

بهش بگم با من بخوابه…؟
خب…
اون-هه…
خیلی درمانده به نظر میرسید…
شاید دفعه بعد نباید
ازش بخوام ساک بزنه
باید ازش بخوام باهام بخوابه.
راز دختر
فروشنده
قسمت ۰۹
متل
دوری
آها، جی-یون
بهم زنگ زد.
۱ تماس بیپاسخ
جی-یون
معمولاً خودش اول
بهم زنگ نمیزنه…
هی،
هیون-وو.
به من زنگ
زدی، جی-یون؟
توی کتابخونه بودم…
اوه، جدی؟
هیون-وو~
حوله کجاست~؟
لعنتی!
اوه، اومم… چرا
بهم زنگ زدی؟
میخواستم یه
چیزی ازت بپرسم
ولی بیخیال.
هی، یه حوله لازم دارم~
ریدم...
بیا اینجا.
لعنتی، مگه
عقل نداره؟!
میخوام کنار
جون-بانگ بشینم!!!
صبح بخیر، دا-یه!
امروز چطوری؟
خوبم.
دا-یه
این روزا عجیب رفتار
میکنه.
ها؟ خیلی
خوشتیپه.
هههه…
باورم نمیشه
شماها فکر میکنید
خوشتیپه. به نظر من که
مثل یه بچهمیمونه.
امروز کسی
کنارت نمیشینه؟
صبح بخیر،
جون-بانگ.
آه، سلام…
بهتره دربارهٔ اون-هه
از دا-یه بپرسم.
چون دا-یه هم
زنه، میتونم ازش بپرسم
چطوری دل یه زن رو ببرم.
هی، دا-یه…
بله؟!
یه چیزی باید ازت بپرسم…
چیه؟
آه، خب… راستش…
آه، سینههاش…!
منو یاد دفعهٔ قبل
میندازه… چرا امروز اینجور
شلواری پوشیده؟
هوم، هوم… فکر
نکنم الان بتونم بگم.
بعداً ازت میپرسم.
باشه…
این دیگه چی بود؟!
خیلی بهم نزدیک شده بود!
هوم…
هاا…
این کلاس مهندسیه؟
جی-یون…؟!
واو…
مگه رشتهش
بیوتکنولوژی نیست؟؟
به سینههاش نگاه
کن… باورم نمیشه.
چرا اینجاست؟
این کلهخرهای هیز الان
دارن نگاهش میکنن!
اون…
اومده منو ببینه؟
خب… برای امروز
همین، بچهها.
لطفاً تختهی تمرینها
رو چک کنید.
اون میدونه دیروز با یه
دختر دیگه بودم. مرد،
من زیادی محبوبم…
جی-یون، تو اینجا
چیکار میکنی؟
اوه، سلام~
کنجکاو شدم این کلاس رو
ببینم، یواشکی اومدم تو.
ولی نمیدونستم تو هم
این کلاس رو میگیری.
باید ازم میپرسیدی.
سلام، جی-یون!!!
من جون-سوک
کیمام، دانشجوی مهندسی،
در خدمتم!
من سونگ-جین
پارکم!!!
اوه، خوشحالم
آشنا شدیم.
هی، شما دارید اونو
معذب میکنید…
نه، مشکلی نیست.
بچهها، نظرتون چیه…
امشب بریم یه آبجو بخوریم؟
یه کم بیشتر با
هم آشنا بشیم.
چی میخواستی
ازم بپرسی؟
بهتره بریم یه جای دیگه…
یه جای دیگه که این
خنگا حرفامونو نشنون…
اول بریم از
اینجا بیرون.
ها…؟!
جی-یون…؟
هی.
این جوجهی
هرزه کیه؟
خودتی،
جون-بانگ؟
آها، آره…
دارم میرم با دوستات بریم
بیرون مشروب بخوریم…
میخوای تو
هم بیای؟
ببخشید، اون
با من قرار داره.
قرار~؟
خدای من…!
سینههای جی-یون…
چقدر نرمه…!
خب، حالا چیکار میکنی؟
آه، خب…
جلوی سینههات رو بگیر دیگه به من نمال!
داره منو تحریک میکنه…!
یعنی چی؟ گفتم
که با من قرار داره.
وای، بیخیال… دا-یه! اگه
همینطور ادامه بدی…
کاملا شق میکنم...
آه…
خب، ما حق
انتخاب دادیم بهت،
جون-بانگ…
وقتشه
تصمیم بگیری.
تو این وضعیت
من چیکار کنم؟
راز دختر
فروشنده
ادامه دارد
sarrast.com
این دختر بدجور میخواد بده
بنده خدارو امیدوار نکن کصکش
سیکتیر
خدایا