



بیا امروز سعی کنیم
با یه حالوهوای
خاص عکس بگیریم.
یهجورایی خوابآلودگی…
درست داری بیدار
میشی… ولی نه کاملاً…
میدونی چی میگم؟
آره، دقیقاً!
خوابآلود؟ خواب؟
نیمهبیدار؟
راستش…
نه، ببخشید… اصلاً
نمیفهمم چی میگی…
دراز کشیده؟؟؟
یهجورایی؟
راستش رو بخوای، منم نمیدونم
دقیقاً چطوری باید این رو بگیرم…
شاید باید برم یه کلاس
عکاسی یا همچین چیزی.
خب، بزن بریم!
انگار اونطرف هم یه
فوتوشوت دیگهای غیر از
مال ما داره انجام میشه.
آره.
وای، چقدر آدم اینجاست.
پیششون خیلی معمولی به نظر میام.
زاویهٔ دوربین دوم رو
یهکمدیگه بیار پایین…
و رفلکتور
رو حدود نیم قدم ببر
عقب و کنتراست رو
ببر بالا!
اصلاً نمیفهمم چی میگه،
ولی خیلی باحال به نظر میاد.
حرفهایها واقعاً فرق دارن.
چونهت رو یهکم
ببر سمت راست…
و به لنز
نگاه نکن.
به نوک پایهٔ
نور تمرکز کن.
میتونی سرت
رو حدود پونزده درجه
بیاری پایین؟ عالیه.
واو، چقدر خوشگله.
انگار یه
الههست.
الهه…؟
نه، اون…
گوریل!!!
باورم نمیشه، چرا اونطرف
داره عکس حرفهای میگیره؟
بعد از اینکه جودو رو ول کرد،
عقلش رو از دست داده؟
اجازه هست؟
یه چیزی تو
موهات بود.
خدای من، چقدر به
هم میخورن. انگار از
تو یه نقاشی درومدن.
واقعاً برای
هم ساخته شدن. چقدر
خوب به هم میان
اینها میتونن عکس
عروسیشون باشه!
برای هم ساخته شدن؟
عکس عروسی؟! ولم کن بابا!
شکل واقعی اون موجود یه گوریل درندهست!
الان فقط داره خودشو
آروم و متین نشون میده.
یهکم حرصش بدم، همون
روی خشنش بیرون میزنه.
هی!!!
کدوم حرومزاده
ای این کارو کرد؟!
تو دیگه کی هستی؟!
چشم نداری؟!
میدونی این چیز
چقدر پولش شده؟!
ج-جینکیو…؟
لطفاً آروم باش.
داری مدلمون
رو میترسونی.
صداتو
نبر بالا.
حتماً داری
عکاسی میخونی.
هر وقت خواستی
میتونی بیای تماشا کنی.
نگران مزاحم بودن
نباش، راحت
باش و تماشا کن.
باختم.
حتی نمیدونم سر چی داریم
مسابقه میدیم، ولی…
به عنوان یه مرد، یه انسان و یه
موجود زنده… کاملاً له شدم!
قدرت
بینهایت
حتی نتونستم عکس
درستوحسابی بگیرم.
حالم به هم میخوره و سرم گیج میره.
انگار دارم تو یه پرتگاه بیپایان میافتم.
چرا اصلاً حالم اینطوریه؟
آهیون جو.
همین که به خاطر من
جودو رو ول کرد بده، ولی…
دیدن اینکه اینقدر جوگیر میشه و یه
کلاهبردار مریض که فقط ظاهرش شیکه
گولش میزنه، حالم رو به هم میزنه.
وقت تلف کردن ندارم.
باید هر چه زودتر برگردونمش به جودو!
چرا یهو هوس
کردی بریم مشروب
بخوریم…؟
امروز نمیتونم.
فردا عکاسی دارم.
همین یه عکاسی
رو کنسل کن دیگه!
دیوونه شدی؟
چرا باید کنسل کنم؟!
اصلاً اونقدرم مهم
نیست، پس کنسل
کنی چه میشه؟
چی میگی مهم
نیست؟ برای من مهمه!
تو اصلاً از این جور
چیزا خوشت نمیاد!
خب، الان
خوشم میاد!
دروغ نگو!
تو از اون آدمایی
نیستی که همچین چیزی
خوشش بیاد!
تو اصلاً چی از من
میدونی که همچین
حرفی میزنی؟
بیست ساله میشناسمت،
پس خیلی چیزا میدونم.
تو حتی یه چیز
هم نمیدونی…
نتونستم منصرفش کنم.
هیچ بهانهای نداشتم که دخالت کنم، و
قرار گذاشتن باهاش هم اصلاً مطرح نبود.
فقط زمان میگذشت.
هر وقت میدیدم آهیون آرایش
میکنه و دامن میپوشه…
خودشو میزنه به اون
خوب و معصوم بودن…
سینهام درد میگرفت…
مثل اینکه قلبم رو دارن تیکهتیکه میکنن.
هیچوقت فکر نمیکردم ببینم یکی به
خاطر من رؤیاش رو رها میکنه و میره تو
راه اشتباه… اینقدر درد داشته باشه…
احمق.
تو واقعاً هیچی
نمیدونی، مگه نه؟
حتی اینکه خودت چه حسی
داری رو هم نمیدونی.
ها؟
منظورت چیه…؟
با من بیا.
دیگه نمیتونم ببینم
شما دوتا اینقدر
اسفبار رفتار میکنید.
خسته نباشید،
همگی!
به مناسبت
موفقیت این پروژه…
بیاید امشب همه با هم
یه مهمونی جشن بگیریم!
آه، ببخشید. یهو یه
کاری برای خانوادهام پیش
اومد، باید برم خونه!
امشب با پدر و مادر
دوستدخترم شام دارم…
دفعه بعد حتماً میام!
همین الان زنگ زدن
گفتن سگم مریضه…
فکر کنم بعداً
حالم بد بشه…
ظاهراً همه
سرشون شلوغه…
فکر کنم باید مهمونی رو
بذاریم برای دفعه بعد.
آره… کاریش
نمیشه کرد. خودم
تنها جشن میگیرم.
مطمئنی لازم
نیست بری خونه؟
نمیتونم بذارم
تنها جشن بگیری!
حالت خوبه؟
آه… آره، خوبم.
اون حرومزاده…!
باید بریم.
ببخشید؟
آخ…
سئون…؟
تو اینجا چیکار
میکنی…؟
ممف؟!
ادامه دارد…
گرفت خوابید
نه کیری سیکتیر کن
ریدی
به خاطر...
سلطان حشر اومد
گوه میخوری مثل سگ