قدرت بی نهایت قسمت ۴۷ از ۴۷۴۹ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷ صفحه‌ی ۴۸ صفحه‌ی ۴۹
چرا اینقدر
برات مهمه؟
آهیون دیگه بچه
نیست، پس…
اگه می‌خواد ول
کنه، ول کنه.
ولی بازم…
به‌نظرت حیف نیست،
با این همه چیزی که
براش گذاشته؟
زندگی همینه دیگه.
یه مشت حسرت
پشت سر هم.
یه‌کم زیادی
سرد نیستی؟
دختر خودت داره از
آرزوهاش می‌گذره!
اوه…!
حداقل
باید سعی کنی جلوشو
بگیری…
هوم…
هومم…
ممم…
به‌جای اینکه طوری
رفتار کنی که
بهت ربطی نداره!
آهه…!
وقتی اینطوری داری
تلمبه میزنی من
چطور جواب بدم؟!
باشه پس…
نغ…
هن…
بعد از اینکه
این کارو تموم کردیم حرف
می‌زنیم!
هاا
هاا…
هاا…
هاا…
ناراحتت می‌کنه چون
حس می‌کنی به‌خاطر تو
داره بی‌خیال می‌شه؟
آره… فکر کنم
همین‌طوره.
فکر می‌کردم از این
بابت خوشحال می‌شی…
بالاخره تلافی
همه‌ی کارهایی که باهات
کرد رو درآورد.
این درسته،
ولی…
قصد نداشتم کاری
کنم که از رؤیاش
دست بکشه…
اگه فقط به‌خاطر
یه بار باختن داره
بی‌خیال می‌شه…
چه رؤیای بزرگی
می‌تونست باشه آخه؟
بی‌خیالش شو.
خودش سر و
تهش رو هم میاره.
حرف خاله سوجونگ درسته.
خودش یه راهی پیدا می‌کنه…
اگه همین‌طوری ولش کنم…
وااای…
وقتی این‌طوری شده، چطور
می‌تونم تنهاش بذارم؟!
نمی‌تونم.
از هر راهی که بشه استفاده
می‌کنم تا دوباره برگرده به جودو!
آهیون!
چیکار داری
می‌کنی؟
با ما بازی کن! با ما بازی
کن! با ما بازی کن!
اوف…
خسته‌ام…
اگه با ما بازی کنی،
خسته نمی‌شی!
اگه همین‌طوری
حرصش بدم…
عصبانی می‌شه و روحیه‌ی
مبارزه‌گری‌ش بیدار می‌شه…
این دیگه غریزه‌ی گوریل‌هاست، نه؟!
چطوره؟
تا الان باید عصبانی شده باشه.
اوه…
ظاهراً این نوچه‌ها کافی نیستن.
باید مستقیم خودم
تحریکش کنم!
هی، آهیون.
یه فنجون
قهوه برام بریز.
هِم‌هِم.
یه کمم شونه‌هام
رو ماساژ بده.
حالا برو سوپرمارکت
یه بستنی برام بگیر.
حالا اون‌قدر بادم
بزن تا خوابم ببره.
چرا این‌قدر داره حرف‌گوش‌کن می‌شه؟
داره عذاب وجدان می‌گیرم!
هی، درست
انجامش بده!
می‌خوای
بمیری؟
هی، یه کاری
بکن دیگه.
یه کاری بکن.
یه واکنشی نشون
بده، عصبانی
شو یا هر چی…
واسه چی؟
آخه تو هر
حالتی برنده‌ای.
لعنتی…
حالا چیکار کنم…؟
راه دیگه‌ای نیست؟
خودت رو
جای اون بذار.
اون یه ورزشکاره
که هر روز با جدیت
تمرین می‌کنه و نتایجش
هم درجه‌یکه.
در عوض، تو
یه آشغال تنبل و
بی‌عرضه‌ای.
یه کم تند
نیست…؟
حس باختن به
یکی مثل اون…
سخته بخوام
با حرف بگم.
مثل این می‌مونه که…
قلبت رو از
سینه‌ت بکنن…
اونم وقتی هنوز زنده‌ای.
واقعاً این‌قدر
بده…؟
شاید یه کم
فرق کنه، ولی…
این حس رو هر
ورزشکاری داره.
پس من
چیکار کنم؟
داری از من
می‌پرسی؟
خودت گفتی بیست ساله
می‌شناسیش، پس…
تو باید بهتر
از من بدونی.
تو این بیست سال
هیچ‌وقت این‌طوری
ندیدمش…
احمق!
اگه مثل
همیشه نیست، به
علتش فکر کن.
مغزت فقط
برای تزئینه؟
هی، زبونت
رو نگه دار!
این‌طوری با
من حرف نزن!
اَه…
اِخ…
هِخ…
فوو…
وقتی حرفی برای گفتن
نداری، می‌خوای همه‌چی
رو با کیرت حل کنی…
کصخلی دیگه...
ولی بعضی وقتا…
ساده‌بودن
خودش جوابه.
یعنی چی؟
نکنه می‌گی این کارو
با آهیون بکنم…؟
چه انتخاب
دیگه‌ای داری؟
ای حشرهٔ
بی‌ارزش…
آشغالی که حتی قابل
بازیافت هم نیست…
کف‌نشینی
که نفس کشیدنش
هدر دادن هواست.
واسه یکی مثل تو که
خیلی وقت پیش باید
کارش تموم می‌شد…
این تنها قسمتی
از توئه…
که حتی ذره‌ای
به کار میاد.
می‌تونستی همین‌طوری
بگی که می‌خوای ادامه بدی.
اگه گرفتی، پس
دوباره بکن تو کونم…
ای احمق لعنتی،
ادامه دارد…
پایان

قسمت 47 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۱۹ ساعت بعد

امروز ۲۳:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۱۳ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۲۱ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
نظرهای برتر
برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی قدرت بی نهایت
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت