راز دختر فروشنده قسمت ۵ از ۵۱۷ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷
باید دوباره به‌زودی با
من مشروب بخوری.
تو معتاد
مشروبی؟
چی؟ من
امروز اصلاً زیاد
نخوردم!
چرا زیپش بازه؟
چه عجیب…
راز دختر فروشنده
ترجمه اختصاصی
سایت سرراست
قسمت ۰۵
فردا می‌بینمت~
جون-بانگ…
مشکوک می‌زد…
بهتره از
دوستام بپرسم.
۱۴ آوریل
خودت گفتی از پشت ساختمون اومد
سو-اون
چی؟ چرا باید
اینکارو توی خیابون
انجام بده؟
شاید رفته
بوده بشاشه
چی؟ چرا باید
وسط خیابون
این کارو بکنه؟
!...
حتما به خاطر
تو شق کرده
می‌دونستم! هیچ
مردی تو دنیا نیست که
جلوی من دووم بیاره.
اوه… اینطور فکر می‌کنی؟ هه‌هه
از اولش می‌خواست
این حرفو بشنوه…
۰۱:۲۶
برو بخواب دیگه، جنده!
آره! نزدیک بود
بگیرمش!!!
روز بعد…
چی داری نگاه
می‌کنی؟
آه، هیچی…
تو حروم‌زاده‌ی…!
دیده؟!
حشرت زده
بالا نه؟
نزدیک بود
گیر بیفتم…
راستی…
اون-هه
می‌تونی بعد
کلاس بیای مغازه؟
اون-هه از کجا
شماره‌مو داره؟
سلام~♥
جون-بانگ~
آه، سلام…
داری عجیب رفتار
می‌کنی، دا-یه.
هی، فقط
داشتم به جون-بانگ
سلام می‌کردم!
بعداً باید به
اون-هه پیام بدم.
مغازهٔ اون-هه تلفن: ۲۶۸ - ۴۹۴۹
بای~
می‌بینمت~
هنوز جواب
نداده…
جون-بانگ
هیون-وو، اون
حرومزاده… چقدر
رو مخه…
چرا مجبورم
می‌کنه تا خود
اتاق باشگاه بیام؟
باشگاه دو دریم…؟
همین‌جاست؟
باشگاه
دو دریم
سلام…؟
هیون-و…
کیه…؟
آااا!!!
خمیازه…
سینه‌هاش…
دقیقاً همون‌طوری‌ان که
هیون-وو گفته بود…
چقدر خوشگلن…!
اوه! لو رفتم!
چی…؟ داره می‌ذاره
دستشون بزنم؟
اوه…!
بیا اینجا…
آره…
چه حالی می‌ده…
حس می‌کنم
فتحش کردم…!
آه~
بیشتر…! بیشتر
می‌خوام…!
تو اینجا چیکار
می‌کنی؟
وای، خدای
من!!!
اوه، اوم… فکر
کردم کسی اینجا
نیست…
گند زدم…!!!
باید کیرم رو
قایم کنم!!!
لعنتی…
ندیدش؟!
هوم…
ببخشید مزاحمت
شدم… نمی‌دونستم
اینجایی.
خواهش می‌کنم…
فکر نکن یه آدم
عجیب‌وغریبم…
تو همون دوست
هیون-وویی نیستی
که قبلاً دیدم؟
ها؟
آها، آره…
خدا رو شکر
یادشه منو…
تو اینجا چیکار می‌کنی؟
آها، هیون-وو
گفت بیام اینجا…
می‌تونی همین‌جا
منتظرش بمونی.
ممنون…
فکر کنم کیرم
رو ندید…
هوم~
فکر می‌کردم
فقط خوشگله…
ولی کیرش هم
خیلی گنده‌ست…
دلم می‌خواد مزش کنم…
میتونی بعد از کلاس بیای مغازه؟
حالا هرچی!
چرا،تو!!
خوشحالی؟
بخورمت
توهم زدی حشری
چشم
واقعا عجیب بود.
منظورم اینه که
چرا زیپش باز بود؟
حتما رفته بوده بشاشه
چرا باید توی خیابون بشاشه؟اون
از اینجور آدما نیست
از کجا میدونی؟
سو-اون
و مجبور بود جق بزنه
پایان

قسمت 5 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۲۳ ساعت بعد

فردا ۱۰:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۱ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی راز دختر فروشنده
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت