خانواده صمیمی قسمت ۶۰ از ۷۰۶۷ صفحه
مهمان · قسمت ۲ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷ صفحه‌ی ۴۸ صفحه‌ی ۴۹ صفحه‌ی ۵۰ صفحه‌ی ۵۱ صفحه‌ی ۵۲ صفحه‌ی ۵۳ صفحه‌ی ۵۴ صفحه‌ی ۵۵ صفحه‌ی ۵۶ صفحه‌ی ۵۷ صفحه‌ی ۵۸ صفحه‌ی ۵۹ صفحه‌ی ۶۰ صفحه‌ی ۶۱ صفحه‌ی ۶۲ صفحه‌ی ۶۳ صفحه‌ی ۶۴ صفحه‌ی ۶۵ صفحه‌ی ۶۶ صفحه‌ی ۶۷
#60
بیا اینجا
اه...
خدای من...
چه خبره اینجا؟!
خانواده صمیمی
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
کیرش سفت
شده...چیکار میخواد
بکنه...؟
حسودیم شد...
داره به جای من
دخترمو کنارم بوس
میکنه...
اه!
چیکار میکنی؟!
جلوی بچه ها!!
سینه هامو
گرفت...
دیمن اینجا...
بیا بریم خونه...
چرا داره تو فضای
عمومی اینکارو میکنه...
مهمه مگه؟!
یه پسر که
مامانشو دوست
داره همین.
وای دیمن!
بیخیال...
خودتم دوست
داری.
الان داری جلوی
ناجونگ اینکارو میکنی
مامان...؟
حتی سعی
نمیکنی پنهونش
کنی...
من باید
بهتر باشم و
اونو برا خودم
ببرم.
ولی خب مامان
خیلی زن جا افتاده تریه...
شاید از اونجایی
که دیمن جوون تر و
سرحال تر از باباست
دوسش داره...
میدونی چیه؟
من همه چیز
رو همونطور که
هست دوست دارم.
خوشحالم که
ما به خونواده
بزرگ و شادیم.
امیدوارم هیچوقت
این رابطه تموم نشه.
میفهمی
چی میگم...
درسته؟
اره...اگه تو
خوشحالی ما هم
خوشحالیم...
نظر تو چیه
مامان؟
البته...
پس بیاین
با یه بوس جشن
بگیریم
بهتر از
این نمیشه...
ولی حالا با
آقای کیم چکار
کنم...؟
اه نمیتونم بخوابم
و کونم درد میکنه...
حداقل ارباب
کاری نکرد...ولی
دیمن...
هنوز نمیدونم
اون به چی فکر
میکنه...
بهتره چیزی به
زنم نگه...
این لیکور(الکل)
از زندگی من بهتره.
به جز اینکه
به دیمن اعتماد کنم
چاره دیگه ای دارم؟
پوف خسته
شدم! باید یه دوش
بگیرم.
چی میگی؟
دیمن از همه ما
خسته تره‌
پس اول
دیمن میره بعد
تو.
نه، اوکیه.
ها؟ بابا
هنوز بیداره؟
اوه آقای
کیم...
عزیزم چکار
میکنی؟
اوه...خوابم
نمیبرد...
واقعا...؟
باید استراحت
میکردی...
اومدم یکم نوشیدنی
بخورم...
راحت باش
صبح باید بری
سرکار.
اره...
نگران نباش...
ورزش چطور بود؟
انگار خوش گذشته...
دفعه بعد منم میتونم
باهاتون بیام؟
چی میگی؟
تو که از ورزش
کردن بدت میومد.
اه خیلی گرممه
باید برم زیر دوش.
بدون هیچ
حرف رفتم...
هی دیمن
یه لحظه صبر
کن
ببخشید؟
من؟
اره، فقط برای
چند لحظه...
همشون خستن...
خیلی مهمون نواز
نیستن...
باشه
باز چی میخواد
بگه خسته شدم
از دستش...
چیزی میخواستین
بهم بگید؟
اره...بشین...
این مدت سخت
درس میخوندی
بیا باهم
نوشیدنی
بخوریم
باشه..‌وایسا...
این همون لیکور خیلی
گرونتون نیست؟
چرا ولی نگران نباش
تو به اندازه کافی
بزرگ شدی.
هیچوقت فکر
نمیکردم همچین روزی
برسه.‌‌..
بنوش
بذارید براتون
پر کنم
هی...
نه اینکه موضوع
مهمی باشه ولی...
باز دوباره
کصشر میخواد
بگه...
تعجبی نداره
اون رامش کرده
راجب اونچیزی
که دیدی...
میدونم حتما
شوکه شدی...
اوه نگران
نباشین.
میفهممتون
واقعا...؟
عالیه...
میدونستم میتونم
روت حساب کنم...
بهم اعتماد
نداری آقای کیم؟
گفتم که
چیزی نمیگم
معلومه که
دارم!
تو حتی قول
دادی...
پس مشکل
چیه؟
من میخواستم
برم بدوم تا ذهنم
خالی شه
ولی همه میومدن
سر راهم...
فهمیدم!
بنوش!
این واقعا
شوکه کننده بود...
هاه...
ولی ازش
گذشتم
میدونم باید
باهاش کنار
بیای...
بیشتر بنوش!
همه چیزو فراموش
کن دیمن!
یکم بی مسئولیتیه...
بیا به جاش
اینکارو کنیم
ها؟
چیچی!
دیمن؟؟
چی گفتی؟؟!
چی الان شنیدم؟!
کری چیزی
هستی؟!
هی چیچی!!
جواب بده!!
چیچی؟؟
چه اتفاقی واست
افتاده دیمن...؟
پایان

قسمت 60 تمام شد

بدون حساب، امروز ۱ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 61

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی خانواده صمیمی
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت