




امروز خوب کار کردی!
تمومه.
یهجورایی منو کشوندن تو
این کار، ولی اونقدرم بد نبود.
حس میکنم سرحال شدم، مثل
اینکه تازه ورزش تموم کرده باشم.
شاید… راستش من تو
این کار استعداد دارم.
خوب بود.
بار اولت بود،
ولی اصلاً استرس
نداشتی.
ههههه.
شاید چون قبلاً
زیاد مسابقه دادم.
شاید…
یا شایدم…
چون تو تو اینجور
کارا ذاتاً استعدادی.
اون ذهنخوانه…؟
بیا دیگه.
میرسونمت خونه.
ها؟ نه،
لازم نیست!
من بچه نیستم،
لازم نیست منو
برسونی خونه…!
کارم رسماً تموم نمیشه
تا نظرت رو دربارهٔ
تست شوت بشنوم…
پس میتونی یهکم بیشتر
پیشم بمونی، حتی اگه
ممکنه ناراحتکننده باشه؟
اینطور
نیست که ناراحت
باشم، فقط…
خیالم
راحت شد.
فقط ریلکس
کن. از این طرف.
برقبرق
این خیلی
ناراحتم میکنه! اون
ماشین گرون به نظر
میاد!!!
صبر کن… اول باید
لباسمو عوض کنم…
آهان، درسته.
چرا امروز
همینطوری
بری خونه؟
دفعهٔ بعد
لباسهاتو میارم.
باشه پس.
فکر میکردم اینجور
چیزا بهم نمیسازه،
ولی عجیب حال داد…
ولی نمیدونم
فقط من بودم که
کیف کردم یا نه…
وقتی مدل کیف کنه،
عوامل هم کیف میکنن.
همه بهخاطر تو خیلی
خوش گذروندن.
واقعاً…؟
راستش، این پروژه
رو من طراحی کردم.
برای همین بیشتر
از تو ممنونم.
دقیقاً همون چیزی که
تو ذهنم بود رو درآوردی.
واقعاً…؟
ایدهاش «ژئود» بود.
یه پوستهٔ زبر و خشن که میشکنه
تا یه کریستال درخشان رو که
توش قایم شده رو نشون بده.
میخواستم هیجان
اون تضاد رو تبدیل
کنم به یه نماد بصری.
یه آدم زیبا…
که زیر اون پوستهٔ خشن
لباس جودو قایم شده…
عالی نیست؟
تقریباً حس میکنم
این پروژه از اول برای
تو ساخته شده بود.
میخوام با
من باشی…
برای مرحلهٔ
بعدی این پروژه.
من…
من…
قرار نیست همین الان یه
قرارداد رسمی امضا کنی…
چون باید وقت بذاری
و روش فکر کنی،
چند تا عکسبرداری
دیگه با ما انجام بده، بعد
تصمیمت رو بگیر.
باشه…
قدرت
بینهایت
آخه کار دیگهای هم ندارم،
پس این دقیقاً جوره!
همهچی اوکی میشه!
عکسبرداری خوش گذشت و مردم
هم خوب بهم واکنش نشون دادن.
شاید این لباسا بهتر از اون
چیزی که فکر میکردم بهم میاد!
چیز مهمی نیست!
فقط امتحانش میکنم
و ببینم چی میشه!
باز دیر کردی!
چیکار میکنی
که هر روز لعنتی دیر
میرسی…؟
چرا؟ مگه من حق
ندارم دیر کنم؟
مامان بهم چیزی
نمیگه، تو کی
باشی که غر بزنی؟
چرا اینطوری نگاهم
میکنی…؟ مگه
چیزی رو صورتمه؟
ن-نه!
فقط تعجب کردم!
چرا…؟
فکر کردم یه ماهی اومد تو، ولی
آخرش یه گوریل از آب دراومد.
اوه…
صبح روز بعد
با زیرپیرهنی نمیتونم
برم اونجا، پس…
فکر کنم بهتره
اینو بپوشم…
باز داری
جایی میری؟
آره، یه مدتی
سرم شلوغه!
میبینمت!
چی شده که اینقدر سرم
شلوغه؟ و چرا یهو اینطوری
عجیب لباس میپوشه…؟
باید برگردونمش
به جودو… قبل
از اینکه دیر بشه.
بههرحال، انگار
امروزم آزادم.
چیکار کنم؟
جینکیو!
آخ!
اوه، ببخشید…!
فقط اینقدر از دیدن
تو خوشحال شدم…
ن-نکنه بهت
آسیب زدم؟
نه، خوبم! باز
انجامش بده!
ممم…
آه…
هنگ…
آهه…
ممم…
اینو برای عکاسی امروز
آوردم. نظرت چیه؟
هنن…
هنگ…
آه… آه…
هاا…
نغ…
خوشم اومد.
خیلی بهت میاد.
خیلی طول دادی
تا جواب بدی…
بریم پارک
عکاسی؟
آره! بریم!
همهمه
خب، شروع کردیم.
هوم؟
انگار اونطرف هم جز
عکاسی ما یه عکاسی
دیگه داره انجام میشه.
آره.
وای، چقدر خوشگله.
مثل یه الهه
میمونه.
الهه…؟
نه، اون…
گوریل!!!
ادامه دارد…
این پسر یه گوهی میخواد بخوره
منم سوار بشم؟
به خدا یه چی تو فکرشه!
بهتر از این نمیشه