راز دختر فروشنده قسمت ۳ از ۳۲۲ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲
الو؟
هی، کجایی؟
دارم می‌رم خونه…
آره؟ می‌خوای با هم
جوجه بخوریم؟
نه… پول ندارم.
بیا دیگه~ من حساب می‌کنم.
یه آبجو هم بخوریم.
بیا خونه‌م.
هاا…
هِن…
باشگاه،
دو دریم
هیس~ صداتو بیار
پایین، جی-یون.
می‌خوای
بقیه‌ی دانشجوها
گیرت بندازن؟
برام مهم نیست~
واو، تو رو ببین…
فکر می‌کنی
هیجان‌انگیزه، نه؟
نننغ~!
چقدر پلشتی…
آره، خیلی
هیجان‌انگیزه…
منم فکر می‌کنم همین‌طوره.
آآآه!
جی-یون…
چقدر
سکسی‌ای…
حس می‌کنم دارم
ارضا می‌شم…!
آه، جی-یون…!
هاا…
چطور بود؟
خوب بود؟
آره، عاشق اینم
که تو جاهای جدید
انجامش بدم.
آه، درسته.
اون بچه‌ای که قبلاً
کنارت بود کی بود؟
منظورت
جون-بانگه؟ چیش؟
اسمش همینه؟
خب…
واو…
جدی؟
به نظرم یه‌جورایی
بامزه‌ست.
هرچی که
بخوام؟
آره، فقط تو رو دعوت کردم…
بچه‌ها اگه
بفهمن می‌کشنم.
جدی…
لازم نیست
نگران بقیه باشی.
به سلامتی~!
به سلامتی…
دیوونه‌ای. هه‌هه
خیلی خجالت کشیدم…
چه احمقی~
هاهاها
آه…
ها؟
هی، جون-بانگ…
چه حسی به من داری؟
چی؟ این که یهو
از کجا اومد…
این دیگه چیه…
این داره چی
می‌گه؟!
خب… اینکه چه
حسی بهت دارم…؟
خواهش می‌کنم، بگو…
احمق…
بیا اینجا.
می‌تونی به سینه‌هام
دست بزنی.
چقدر نرم‌ان…!
لعنتی! کیرم
سیخ شد…!
دا-یه! آبجو
تموم کردیم!
این‌جوری نمی‌شه!
می‌رم بازم بگیرم!
ها…؟!
هی! صبر کن!
جون-بانگ…
می‌خوای همین‌طوری
بمونی…؟
هوف! جون سالم
به در بردیم.
این دختره رو چه
به سرش اومده؟
نمی‌بایست این‌طوری
به دا-یه فکر کنم.
از بچگی با هم
دوستیم…
ولی نمی‌دونستم
سینه‌هاش این‌قدر
بزرگه…
خیلی هم
نرم بودن.
خدایا، منو چه
به سرم اومده…
مغازهٔ اون-هه،
تلفن ۲۶۸-۴۹۴۹
وقتی برگشتم، باید
خودمو مست بزنم.
ها…؟ قفله.
اون-هه…
این یارو کیه…
کنار اون-هه؟
بهت گفتم، بی‌خیال شدم.
هی، یه بار دیگه فکر
کن. اگه کارا خوب پیش
بره، این دفعه پول زیادی
به جیب می‌زنیم.
اون حرومزاده…!
هیچ‌کس از تو
بهتر نیست. برای همینه
که نمی‌تونم به‌راحتی
ازت بگذرم.
تو همونی هستی که
می‌خوام باهاش کار کنم.
ولم کن! اگه یکی
ببینتمون چی…
بیا دیگه~ قبلاً
بهترین بودی.
حالا که دور و برت
پر از بچه‌مرده‌ست، حس
می‌کنی دختر دانشجویی؟
می‌دونم بابات برای
ساختن این مغازه قرض کرده.
نمی‌خوای به بابات کمک کنی؟
یادت باشه، وقت
زیادی نداری. تا هفتهٔ
بعد جواب می‌خوام.
هاها. اگه
همین‌طوری
ادامه بدی…
مغازه و
بابات رو به گند
می‌کشم!
آخ!
می‌خوای
گذشته‌ت رو به همه
بگم؟ هان؟!
داره از چی
حرف می‌زنه؟
بهتره برم…
آخ!
کی اون‌جاست؟
لعنتی…!
گندم زده شد!
ادامه دارد
پایان

قسمت 3 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۲۲ ساعت بعد

فردا ۱۰:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۱ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی راز دختر فروشنده
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت