20
تصمیم گرفتم آخرین راهحلی
که داشتمُ امتحان کنم
با اینکه میدونستم
کار درستی نیست
تا وقتیکه
گیر نیفتم...
مشکلی پیش نمیاد!
این فکری بود
که میکردم
نسخ
نامادری
هاا...
خیلی داغه...
خیلی هم بزرگه
به زور با دستم
گرفتمش...
یه جوری هم میشه
که انگار قرار منفجر شه
حتماً خیلی
درد داری...
نمیدونستم عزیزم...
تو چقدر زود
بزرگ شدی...
ببخشید جیوون!
ببخشید که
نمیدونستم...
آجوما...؟
هااا
این یه خوابه؟
حس عجیبی دارم
فکز کنم یه
رویای شیرینه...
این چیه؟
کی رو این
کچاپ ریخته؟
احمق، خون
دماغ شدی
جدی!؟
مگه شبا چه غلطی
میکنی که صبح خون دماغ میشی؟
میخوابم دیگه
در آرامش
این قیافهی کسیه
که شب با آرامش میخوابه؟
بیا
سوجین؟
خواب بد دیدی
یا نصفه شب از
خواب پریدی؟
خواب بد!؟
فکرشُ که میکنم
الان یه مدتیه که...
هر شب آجوما
میاد به خوابم
اگه بخاطر خواب بده
بهتره تا جاییکه میشه
بیدار بمونی تا از خستگی
غش کنی
اا
اینجوری دیگه
خوابای بد نمیبینم؟
همینطوره
بین شما چه خبره؟
از کی تا حالا اینقدر
صمیمی شدین!؟
چرا اومدی اینجا
نشستی غذا بخوری سوجین
اینهمه جای خالی هست
بذارین منم اینجا بشینم
سویون امروز نیومده
تنهایی غذا خوردن حال نمیده
ناراحت میشی اینجا بشینم؟
عوه
پس باید تحمل کنی
چی گفتی؟
اگه زود نخوابم
خوابای عجیب غریب
نمیبینم، اوکی؟
جدی...
دیگه نمیتونم...
به اندازهی کافی
بیدار موندم...
حتی اگه خوابم ببینم
اینقدر خستهام
هیچی حالیم نمیشه
چی شده...؟
مطمئنم درُ بسته بودم
کیه...!؟
مطمئنم آجوما خوابه
و تو این خونه فقط
ما دو تا زندگی میکنیم
نکنه به این
زودی دارم
خواب میبینم!؟
چشممُ رو هم
نذاشته خوابم برد
جلالخالق
حتی الانم دارم
همون خوابُ میبینم
ولی حسش...
چرا اینقدر واقعیه!؟
امروز بیشتر از همیشه
واقعی به نظر میاد
انگار یه زن با
دستای نرم و نازش
کیرمُ نوازش میکنه
این چیه!؟
نگو که...
هنوز بیدارم!؟
ادامه دارد...