قسمت 11
هممم... هیچی خوب پیش
نمیره..
ایش ،دوباره..
اوه آبجی، هنوز اینجایی؟
باهام حرف نزن
هاها... یکم زیادی تلاش نمیکنی؟
شوهری چیزی نداری خونه زندگی رو ول
کردی؟!
تازه بچه هات هم حرفت رو گوش نمیدن..
پس من زودتر میرم خانم..
اوه خدای من، مگه من نگفتم شما بیاید یکم
نوشیدنی بخوریم مربی؟
آخه خانومم گفت سریع بیام خونه امشب..
ایش.. چقدر زن ذلیل..
مراقبت کن..
اه خیلی حسودیم شد، شوهر من داره غلطی میکنه؟!
اه خیلی رو مخه!
شاید باید یه دوس پسر مخفی
بگیرم.
کصشر تفت نده، دوست
چه پسری؟!
چی،تو نمیدونی این روزا زن ها هم
شوهر دارن هم یه دوست پسر؟!
ما فقط به خودمون سخت میگیریم..
مطمئنم شوهر توئم
به بهانه کار کاسبی با دخترا میریزه رو
هم..
هعی حرف دهنت رو بفهم!
شوهر من اینجوری نیست!
این چه واکنشیه بابا؟!مگه واقعا ریخته رو
هم؟!
خدای من نن
مدرکی چیزی پیدا کردی؟
اصلا!
من بودم که خیانت کردم..
خب بهرحال اگه نمیخوای بهش طلاق بدی
پس زیاد سخت نگیر..
منم جوری تظاهر میکنم اینگار چیزی
نمیدونم..
حالت خوبه؟!
تو که میدونی
اوضاع ذهنی من چقدر قویه.
بعد ازدواج و بچه ها،
من دیگه تا ته ازدواج رو رفتم..
اه... خیلی قلبم گرفته..
من میخوام یسری مرد جوان سرحال
دست نخورده ببینم، نه یه چی پیر
بگا رفته مثل شوهر خودم..
تازه من و تو کون به کون
خونه دار بودیم..
باید دنبال یچیز دیگه هم باشیم..
واقعا ؟
البته! تو هرگز نمیتونی!
گیر میوفتی!
اگه نمیدونی چیزیو مخفی کنی،
پس هرگز شروعش مکن، باشه؟
واقعا اینقدر بهش فکر کردی ؟
نباید اصلا خیانت کنی..
تو که نمیدونی...
ولی این چیز خیلی اعتیاد آوره..
چرا فکر کردی من یه دفتر عاشقی دارم؟!
یعنی تو میگی میتونی خیانت رو
بفهمی؟!
یجورایی!
حتی اونایی که معلوم نیستن..
حتما یه دلیلی هست که میگن
یه خیانت کار همیشه خیانت کاره!
خب... شاید..
برای من که یه اتفاق تو مستی بود..
هرگز دیگه اتفاق نخواهد افتاد، هرگز!
آهعع... آههه
نونا..
تو باید خودتو واسه همچیو چیزی آماده
میکردی قبل اینکه بیای اینجا..
اوممم... خیلی حال میده!
اوههه فاککک؟!
خيلی عجیبه...
هم خانم هم نونا..
چطور تونستن همچین اجازه ای بهم بدن؟!
شاید یه جذابیتی دارم که
خودمم نمیدونم؟!
یچیزی که سریع هر زنی
رو تحریک میکنه؟!
چقدر خوب میشه همچنین چيزي روبا
آبجی ناجئونگ هم انجام بدم؟!
هوففف آبجی ناجئونگ..
چقدر اشتیاقی اون نشون
میده؟!
دارم دوباره ارضا میشم..
فردا...با آبجی ناجئونگ هم
امتحان میکنم..
لعنتی..
خیلی دیروز سخت گرفتم؟
اوخ... شکمم..
بیدار شدی داجئونگ ؟
دیروز چیکار کردی؟
اوه آبجی..
هیچی فقط تولد سیونگ بود..
اها... حالش خوبه؟
فکر کنم..
ولی اینا چیه ؟
این همه شیرینی کله صبح بخوری چاق میشی!
اوه اینا فقط مونده های دیروز بود اوردمشون
خونه..
اگه چیز شیرین نمیخوای، تست
میخوای؟
نه بابا..
یچیز میخوام مستی بپره..
سوپی چیزی نداریم؟
مامان کجاست؟ یا دامان؟
اخر هفته هستش شاید
خوابیده..
مامان میتونه هرکاری دلش بخواد بکنه..
ولی اون دامان..
با اینکه اون انگل رو
راه دادیم و گذاشتیم باهامون
زندگی کنه،
واقعا فکر کرده میتونه اینقدر ناسپاس باشه
و فقط بگیره بخوابه؟
داجئونگ، تو نباید اینجوری حرف بزنی..
دامان جزئی از زندگی
ماست، پدر بهمون گفته..
خانواده؟!
چی گفتی؟!!
خب پدر گفته اون
خانواده ماست، مگه نه؟
تابحال بابا درمورد مدیریت شرکت با تو
یا آبجی صحبتی کرده؟
ها؟! نه..
اها... آبجی ،تو اون
دوستم جونگوو رو یادته؟
اون همین الان داره درمورد
ارث بردن کسب و کار باباش حرف میزنه،
ولی ما چی؟
اگه اون میگه دامان خانوادس، نکنه بخواد
شرکت رو بهش بده؟!
خدایا، نه بابا..
باید ازش بپرسم!!
چیو بپرسی!
آخر هفتس..
بجای خوابیدن چی زر زر میکنی؟
مامان!
تو باید دامان رو
تنبیه کنی!
اون حتی هنوز صبحانه درست
نکرده، گرفته خوابیده!!
خب... حتما خستس..
این اصلا مهم نیست!!
اون نباید از زیر مسئولیت
هاش در بره!!
برو بیدارش کن
یچیز بهش بگو!
من؟
ایش... قهوه میخوام..
مامان.. قهوه لطفا..
اوه خوب شد آبجی اومد..
برو دامان رو بیدار کن!
همم چرا ؟
داجئونگ...
من میرم..
اوه، مرسی!
دامان
از درس خوندن زیاد
خستس؟
خوابیده فقط..
دامان
حداقل با لباس بخواب..
یا خدا؟!
کیم داجئونگ
سومین دختر و هم سن دامان هستش..
اون کسیه که بیشترین زجر و آسیب رو به دامان
میرسونه، حتی بیشتر از مادرش..
اون فکر میکنه زیبا ترین دختر دنیاست و
پرنسس هستش...
اون حتی میخواد از اذیت کردن دامان پیشتر بره
و کاری کنه اون بهش زانو بزنه!