



نه بابا…
جی-یون لی عمراً
با جون-بانگ باشه.
احتمالاً رفته دستشویی.
راز دختر
فروشنده
قسمت ۱۲
مغازهٔ اون-هه، تلفن ۲۶۸-۴۹۴۹
کی شیرکاکائو
میخواد؟
من! این مالِ منه!
یه بستنی
میخوام. ولی نمیدونم
اون مدلی که دوست
دارم دارن یا نه…
به جون-بانگ گفتم
جواب پیامم رو نده، ولی
فکر نمیکردم گوش کنه.
خانوم، میخوام
حساب کنم~
آها، باشه…
شما فردا کلاس ندارید؟
چطور وسط هفته
اینقدر میخوری؟
سال بعد خوب
درس میخونم.
معلومه که میخونی~
هههه…
هیک!
جدی میگم! میخوام
بورسیه بگیرم!
بهش فکر کردی؟
هاا…
شب فوقالعادهای
بود…
باورم نمیشه این
دستها همینجا…
روی کل بدنش بودن!
ای کاش
یه شانس دیگه با
اون داشتم… اه!
نه…! دارم برای
مدرسه دیر میکنم!
بههرحال…
اوه!
هی!
هاها…
هی…
باید برای دیشب
یه بهونهای بیارم…
اِ… بچهها…
حتی یادم نمیاد
چطور رفتم خونه…
ببخشید
نگرانتون کردم.
مشکلی نیست… ما
که نگرانت نشدیم.
آره… هرچی…
چرا همهشون
شبیه زامبیان؟!
ببینم…
هیون-وو
هنوز نیومده.
دا-یه کجاست؟
چی…؟!
واو…
چقدر
عوض شده!
اوه، دا-یه…
دا-یه!
این طرف!
یه جا برات
نگه داشتیم!
هان…؟
صبح بخیر~! بیا،
بذار اینو برات بگیرم.
صبح بخیر~
چه روز قشنگیه،
مگه نه؟!
دا-یه…
هی.
چه خبر؟
حالم زیاد
خوب نیست.
خیلی خمارم. بیا
یه رامن بخوریم…
آه، حتماً…!
آخیش…
حداقل هیون-وو
مثل همیشهست.
خب، مگه قراره
با هم دوست بشن
یا چیزی…
فقط با هم
میخوابن…
خیلی خب. بیایید
تمومش کنیم.
هی، بیا بریم یه
چیزی بخوریم.
آه، باشه…
امروز عجیب
رفتار میکنه.
هی،
جون-بانگ!
قبلاً همیشه دور
و برم میپلکید…
هههه
یهجورایی حس
عجیبیه…
گور بابای این دهات!
باورم نمیشه این
همه راه اومدم که فقط
یه رامن بیمزه بخورم!
ما آیندهی درخشانت
رو میبینیم
آره…
کلاً بهخاطر جی-یون
یادش افتادم.
اون-هه…
مغازهی اون-هه
سلام~
سلام، اون-هه~
سلام…
ها؟
این چشه…
اون-هه، امروز
حالت بده؟
چرا اینطوری
نگام میکنه؟
اَه، کمرم درد
میکنه…
ها…؟ جی-یون؟!
آها، سلام بچهها~
جی-یون…!
یه لحظه
بذار ببینمت
باید حرف بزنیم.
ها؟ در مورد چی؟
آه، اومم…
هی…
ها؟!
جون-بانگ…
میتونی یه کاری
برام بکنی؟
اون لحظه،
نمیدونم چی
به سرم اومد.
بعدش…
این دفعه برام
چکار میکنی؟
مثل دفعه قبل…
هر کاری بگی میکنم…
…هر کاری که بخوای.
راز دختر
فروشنده
ادامه دارد
امیدوارم دیگه لازم نشه بیام اونجا به دیدنت.
sarrast.com
یکم بفهم کصخل