قسمت 70
باورم نمیشه که
جلوی شوهرم...
الان دیگه
منو داری.
دیمن این...!!
اه!
چیچی!
ببین که جلومون
زانو زدی! به نظرت این
کاریه که شوهر میکنه؟!
خب...
نمیتونم ردش کنم
هیچ زنی به
این چنین مردی
نمیگه شوهر!
دیگه حتی عزیزم
صدات نمیکنم! دیگه
شوهر من نیستی!
بپذیرش
چیچی! اون زنی
نیست که تو بتونی
ارضاش کنی
به بچه ها
چیزی نمیگم ولی دیگه
ازم توقع همسرداری
نداشته باش.
وقتشه
سکس کنیم؟
چی؟ یکم
شرمم میاد.
عاح...
آروم...
چیچی با زنی
به نام سوجین
کارای غیر قابل
تصوری کرده.
اوف، هیچ
وقت از بدنت
سیر نمیشم
سویون.
عزیززمم!!
شگفت انگیزه!
هاعع!
اره از این
به بعد عزیز تو
منم...
این جنده
دیگه جوابمو
نمیده
پولمو هم نداده...
عقلشو از دست
داده...؟
بنگ!
سم!!
سم!!
کی باهات اینکارو
کرده؟!
هاها...
خیلی حواست به
سم هست انگار!
خدای من!
سوجین من
یکم به گذشته ات
نگاه کردم.
و انگار هیچکسی
بهت اهمیت نمیده،
انگار که تو محوی.
ولی بهت یه شانس
میدم، در صورتیکه
تمام فیلم و عکسایی که
از آقای کیم داری
رو تحویل بدی.
اگه نکنی، معلوم
نیست با سم عزیزت
چکار میکنم.
لعنتی...؟
بیا چیچی
بله ارباب!
همه چیزایی که
دستش بود رو گرفتم
و امضا کرد
که دیگه باهات
کاری نداره.
تمام فیلم و عکسایی
که ازت گرفته.
شجاعتت منو
تحت تاثیر قرار
داد دیمن.
میدونستم
میتونی!
تو بهترینی
ارباب...
من حتی نمیتونم
به شرکتم رسیدگی
کنم...
تو تنها کسی
که میتونم بهش
تکیه کنم، واقعا
ممنونم!
خب شرکتو
ترک کن
ببخشید؟؟
آره
من اعتماد صد در صد
به اون زن ندارم، شاید
کپی داشته باشه از
فیلم و عکسا.
شاید دوباره
بیاد سراغت.
پس خطرناکه که
دوباره شرکت دست تو
باشه، من به جات
شرکتو میگردونم.
اوه بله
ارباب ، همینکارو
میکنم...
خب نیاز به
کت و شلوار داری
باید بریم خرید.
باشه!
از امروز مدیریت شرکت
در اختیار رییس جانگ دیمن
هست.
بدین ترتیب
جلسه ما برای جانشینی
مدیر کیم جانگمن به
پایان رسید.
قضیه چیه؟
اون فقط یه بچست.
اون حتی عضو
خانواده نیست چی صدای
میزنه؟ پسرخوانده؟
میتونه جای پسر
واقعیشو بگیره؟
چیکار کنیم؟
هیئت مدیره این
تصمیمو گرفته...
اصلا
راحت نیست
آفرین دیمن...
یعنی...
مدیر جانگ...
اهوم
از اینکه توی
اولین روزت اصلا
استرس نداری تحت
تاثیر قرار گرفتم
مدیر جانگ.
هه هه، اونقدر
که انتظار داشتم
اعصاب خورد کن
نبود.
واقعا؟
بی نظیره مدیر جانگ!
چطور تونستی همشونو
با حرفات تحت تاثیر
بذاری!
بیاین یه شام
شرکتی داشته باشیم
میخوام بفهمم چطور
شخصیتی داری منشی
کیم.
حالا بیاین
بریم خونه.
بله...مدیر
جانگ.
من اومدم
دیمن! حتما
هیجان زده ای.
خوب بود
چیز خاصی
نبود
واقعا؟
میدونستم میتونی
واقعا کت و شلوار
بهت میاد.
هی! تو آقای
چو رو اخراج کردی؟
داجونگ...
داجونگ
اینکارو نکن...
مامان، بابا!
عقلتونو از دست
دادین؟
اخبارو دیدین؟!
همه از اینکه یک احمقی که
حتی دانشگاه هم نرفته
و شده مدیر میترسن!
میخواین شرکتو
نابود کنین؟! اگه
میخواستین به کس دیگه
هم بسپرین باید به ناجونگ
میسپردینش!
برو بالا دیمن...
داجونگ نمیفهمه داره
چی میگه...
داجونگ همیشه
همینطور بوده ،نگرانش
نیستم.
کافیه داجونگ....
من دلایل خودمو
داشتم ، فهمیدی...؟
عصبانی نباش
چیزی نیاز
داری؟
اون بچه کصکش
جایگاه خودشو
نمیدونه...میکشمت
دیمن!
این حرفو نزن
داجونگ، دیمن خیلی
به من کمک کرده، بهت
یک مقدار پول میدم.
شاید بهتر باشه
آخر هفته بریم
مسافرت.
واقعا؟
عالی میشه!
یک هفته بعد
مامان کجاست؟
فکر میکردم میخواد
بازی کنه.
واقعا...
این چه
صداییه؟؟
هاعع...
وای...
تو واقعا تنگی
مامان...
اه...
خجالتم میدی...
سعی کن
ساکت باشی ،
اگه حسودی
کنن چی؟
آه...باشه...
فقط آبتو بیار...
اه باز تو
دیمنو تنها گیر
آوردی مامان؟
مطمئنم
زود میان...
زود بیان بیرون
و گرنه میرم بالا
سرشون!
انقدر غر نزن
گاجونگ
نتونستم جلوی
خودمو بگیرم وقتی
مامانو اینطوری دیدم
اونو سرزنش نکن.
آره...
بیاین باهم بازی
کنیم!
باشه!
آره!
کی آبجو
میخوره؟
هی...دیمن...
باید راجب کار باهات
حرف بزنم...
واقعا؟ بدون
من انجامش بده.
امم...
همین الان
راجب سندی که
پردازش نشده
باهام تماس
گرفتن...
ببخشید...
ولی نیاز به مهر
رییس داره...
باید دقیق تر
میبودی...
دوباره به زحمت
افتادیم...
میرم حلش
میکنم.
عه میری
سر کار؟
میخواستیم خوش
بگذرونیما...
اره...
زود برمیگردم
باشه!
خوب رانندگی کن!
بهتره زود برگردم
تا آخر شب سکس
بکنم...
هه هه...
باورم نمیشه
رییس شرکتم،
هم شرکت و هم
خانوما مال من
هستن الان.
واقعا هیچوقت
فکر نمیکنی تو زندگیت
قراره چه اتفاقی
بیوفته...
از یه خدمتکار ساده
توی یک سال شدم
رییس شرکت.
همه چی عالی میشه
اگه داجونگ هم مال
خودم کنم...
نمیتونم نخندم
الان تو قله
دنیام.
آه...
لعنتی...
چه اتفاقی
افتاد...
میخواستیم از تمام
کسانی که تا آخر این داستان
همراهمون بودن تشکر کنم!