#94
دارم میوفتم.
قبل اینکه بیایم
اینجا هم خورده
بودم.
از کجا فهمیدی
من کی ام؟
همون اول نشناختمت
چون قیافت فرق کرده.
به نظر میومد
داری نزدیک ما
میشی...
ما...
از یه جایی به بعد
همه چیز سر جاش
قرار گرفت.
خدای من! باز کجا
رفتی این همه مست
کردی؟!
شام شرکت خیلی
طول کشید.
شام شرکت؟
تو چشمای من نگاه
میکنی و بهم دروغ
میگی؟
برادر کوچکترت اینجاست
نمیتونستی بهش زنگ
بزنی؟
مشکلی نیست
خونه من هم تو
همین مسیر بود...
اون مربی و سانبی
من تو شرکت بود
پس البته...
خواهر من هیچ
مردیو بیشتر از
یک بار اسمشو
نمیاره...
به جز سئومون هیوک
و یک نفر دیگه.
ولی هنوز، برای
اینکه اون کسی
رو بفرسته...
برای دیدن کودکی
که رهایش کرده...
خیلی سخت
نیست که متوجهش
شد...
برای همین
اینو میگم.
لطفا توهم
رهاش کن.
ازت میخوام فراموش
کنی که دخترت اصلا
وجود داشته.
نذار خواهرم
وارد زندگی سامر
بشه.
هرچی بیشتر این
دور و بر باشی، احتمال
اینکه اونم خودشو درگیر
کنه وجود داره.
همونطور که دیدی،
سامر رنج زیادی
کشیده...
و اون واسه ادامه
زندگیش احتیاج به
ثبات داره.
مرسی...
اون هیچ شانسی
همراه با پدر و مادر
خودش نداره...
ولی خیلی خوبه
که دایی خوبی
داره.
من فقط...
متاسفم و ازت
ممنونم.
لازم نیست ازم
تشکر کنی.
شخصی که باید
ازش عذرخواهی کنی
و تشکر کنی...
یکی دیگست.
جو یونا...
امیدوارم حداقل
اینو یادت باشه.
همسر برای هزار روز
فصل دوم
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
قسمت33
چند روز بعد،
ویلای گانگ نئونگ
سئومون
بروو!
ولم کننن!!!
یری، لطفا!
تو باید از این
استفاده کنی!
خفه شو!!
برای درمان باید بره
به یک مرکز درمانی.
وضعیتش داره
وخیم تر میشه.
من تمام تلاشمو
کردم تا متقاعدش
کنم...
فعلا، اینو به عنوان
یه راز نگه دار.
تو با همسر من
مدت زیادی دوست
خوبی بودی.
فقط فکر کن اون
یه دختر لجبازه...
اوه...
سلام.
حق با من
بود، نه؟
این مشکل فقط
با مراجعه حضوری
قابل درمان نیست.
این کیه؟
اون همکار دختر منه
که خیلی بهش کمک
کرده.
حتما سرت شلوغه
لطفا از اینجا برو.
کجا رفته بودی که
انقد دیر اومدی؟
یکم هوا باید عوض
میکردم برا همین
رفتم ساحل.
لطفا پرسه نزن و
کنارم باش.
من میترسم.
اینکارو نکن.
تو باید بری بیمارستان
سانبی.
نباید انقد از سئول
دور باشی.
برو یه بیمارستان
بزرگ، به صورت مناسب
درمان بشی...
و اعتراف کن...
که بچه ها رو عوض
کردی.
چی...؟
اگه پرونده پزشکی
داری، از جمله درمان
روانپزشکی...
باید بتونی ادعا
کنی که از سلامت
عقل برخوردار نبودی.
اون بچه بیچاره،
چان باید بره
تراپی...
به خاطر تمام
تروماهای این مدت...
سئومون هیوک
مشغول خاموش کردن
آتش سوزی هاست...
ولی وقتی کارش
تموم شه، تو رو
همینجوری ول نمیکنه.
نمیخوام بشنوم...
نه، حتی اگه
نمیخوای هم باید
گوش بدی.
تو باید از جو یونا
التماس کنی تا ببخشتت.
اگه اینکارو کنی
حداقل از بدترین
اتفاقا...
خفه شووو!!!
چطور جرات کردی
اسم اونو جلوی
من بیاری؟
و چی؟ التماس؟!
که منو ببخشه؟؟؟
اون بچه منه...
من تست تشخیصی
دادم.
جو یونا...
جون بچمونو نجات داد.
جون بچهی بیمار و
رها شدمون...
...ولی تو چیکار کردی
وقتی بچشو ازش دزدیدی؟!
چطور میتونی اینکارو
با من بکنی؟!
