همسر برای 1000روز قسمت ۵۳ از ۱۱۶۸۷ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷ صفحه‌ی ۴۸ صفحه‌ی ۴۹ صفحه‌ی ۵۰ صفحه‌ی ۵۱ صفحه‌ی ۵۲ صفحه‌ی ۵۳ صفحه‌ی ۵۴ صفحه‌ی ۵۵ صفحه‌ی ۵۶ صفحه‌ی ۵۷ صفحه‌ی ۵۸ صفحه‌ی ۵۹ صفحه‌ی ۶۰ صفحه‌ی ۶۱ صفحه‌ی ۶۲ صفحه‌ی ۶۳ صفحه‌ی ۶۴ صفحه‌ی ۶۵ صفحه‌ی ۶۶ صفحه‌ی ۶۷ صفحه‌ی ۶۸ صفحه‌ی ۶۹ صفحه‌ی ۷۰ صفحه‌ی ۷۱ صفحه‌ی ۷۲ صفحه‌ی ۷۳ صفحه‌ی ۷۴ صفحه‌ی ۷۵ صفحه‌ی ۷۶ صفحه‌ی ۷۷ صفحه‌ی ۷۸ صفحه‌ی ۷۹ صفحه‌ی ۸۰ صفحه‌ی ۸۱ صفحه‌ی ۸۲ صفحه‌ی ۸۳ صفحه‌ی ۸۴ صفحه‌ی ۸۵ صفحه‌ی ۸۶ صفحه‌ی ۸۷
قسمت 53
چی میبینی؟
واقعا اتفاقی
برای هیسو افتاده...؟
الان از نزدیک تر بهش
نگاه میکنم...
این دختر...
...تاریخ تولد مشابهی
با اون فرزندخوانده توی
خوانواده سئومون داره!!
...عکسی ازش
داری؟
باید عکسشو
ببینم
باید چهرشو
بخونی؟
معمولا
نه...
میتونم عکسی ازش
که تو گوشیم زخیره
دارم رو بهت نشون بدم؟
یا شیطان
رجیم...
این...
این همه چیزو توضیح
میده!!!
بسهه...!
نهه!!!
اونا دو قلو
بودن!!!
خانوم شامان, حالتون خوبه؟
مشکلی هست؟
یکم ناخوش احوالم.
منو ببخشید...
ولی باید استراحت
کنم...
همسر برای هزار روز
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
نمیخوای بهم بگی...
چه بحثی با شامان
داشتی؟
بهم گفت یکم
بیماره...
برا همین نتونستم
چیزی ازش بپرسم
یه سوال
دارم.
میدونی یری تا حالا
شامانو دیده یا نه؟
فکر نکنم...
برا چی میپرسی؟
اوه ، فقط
چون...
بهت حسودیم
میشه خانوم!
شما دوتا دختر و پسر
خوش بر و رو دارید
...چون انگار...
خیلی راجب
یری میدونست
خب چون...
هر وقت میدیدمش
راجب شما دوتا میگفتم
تو میدونی خواهرت چقدر
از پیشگویی متنفره!
علاوه بر اون
فقط شامان اوکریون
نیست که راجب خواهرت
میدونه...
همه بهم میگن
باید بهش افتخار
کنم
نهایتا اون با
یه خانواده میلیاردر
ازدواج کرد!
الان یعنی...
تو فکر میکنی...
اون واقعا زندگی
خوبی داره؟
بقیه مردم شاید به
خاطر رفتارش اونو
قضاوت کنن...
ولی تو که باید بدونی
اون به عنوان مادر
چه حسی داره ، درسته؟
بپیچونشون ، چون زندگی
همینه!
همشونو!!
من نمیتونم تایید کنم که
بچتو با یکی دیگه عوض
کنی!
حتی اگه رییس
ترجیحش بچه پسر باشه...
تو نمیتونی بچتو
اینجوری رهاش کنی!
کی گفته میخوام
رهاش کنم؟!
به محض اینکه رییس
بمیره من به عنوان خانوادم
میپذیرمش!
ولی بازم خیلی
ریسک داره...
...نذار بگم چقد
خطرناکه!
شوهرت هنوز جوان و سالمه!
میتونی یه بچه
دیگه باهاش بدنیا
بیاری.
سئو مون یونگ یه
تیکه آشغال بی ارزشه!!
حتی از راست کردن
کیرشم عاجزه!!
چییی؟! من لازم نیست
این چیزا رو ازت بشنوم!!
همه میگن پسر اون قراره
صاحب آینده شرکت باشه!
بعد تو میخوای
بشینم کاری نکنم؟!
این واقعیه، این واقعیه
واقعی ، واقعی ، واقعی!🎶
مادر...؟
این واقعا واقعیهه!
مادررر...!!!
ها...؟
چیه؟
در دنیایی پر
از تقلب🎶
چی تو ذهنته؟
گوشیت زنگ
میخوره
واقعیت الان
همینجاست🎶
اوه عزیزم...
...صحبت از
شیطان.
دختر نفرت انگیزم
واقعیه، واقعیه
واقعی ،واقعی، واقعی🎶
سلام...
بله عزیزم تو چطوری؟
من عصبانیممم!
یونجائه واقعا
برگشته؟!
اره خب...
بدون اینکه بگه اومده
واقعا بردیش
پیش شامان؟
چرا اینکارو کردی؟!
اینبار میخواد چکار
کنه؟؟
میدونی یری
اخیرا شامان رو
دیده یا نه؟
فکر نکنم...
ها؟ شاید بهم
دروغ گفته
به نظر میاد یری
و شامان بهم خیلی
نزدیکن.
میشه بعدا بهم
زنگ بزنی؟ وسط رانندگیم
تو سی ساله رانندگی
نکردی!!
کجایی؟! من باید
همین الان ببینمت!!!
تو رو خدا قطع
کن! بعدا حرف
میزنیم.
اون الان فقط باید
ویار غذا بکنه!!
باید باهاش
حرف بزنی.
دلم برای لحظه های
خواهر و برادرمون تنگ شده
دیگه باهاش
حرف نزن!
دختره وحشی !!
من فقط باید
ترکش میکردم
بالاخره خونواده خودشو
داره که نگرانشون باشه
خب انگار داره
یه چیزیو ازم پنهون
میکنه...
...رازی بین یری
و مادر.
مطمئن نیستم ولی
حتما شامان کاری
باهاش کرده
ای ارواح
صدای گریه که
به سوی تو میاید
رو بشنو
ای ارواح، ارواح عزیز
ممکن است شانس به
نفع من باشد🎶
بهم نشون بدید
او واقعا کیست🎶
به دعاهای من برای
تحقق سرنوشت خود
گوش فرا دهید.🎶
این پسر گستاخ رو
از سر راه من دور نگه دار🎶
ای ارواح
گریه من که به
سوی شما میاید
رو بشنوید.
ای ارواح
ارواح عزیز
باشد که شانس
به نفع من باشد
نشونم بده...
...اون واقعا
کیست.
دعاهای من رو برای
تحقق سرنوشت خود
بشنو.🎶
این پسر گستاخ رو
از سر راه من دور نگه دار
ای ارواح
صدای گریه من
رو بشنوید.
اینجا چی داریم...؟
یه برگ برنده
پنهان؟!
او نه تنها عزیزان خود
رو در برابر دشمنان
محافظت میکنه...
اما همچنان نقش مهمی
در گردوندن میز ایفا میکنه
چطور جرات کرده
اون هرزه کوچک...
که فکر کرده با فرستادن
این پسر میتونه منو تحریک
کنه
هرزه متفکر
یون هیسو و جو یونا
دو قلو بودن...
...با فاصله سه ساعت
به دنیا اومدن
بازه ای که سرنوشتشون
رو تغییر داد.
برا همین نتونستم
بگم اونا دوقلو اند...
تا امروز.
تعجب نداره!
