



چ-چی…؟
بهتره تا دارم اجازه
میدم ببریش…
وگرنه… من…
چی شد…؟
نمیدونم…
بریم؟
آره.
شروع تحلیل هدف.
هدف: آهیون جو
آهیون جو، سطح
علاقه: علاقه مند
علاقه مند…؟
اون به من علاقه منده؟
یه چیزی میلنگه. اصلاً نمیتونه درست باشه.
سطح علاقهی هدف
به حداکثر رسیده.
هیچ منطقی توش نیست.
اون همیشه منو اذیت میکرد…
در حال تحلیل
خاطرات هدف.
کجام…؟
داخل خاطرات آهیونم؟
هقهق
هق…
میترسم…
از چی میترسه؟
صبر کن، نکنه از ترس رد شدن
از سنگها داره گریه میکنه؟
میدونم الان بچهست، ولی اون از
همهکس، از این چیزا میترسید؟
مشکلی نیست!
یه لحظه
صبر کن!
این خودمه…
این کارو میکنم
تا تو بتونی رد شی!
دیگه نمیترسی،
مگه نه؟
ها؟
من وقتی کوچیکتر بودم
اینقدر شجاع بودم…؟
مرسی!
این دیگه چیه؟
ما تقریباً…
مثل یه زوج رفتار میکنیم.
قول بده، باشه؟
من شاهدختم،
تو هم شاهزاده.
شاهزاده باید از
شاهدخت محافظت کنه.
قول بده!
واقعاً من همچین
قولی داده بودم…؟
وااای!
این دفعه چرا اونه که گریه میکنه؟
جینکیو…
اون موقع قدرتش اونقدر ضعیف
بوده که نتونه یه فلج رو تحمل کنه.
خب طبیعیه، چون اون موقع بچه
بود، هرچند الان شده گوریل.
هوپ!
صبر کن…
هوپ!
نه بابا…
اون به خاطر اون دلیلی که من فکر
میکنم ورزش نمیکنه… مگه نه؟
آخ!
این دفعه چیه؟
خوشبختانه درمان خوب
پیش رفت و مرخص شدم…
ولی عوارضش منو از نظر جسمی ضعیف کرد.
از اون موقع بود که شدم کیسهی بوکس همه.
هی!!!
دست از سر
جینکیو بردار!!!
خیلی کتککاری میکرد…
درگیری
تا راهنمایی، دیگه مثل قبل
براش راحت نبود که پسرا رو بزنه.
جودو؟ چون نمیخواست
ازشون ببازه؟
بعد از اینکه تمرین رو شروع
کرد، کاملاً ازشون جلو زد.
همون موقعها، زندگی تو
مدرسه برام راحتتر شد…
چون اونقدر قوی شده بود که
دیگه هیچکس نمیتونست
کاری به کارم داشته باشه…
و اون موقع بود که مردم…
آآآه! گوریلست!
شروع کردن بهش بگن گوریل.
واقعاً ازش بدش میاومد…
از اون لقب.
اونقدر ازش بدش میاومد که
از عضله آوردن هم متنفر بود؟
اصلاً نمیدونستم
اینقدر اذیتش میکرد.
اونم دلش میخواست دامن بپوشه…
ولی بیخیالش شد چون فکر میکرد
پاهاش خیلی کلفت به نظر میرسه…
و بیشتر از هر چیزی، چیزی که از
همه بیشتر ازش بدش میاومد…
این بود که از من گندهتر به نظر برسه…
و اینکه از من قویتر باشه،
همهی اون زورگوییها… و
همهی اون حرفهای تند…
از این میاومد که
میخواست من قویتر بشم.
انگشتر ست با
دوستپسرم!
هرچی تو خاطرات آهیون گشتم…
یه لحظه هم پیدا نکردم…
که واقعاً جودو رو
دوست داشته باشه.
تنها دلیلی که این همه
سال ادامهش داد…
این بود که…
از من محافظت کنه.
روزی که بالاخره شکستش دادم…
اون اشکها اشک غم نبود… اشک آسودگی بود.
آهیون منتظرم بود…
همون جایی…
که اولین بار…
اون قول رو دادیم.
من اینجام…
که به قولم
عمل کنم.
از این به بعد من ازت
محافظت میکنم…
از الان به بعد.
ادامه دارد…
اوه الان چی شنیدم؟
قدرت
بینهایت
چرا داره غمگین میشه
این یکی رو یادمه
یه بیماری خیلی بد
گرفته بودم تا یه مدتی
انقدر ضعیف بودم حتی
نمیتونسم راه برم...
چرا اینو یادم نمیاد
دستخوش اهیون
کیر دهنت پسر زندگیش
به خاطرت به گا رفته