باید نشونش
بدم...
4
میتونه همین
حسُ...
به زنی جز
هایسو داشته باشه
چی شده!؟
چرا خاله کیونگا...
حس عجیبی دارم
زبونم چسبناک
و شیرینه
نمیدونم چرا
ولی...
حس میکنم
خوابم گرفته
چطور بود؟
خوشت اومد؟
این دیگه چه
سوالیه...!؟
وقتی زبونامون به
هممیخورد، اون حسُ
داشتی...؟
یجورایی
عجیب بود
راستش، شوکه شده بودم
و خجالت میکشیدم ولی...
قلبم خیلی تند میزد
ولی چرا؟
میدونم یه چیزی
حس کردی؟
توضیح دادنش
سخته...
نمیتونستم مقاومت کنم
هیچوقت با خاله اینجوری
نبودیم... خیلی متفاوت بود
حس میکردم
بدنم داغ شده
خب...
فکر کنم بیشتر
از اینا لازمه تا
بتونم جوابتُ بدم
چی!؟
نه...!
همینقدر
کافی بود
خاله...
*تظاهر میکنه
تا دلش براش بسوزه*
من نمیتونم
به اندازهی
کافی تحریکش کردم
پس...
فقط همین
یه بار، باشه...؟
واو...
خیلی گرمن
گرم و نرم...
عالیه
حالا نمیخواد
توضیح بدی...کارتُ بکن
جیوون!؟
واقعاً...
گفتم بهت
فقط دست بزن
حالا فهمیدم چرا
هایسو نمیتونه جلوش
مقاومت کنه!؟
نمیتونم از خودم
دورش کنم...
محکم بغلش کردم
نمیدونم چرا...
ولی حشرم
زده بالا
بذار کمکت کنم
خاله...!
فقط همین یه بار
خاله کیونگا...!؟
جیوون... حالا
میتونی حسش کنی!؟
پستتونُ دیدم و گفتم اگه
اشکالی نداره، روشی که استفاده
میکنینُ برام توضیح بدین!؟
شماره تماسم...
ارسال شد
بالاخره
فرستادمش
نمیخواستم ولی...
چرا اینقدر
صبرم کمه...؟
خیلی بزرگ شدی
اصلن نشناختمت
چه عضلهای ساختی
کیونگا...
نه، حواسمُ
پرت میکنی
باید برگردم پیششون
مطمئنم دیگه
حرفاشون تموم شده
دستاش...
خیلی نرم
وداغه...
انگار چشام
سیاهی میره
خاله... دیگه
تحمل ندارم...
مشکلی نیست جیوون
میتونی بریزی رو دستم
باشه...
ریخت رو
لباسم
اشکالی نداره
برات میشورمش
خیلهخب...
این یه راز
بین خودمونه
باشه...!؟
باشه
هایسو ازم متنفر میشه
شما دوتا...
چیکار میکردین!؟
ادامه دارد...