همیشه فکر میکردم
که شبیه همدیگن...
...ولی کی فکر
میکرد اونا دو قلو
باشن؟!
با تشکر از نقشه ما، تونستیم
از شر خواهر بزرگتر خلاص
بشیم.
فکر کنم به همین خاطر
روحش برای شکار ما
برگشته.
چیزی که الان برامون
مهمه آیندست نه گذشته.
به خواهر کوچکتر
نگاه کن.
من تلاش کردم اونو
با استفاده از طلسم
با کمک ارواح بکشم.
ولی انگار روحش
حتی برای شیاطین
هم خیلی قدرتمنده.
مهمون
غیر منتظره...
امروز اومدیم که
کارمونو تموم کنیم
روح هیسو برای محافظت
از اون برگشته.
مراقبش باش
چی؟!!
نگران چیزی
نباش
من یه بار و برای
همیشه از شر اون
دختر خلاص میشم.
فقط چهار روز
دیگه باقی مونده.
یادت باشه ، صبر
کلید موفقیت ماست.
بله خانوم
شامان...
هیسو...
تنها کاری که کردیم این
بود که طول عمرت رو کوتاه
کردیم ، نه بیشتر.
تو به هر حال قرار
بود بمیری.
قبل اینکه خودتو تو
دردسر بزرگتری بندازی
اذیت کردن ما رو متوقف کن
ازتون متشکرم که
کل راهو برگشتی
یونجائه.
از رانندگی با تو
لذت بردم مادر.
میرم دوش بگیرم
الان.
میتونی بری به یری
زنگ بزنی ، انگار دوباره
داخل اون خونست.
مشکلی براش
پیش اومده؟
راجب هیسو...
میدونم که الان تو بهشت
خوشحاله ، یونجائه.
اون دختر
خیلی خوبیه
منم امیدوارم.
اما انگار چیزی
اونو برگردونده
دختر کوچولوی بیچاره
کل عمرشو تو بیمارستان
گذروند‌‌...
و تو اون سرمای کولاک
از دنیا رفت.
واقعا امیدوارم از بهار
خود حداقل در بهشت
لذت ببره
چه کولاکی...؟
هیسو اوایل
پاییز در گذشت...
یادت رفته؟
من گفتم کولاک؟؟
حتما خسته ام
حتی راجب فصل ها
گیج شدم....
اممم...
من دیگه نمیتونم
اینجوری زندگی کنم یری
همینجا بیا بس کنیم
من حس خوبی
ندارم!
فقط به من
گوش بده!
من الان همه چیزو
میخوام ول کنم....
بیا ببین...
فکر نمیکنم منو دید
که گوشیمو تو کیفش
گذاشتم...
حتما همین الان
پشت تلفن با یری
حرف میزنه.
فقط باید با
ایرپادم بهش وصل
شم.
...یونجا تقریبا
همه چیزو فهمیده
راجب‌...
تشیع جنازه جعلی
هیسو.
راجب چی
حرف میزنن؟!
تشیع جنازه
جعلی چیه؟!
چی گفتی الان؟!
چطوری هیسو و جو یونا
خواهر دوقلو همدیگن؟!
پس روح هیسو الان
همراه یونجائه است...
برای اینکه از ما
انتقام بگیره...
...چون از شهر انداختیمش
بیرون همراه با مادرش...
و به خاطر تهدید کردنش
با تشییع جنازه جعلی که
تهدید کردیم یونجائه
رو ترک کنه؟!!
ولی یونجائه
چطوری جو یونا
رو دیده؟
هیسو...!!!
مطمئنی که هیسو تو سرمای
زمستون تو راه بیمارستان
فوت کرده؟
ما جسدشو پیدا
نکردیم.
وقتی مادر هیسو ناگهان
ناپدید شد ، میدونستم یه
اتفاقی میوفته.
هیسو...
ادامه دارد...
داستان های بیشتر در سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
پایان

قسمت 53 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 54

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی همسر برای 1000روز
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت