وقت میگذرونم،
خوشگلتر به نظر میرسه...
شاید بهم بد و
بیراه بگه،
ولی اینکه با همهچی
کنار میاد و هر کاری
بخوام میکنه، کیوتش میکنه...
من واقعا ربکا
رو دوست دارم؟
ربکا...
دیگه میخوام این ماجرا
رو تمومش کنم. از این بعد
دیگه دست بهم نمیزنی.
یکم پیش که
خودت اول شروع
کردی.
ح-حالا هرچی!!
احساس میکنم همیشه
منم که بازندهم!!
تو بازندهای؟
بنظر میرسه که خیلی
قشنگ ارضا میشی که...
خفه شو!!
به هرحال، اگه دوباره
اینکارا رو کنی، همچی رو
به دنیل میگم!
دارم بهت
هشدار میدم!!
د-داری چه غلطی
میکنی؟!
فقط بشین کنارم.
قول میدم دیگه
هیچ کاری نکنم.
شاید فکر کنن عجیبه
که این موقع شب با
تو اینجا نشستم.
نه، فکر نمیکنن. وقتی
سرتو گذاشتی رو پام و خوابیدی
هم کسی چیز عجیبی نگفت...
تا وقتی اینجایی از
آسمون شب لذت ببر.
تو این موقع سال میتونی
کلی شهابسنگ ببینی.
دیدی؟
اها! کی اصلاً براش
شهابسنگ مهمه...؟
تو اولین نفری.
تو اولین کسی هستی
که از وقتی بچه بودم و پام
به این جای غریب رسید، اونقدر
حس نزدیکی بهش داشتم...
درست مثل بابام.
احتمالاً تو هم همین حس
رو نسبت به اینجا داری.
اگه وقتی به اینجا عادت کردی
هنوز کنارم احساس
معذب بودن داشتی...
میتونی همچی رو
به بابا بگی.
و بعد من از
اینجا میرم...
چون بالاخره آخر سر،
تو دختر واقعیش هستی...
عجب، اون یکی
چه بزرگه...
اگه اینا بخوره به زمین،
کل سیاره نمیترکه؟
چی میگی؟
هههه.
کارشو خوب
بلده...
همهشون رو تا آخر هفته
میندازیم بیرون...
اووه، خودت
اینو درست کردی؟
واسه من؟
بله... من و ربکا باهم
درستش کردیم...
راستی مونیکا حروف
اسم رو حک کرده.
میشل حتی دستشو
برید وقتی داشت
درستش میکرد.
ببخشید دیگه یه چیز
بهتر ندادم بهتون...
اگه خوشتون نیومده
پس-
نه، نه، نه.
تا حالا هیچوقت همچین
کادوی قشنگی نگرفته بودم...
میتونم شما دو تا
رو بغل کنم؟
خیلی ازتون
ممنونم...
حالا که فکر میکنم،
من هیچوقت همچین
کادویی بهش نداده بودم...
اون خیلی خوشحاله...
اوووق...
اوووق...
اخخ
اوففف...
اووق
اووق
اوووق...
عووووق
عااح...
دنیل...
سرفه
سرفه
عااههخ
عاااههخ
یاممم
یاااممم
عااهخخ...
یامم
یاامم
اتفاق بدی توی
سفر کاریت افتاد؟
چطور...؟
حس کردم حین سکسمون
داشتی استرس کاریت
رو تخلیه میکردی...
هاها، حس ششم
زنها عجب چیزیه-
بهم بگو. گاهی فقط
درددل کردن با یه نفر میتونه
حالت رو بهتر کنه.
ظاهرا محصولاتی مشابه
اونایی که شرکت ما ارائه
میده، به تازگی وارد بازار شدن.
مگه نگفته بودی با تکنیکهای
اختصاصی ساخته شدن؟
فکر کنم اطلاعات محرمانه
شرکت ما لو رفته...
از اون گذشته...
عزیزم، شرکت هیستِر
رو یادت میاد؟
البته.
اولین بار توی مراسمی که خودشون
برگزار کرده بودن باهاشون آشنا شدیم.
اونا بزرگترین مشتری شرکت ما
هستن، ولی انگار قصد دارن
همکاریشون رو با ما قطع کنن...
پس همچین چیزایی
پیش اومد.
حتما خیلی پراسترس
بودن برات عزیزم...
اشکالی نداره. اینکه تو و بچهها
با خوشآمدگویی منو استقبال
کردین، حالمو خیلی بهتر کرد.
خوشحالم.
حتما دیوونه شدم.
نمیتونم بخوابم از بس
به ربکا فکر میکنم...
هووف~
میخوام انجامش
بدم...
این وقت شب
داری چیکار میکنی؟
ه-هیچی. تمرین
تمرین!
هنوز نرفتی بخوابی؟
یادم اومد توی دفترم
یکم کار داشتم...
کمتر خیره شو و
برو بخواب.
باشه
آره، باید دست از فکر کردن
به همهی این چیزا بردارم و
قبل خواب یه کم ورزش کنم...
سهچان!
چیزی شده بابا؟
کسی اومده بود
تو اتاقم؟