قدرت بی نهایت قسمت ۵۵ از ۵۵۴۱ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱
اوه…
م-من…
درد داره…
داره گریه می‌کنه…
حتی وقتی تنهایی جلوی سه
نفر رو گرفت و کتک خورد…
حتی وقتی تو جودو انگشتش شکست،
یه قطره هم گریه نکرد… ولی حالا…
داره از درد گریه می‌کنه…
هق…
اوف…
تمام بدنش می‌لرزه.
حالت خوبه؟
نمی‌دونم…
هق… هق…
باید ولش کنم؟
آهیون…
کوچیکه.
نرم و شکننده‌ست.
آه…
نغ…
با اینکه درد داره و ترسیده…
باز هم می‌خواد بهم نزدیک‌تر بشه.
هِن…
نغ…
مستأصانه بهم چسبیده، انگار
که دیگه هیچ‌وقت منو نمی‌بینه.
آهیون…
چی…؟
تو خوشگلی،
چ-چی داری می‌گی تو؟
جدی، خیلی رو مخی…
تو خوشگلی.
اَه، بس کن
این حرفو بزن!
ممم♥
ممم♥
هنگ♥
نغ♥
هنگ…
ممم…
هاا…
آه…
ممم!
آآن…
آه…
آه…
اَه…!
این‌جوری
نمی‌شه.
چی…؟
قرار بود فقط
یه بار انجامش بدم،
ولی دیگه نمی‌تونم
جلوی خودمو بگیرم.
دوباره می‌رم.
چی…
هر کاری
می‌خوای بکن…
هِنن!
آآن…
هِنغ…
بعد از اون دیگه حرفی نزدیم.
آروم‌آروم، تا وقتی خورشید بالا اومد…
تنها کاری که کردیم این بود که همدیگه رو محکم‌تر بغل کردیم.
آهیون حس می‌کرد…
سفت، ولی از تو نرم…
از اون حس ناآشنا می‌ترسید…
ولی محکم بهم چسبیده
بود و ول نمی‌کرد.
هر چند بار هم که همون
حرکت‌ها رو تکرار می‌کردیم…
هیچ‌کدوممون ازش
خسته نشدیم.
واقعاً اشکالی نداره
این‌همه بار این
کارو بکنیم…؟
یعنی چی؟
شنیدم پسرا
دردشون می‌گیره…
اگه زیاد
انجامش بدن.
دوستام اینو بهم گفتن.
من کاملاً خوبم.
واو.
تو چی؟
خب…
اولش یه‌کم درد
داشت، ولی الان…
واقعاً حال می‌ده؟
اوف…
د-دیوونه شدی؟!
چرا باید حال بده؟!
اصلاً حال نمی‌ده!
تحلیل کامل
شد وضعیت: فوق‌العاده
خوشحال
خب پس. فکر کنم باید
ادامه بدم تا خودت قبول
کنی که حال می‌ده.
چی؟
آه…
آهه…
نگاه…
سوءتفاهمی که بیست سال بینمون
مونده بود، یه شبه جوری از بین
رفت که انگار اصلاً وجود نداشت…
دیگه از آهیون نمی‌ترسم.
هاا…
آهه…
تنها چیزی که مونده یه مرد و یه زنه…
دیگه رابطه‌ی ضعیف و
قوی بین ما وجود نداره.
دیگه هیچی.
دو سال بعد
جینکیو چو!
سرجوخه
جینکیو چو.
یه ملاقات‌کننده
داری.
ملاقات‌کننده،
قربان…؟
خاله سوجونگ؟
اینجا چیکار می‌کنی؟
این اولین حرفیه
که باید بهم بزنی؟
از دیدنم
خوشحال نشدی؟
امروز صبح
که دیدمت.
من کلونم،
یادت رفته؟
اه، بابا. می‌تونستی فقط بگی
از دیدنم خوشحالی، نه اینکه
همه‌چیزو بذاری زیر ذره‌بین.
آها. فهمیدم
چرا اومدی.
دلت می‌خواد وقتی
یونیفرم تنمه بام
بخوابی، مگه نه؟
مسخره
بازی درنیار!
امروز این
کارو نمی‌کنم!
باند رو نیاوردم، پس اگه
یه حرکت مسخره‌ای بزنی
بدجور به دردسر می‌افتی.
فهمیدی؟
آه…!
تو هیچ‌وقت به حرف
من گوش نمی‌دی…!
این اواخر خاله سوجونگ
همیشه باند رو خونه جا می‌ذاره.
بابا شماها دیگه…!
وقتی کیرمو می‌کنم تو
کسش عصبانی می‌شه، ولی…
اوف…
به جان خودم…
هیچ‌وقت واقعاً سعی نمی‌کنه
جلومو بگیره یا هلم بده عقب.
همینه که انقدر
خوبش میکنه
هوف…
ممف…
تا اینجا، از زبون کلونم
بود که رفته بود سربازی…
اما بدن اصلی…
بهت هشدار داده بودم.
دیگه هیچ‌وقت این‌طرفا
قیافتو نشون نده.
این جنده مال منه.
گم شو.
قدرت
قدرت ۴۳ چابکی ۳۸
سلامت ۴۰ هوش ۳۱
خرد ۳۰ جذابیت ۳۷
اوف…
هه‌هه
بالاخره اومدی.
گفتی فقط ده ثانیه طول
می‌کشه، ولی سی ثانیه شد.
وقتی که با اون
حرف زدم حساب
نمی‌شه.
هومف.
وررروم
سئون دوباره شروع
کرد به موتورسواری.
می‌گه برای اینه که
