قسمت 11
از وقتی همسرم
از بیمارستان مرخص
شد...
...خیلی چیزا توی
زندگیمون تغییر کرد
به چی فکر
میکنی؟
راستش این
خیلی...
دوسش داری؟
آره...
یعنی...
یعنی اگه میخوای
انجامش بدی ، بزرگ
انجام بده!
برای اولین بار
تو زندگیم...
...داشتم با سلیقه خودم
خونم رو میچیدم
تمیز کاری خونه
تموم شد ، نظرت
چیه؟
...فقط یکم
این لباس عجیبه
نه؟
نه دوسش
دارم
برا همین همه
چیز رو به خودت
سپردم
از این خونه ، همین
تخت خواب رو بیشتر از
همه دوست دارم چون
واسه هردومون باهمه
این انتخاب خودت
بود
میدونی چرا
دیگه؟
خدمتکارمون هنوز
طبقه پایینه...
هاا
هاااه
...اشکال
نداره
من فقط پنج
دیقه کارم طول
میکشه
انگار کارتون طولانی
شد که انقد دیر
اومدین پایین...
...منم تو این
مدت واستون
سوپ درست کردم
مرسی
متشکرم
میتونید الان
برید
اگه بگم این زندگی جدید
فقط شادی و لذت داشت،
دروغ گفتم...
عزیزم وایسا یه لحظه...
اخه وسط ناهار...!!
وای...
باید زود بریم
از اینجا
هااه
هااا
...ولی تا وقتی کنارش بودم
هیچ نکرانی بابت آینده نداشتم
همسر برای هزار روز
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
آه...
ساعت چنده؟؟
آخر هفتس عشقم...
نگران نباش
از الان به بعد لازم
نیست کار بکنی ، فراموشش
کن
راست میگه...
عاآه...
خب خب...
با طلوع خورشید میریم
برا دور بعدی
نهه!
بیخیال ...
دارم رویا
میبینم؟
چرا حس میکنم
چیزش بزرگتر از
قبل شده؟
یونا
بذار بریم سراغ
یه چیز دیگه...
تو دفعه قبل میخواستی
واسم ساک بزنی
درسته؟
اگه گازت بگیرم
چی؟
میدونی که ملت
چی میگن، هر دردی تو رو
نکشه...
*بزرگترت میکنه*
آههه
خدای من...!
اوممم
کافیه...
یونا...
لطفا بس کن
اومممم
حالا بیا
روم...
میخوام امروز عین
سگ بکنمت...
میخوام سرت بره
رو ابرا
باشه هرکار
دوست داری
بکن
من میتونم به
خاطر تو...
هرکاری بکنم
هاا...
هاا...
هاه...
هااا
هااا
اممم
هرچقد دوست داری
ناله کن، فقط خودمون
دوتاییم الان
هاااع...
عاااح!
چرا امروز انقد حشری
شدی؟ انقد خیس و داغی
کیرم میخواد ذوب شه
نزن از این حرفا...
هااع!
بیا همیشه مثل
امروز باشیم...
امم در واقع ، فقط
یه کار واسم مونده
که به کمکت نیاز دارم
سلام
خانوم!
اوه یونا تویی!
دختر قشنگم
برگشتی
منو ببخش که
نگرانت کردم
معلومه آرامش
زندگیتو پیدا
کردی
اره ، مجبور
نبودم بیشتر از
بگردم...
...دنبال کسی که
منو از تنهایی نجات
بده
مراقبش باش
بهت نگفتم اون
نور زندگیت میشه؟
مثل مامان بزرگا
آینده رو پیش بینی
میکنی
اوه عزیزم
برای پیش بینی همچین
چیزی احتیاج به نیروی
معنوی نداری...
...داری چهره
یه کودک نازو
میبینی...
وقتی خبر طلاقتون
رو شنیدم ذخیلی
ناراحت شدم
...همش تقصیر
خودم بود
حالا باید گذشته رو
فراموش کنی
من این چند روز
رویاهای عجیبی
میدیدم
یونا نشونه ای
ار حاملگی داره؟
حاملگی؟
ببخشید...!
ادامه دارد...
داستان های بیشتر در سایت
سرراست
🐺Geralt🐺