چطور میتونی بعد
همه این اتفاقا طرف
جو یونا رو بگیری؟؟؟
بین این همه
آدم؟!
یری!!
تو زندگی گذشته ام
چه دشمنایی داشتم...
سئومون هیوک، سئومون یونگ
یونجائه، و حالا تو...
همتون باید
بر علیه من بشید؟!
یرییی!!
زنگ بزن آمبولانس!
خفه شووو!!
همتون گمشیید
بیرووون!!!
سانبی!!
دخترم...
وایسا، به
خودت آسیب
میزنی!
سرتو همینطور
بچرخون.
دورشون کن...
اینا رو از من دور کن!!
این سوسکارو...!!!
وای!
میخوای اینبار
شر اون هرزه جو یونا
رو از سرت کم کنم؟
چه سوسکی؟
هیچی اینجا
نیست که!!!
اول تو باید
منو خوشحال کنی
میدونی که؟
بانوی پیر...
تو همیشه از دستورات
من پیروی میکنی...
بدنتو شل کن
رو تخت درازت میکنم
هااه...
یه مرد...
چه اشتها آور...
آخخ!
وایسا!
دلت تنگ شده...
واسه کص تنگم...
مادرت اینجاست!
حواست باشه چی میگی...!
توهم اونو دوست
داری، اصلا بیا
تریسام بزنیم،
سانبی!!
تو میتونی هم مادرو
بگایی و هم دخترو!
حال نمیده بهت؟
عزیزم...
یونجا...
تق ، تق!
گنجینه من
کجا قایم شده؟
باباییی!!
ببخشید دیر اومدم
خونه.
برا همین یه
کادو واست
آوردم!
وای چقد
خوبه مگه نه
چان؟
این چیه؟!
باید بازش کنی تا
بفهمی! زود باش!
وااااای!!!
هوووورااا!
هورااا!!
وای!!
ببخشید بدون
اینکه ازت بپرسم
گرفتمش.
سلااام کوچولوی
بامزه!
من چان ام!
اسم تو چیه؟
وای تو خیلی نازی!
بیا باهم دوست باشیم!
امروز یه پست دیدم
تو وبسایت شرکت
راجب یک سگ رها
شده...
...و این منو یاد
یه نصیحتی انداخت
که اخیرا گرفتم.
سامر میخواد وقتی
رسیدیم آمریکا یه توله
سگ بزرگ کنه.
شاید بهتر باشه
واسه چان هم یه
سگ بگیری.
جلسات درمانی اش
مهمه...
ولی یه حیوون خونگی
بهترین دارو واسه احساسات
به بچه است.
دیدی؟
من که بهت گفتم.
برات سخت تر
بود اگه...
کار بزرگتری
نمیکردی.
میدونستم تو هم
به همون اندازه
شگفت انگیزی...
...توی پدر بودن
به اندازه همسری که
برام هستی.
همش ممکنه چون
تو مال منی.
من بدون تو
نمیتونستم کاری
کنم.
هیچی.
مرسی که اومدی
به زندگیم.
و مرسی که
برگشتی پیشم.
مهم نیست چقد
بگم ، هیچوقت
کافی نیست.
بابا! منم خیلی
خیلی ممنونم!
هرچقد هم
که بگم کافی نیست.
این بار...
میخوام کوچولومو
بغل کنم!
عه!
چان، اسم
این سگ، ججونگه.
اون توسط خانواده دروغینی
که داشت رها شد...
پس بیا خانواده
واقعی اون باشی و
بهش عشق فراوون بدیم!
حتما! الان
خانوادمون
چهارنفره است!
ولی مامان، بچه
بعدی کی به دنیا
میاد؟
میخوام با اون و
ججونگ باهم بازی
کنیم!
چی؟
خوبه! آفرین!
همینه پسر من!
یه تاجر فقط
با این چیزا خوشحال و
راضی نمیشه...
باید سرشو
بالا بگیره!
اوه پشر...
بابا میخواد به
عنوان پاداش بذاره
سوار هواپیما بشی!
وااای!!
ووووو!!
بوس بده
به مامان!
ماااچ!
چه عکس
قشنگی شد.
تائه اوه
کارشو خوب انجام
داد.
واقعا عالی این لحظه
رو ثبت کرد.
با اینکه دست و پا
چلفتی به نظر میاد...
...ولی بعضی اوقات
با همچین الماسی
میاد پیشت.
صحبت از آقای نام
منو یاد این انداخت
که...
امروز نامگون ازم
یه درخواست کرد.
اون میخواست بدونه
پرستار چان باید زن باشه
یا نه.
اون میخواد
اینکارو امتحان کنه.
...الان
چی گفتی؟
ادامه دارد...