تروماشو شکست بده…
ولی تا اونجایی که من می‌بینم،
یه دلیل دیگه هم داره.
اون…
معتاده…
معتاد به دوپامین…
و قانون‌شکنی،
ممم…
ممف…
ممف…
دیگه سکس معمولی
راضیش نمی‌کنه.
هوس چیزهای افراطی،
کثیف و بی‌پروا رو داره…
اَه…
ممم…
ممف…
تا جایی که دیگه سخته
برام هم‌پاش بیام
کم‌کم دارم فکر می‌کنم درمان کردن این
که نمی‌تونست لذت ببره اشتباه بود.
حروم‌زاده‌ی
کثافت.
بکن تو کونم!
اون موقع، تنها راهی که می‌تونست ارضا شه این بود
که کیرم روش باشه… ولی حالا که از کسش هم لذت
می‌بره، مثل اسبی که افسارشو پاره کرده وحشی شده.
کسمو بخور، ای
جنده‌ی کثافت.
درست بخورش،
ای جنده‌ی روانی.
با این حال، جالبه که هر وقت
تو آکادمی درس می‌ده، تبدیل
به یه ربات بی‌احساس می‌شه.
بعد از سروکله زدن با زن‌هایی مثل اون،
همیشه یه نفر هست که دوباره سراغش می‌رم.
ووری به‌عنوان مدل کس‌پلی یه کارنامه‌ی
خیلی محکم برا خودش ساخته.
وااااو
داااامن
این لباس خیلی سکسیه
الان برمی‌گردم، دارم
می‌رم دستشویی…
یه عالمه‌ش از موفقیت
لایو‌استریم‌هاش می‌اومد…
س-سلام…
ا-امروز
استریمم…
و اگه براتون سواله کسی که زورکی می‌تونست
یه گفت‌وگو رو ادامه بده چطور موفق شد…
کلون جینکیو
کلون جینکیو
همه‌ش به‌خاطر ویوبات‌های لایوه…
از اون‌های خیلی پیشرفته که
چت رو فعال نگه می‌دارن.
۱۲۵۰ نفر در حال تماشا
می‌شه گفت به‌خاطر
معروف بودنش معروف شد.
این روزا خیلی اعتمادبه‌نفس بیشتری پیدا
کرده و دیگه وسط حرفش گیر نمی‌کنه.
حتی اون سینه‌هاش که قبلاً ازش بدش می‌اومد،
الان قبول داره که یکی از بهترین سلاح‌هاشه.
تکون
این خوبه؟
علاقه‌ی اصلیش…
این‌که بفهمه چطور منو کیف بده.
آخ…
هر وقت یه تکنیک جدید که روش
تحقیق کرده رو نشونم می‌ده…
سخته که خودمو نگه دارم.
میو♥
این‌قدر بامزه‌ست که دیوونه‌م می‌کنه.
کیاا!♥
و نفر آخری هم هست…
صبر کن…
دو نفره؟
نه، راستش…
بهت گفتم
زیاده‌روی نکن.
قبوله.
اجازه نمی‌دم.
بچه رو بده بیاد
نمیخواد تو حرکتش بده
جدی؟ داری
مسخره می‌کنی.
وقتی آهیون حامله شد…
آخ، سرم…
خاله سوجونگ کاملاً غافلگیر شد.
شما دو تا از کِی…؟
آخ… جدی…
هیچی لازم نیست
عوض بشه.
ما سه تا می‌تونیم همین‌طوری
با هم زندگی کنیم.
این حتی به عقل
خودت می‌رسه؟
من که همین
حالا چند تا بدن دارم،
پس چرا نشه؟
آخ…
بعضیا ممکنه به‌خاطر رابطه داشتن با
این‌همه زن منو خیانت‌کار صدا کنن…
ولی کی اهمیت می‌ده؟
اگه یه خوشبختی خودخواهانه باشه
که توش همه دوست داشته می‌شن
و همه هم عشق رو جواب می‌دن…
اون‌وقت شاید اصلاً پایان بدی نباشه.
پایان.
کلون جینکیو
کلون جینکیو
کلون جینکیو
کلون جینکیو
کلون جینکیو
کلون جینکیو
کلون جینکیو
کلون جینکیو
پسر تروخدا یکم بفهم
کیرش کوچیک نیست؟
sarrast.com
کلونش رفته سربازی
شاهکار اومد
زدی جندش کردی کصکش
سه نفر
قدرت
بینهایت
ممنون که تا اخر داستان
همراهمون بودید
شب و روزگار خوش.
پایان

قسمت آخر(55) تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد هنوز زمان‌بندی نشده

به محض انتشار اینجا می‌آید.

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۱۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۱۶ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
نظرهای برتر
برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی قدرت بی نهایت
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت