قسمت20
بیمارستان هان
سئول
اصطلاح پزشکی ای که
بابت تشخیص برای یونا
به کار برده شد ، آسیب مغزی
خفیف تروماتیک است...
...بیشتر به عنوان
ضربه مغزی میشه
اشاره کرد.
مغزش آسیب جدی
ندیده...
...ولی سیستم عصبیش یه
سری اختلالات موقتی پس
از ضربه رو تجربه کرده...
...که باعث از دست
رفتن هوشیاریش میشه
لطفا بس کن...
بذار برم...
خدا رو شکر اثری
از ضربه مغزی ندیدن...
خانوم جو...
صدامو میشنوی؟
اگه میشنوی ، لطفا
بیدار شو
...چی میتونه باعث
آسیب تروماتیک مغزی
بشه
خانوم جو!!
آه , منو ببخشید!!
معلومه داشتی کابوس
میدیدی
با این حال ، برخلاف
مغزش ، قلبش از قبل...
...این یه
خواب بود
آره
پس نیازی به گریه
کردن نیست
...پر از زخم بود.
تعداد زیادی زخم که
باید درمان میشد
حتی بعد از کوچک ترین
ضربه مغزی ، بی جهتی
شایع است...
مرسیی...
...خب دقیقا میدونم
دلیل رفتار غیر عادیش
چی بود...
اگه به خاطر تو
نبود... من...
منو با کس
دیگه ای اشتباه
گرفته بود
چیزی که نتونستم
بفهمم...
...این بود که چرا
کل چشام سیاهی
رفت...
...و چرا قلبم داشت
بال بال میزد...
...لحظه ای که لباش
به لبای من خورد
همسر برای هزار روز
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
آه...!!
اممم...
یکی دیگر از علائمی
که بعد از ضربه مغزی
رخ میدهد ، بی حالی
است.
احتمالا حتی یادش نمیاد
چه اتفاقی افتاد
پدرت به خوبی
ازت مراقبت کرد...
بعد اینکه مادرت
تو رو با اون تنها
گذاشت؟
اولش ، فقط به خاطر
کنجکاوی میخواستم
ببینمش
قبل اینکه بخوای باهاش
ازدواج کنی از رابطه
همسرت و خواهرم با
خبر بودی...؟
هر چی بیشتر ازش
میفهمیدم ، سوالای
بیشتری برام درست
میشد.
همسرت میدونه
که...
برادر شوهرت چکار
کرده باهات؟
خیلی زود کنجکاوی من
تبدیل به نگرانی شد
اممم...
میخواستم کمک
کنم... ولی نمیدونستم
چجوری.
شاید همش به خاطر
این بود که...
...تو منو یاد
اون میندازی
هر چی که بود، چشماش
هنوزم قلب منو میلرزونه
اوه... قلبم داره
تند میزنه
نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
و به نگاهش خیره نشم...
هرچقد عمیق تر میشد...
حس میکردم خون تو رگ هام
میتازه...
... و اون لحظه بود
که مجبور شدم احساساتی که
در اعماق قلبم قفل شده بود
رو بپذیرم
ستاد اصلی
شرکت سئومون در
آلمان ، برلین.
تو الان...
...چی گفتی؟
...مونیونگ رفته همسر
منو تو دانشگاه هانکوک
ببینه؟
من اینو از رانندش
که تا اونجا بردتش
شنیدم...
حتی میگن قبل اینکه
برسه اونجا مست بوده
رانندهگفت مونیونگ
فقط واسه چند لحظه
کوتاه پیش اون بود
حرومزادههههه!!
تقاص این کارشو پس
میدههه!!
...به علاوه...
...مونیونگ برای شام
با خانواده هان فقط برای
مدت کوتاهی حاضر
شد...
خیلی زود از
مراسم خارج شده
عجب احمقیم...
باید یکیو میذاشتم
تعقیبش کنه...
هیچوقت ندیده بودم
مدیر اینجوری کنترل
خودشو از دست بده
معاون ، مدیر نام،
من باید چند لحظه
با مدیر حرف بزنم
تا وقتی اینجاییم، برنامه
سفر رو تنظیم کنید...
اینجوری میتونیم با
اولین پرواز برگردیم
کره
آقا؟ پس قرار
ملاقات امروزمون
چی؟
نذار دوباره
حرفمو تکرار
کنم
همین الان راست
و ریستش میکنم
قربان!!
پس دقیقا...
...زن من
کجاست الان؟
منو ببخشید قربان
گوشیشون خاموش شده
من به زمان بیشتری
نیاز دارم تا موقعیت
مکانیشون رو پیدا
کنم
من فکر میکردم
دفتر ما بهترین ها
رو داره...
شما باید در کنید
قربان , پیدا کردن
همسر شما به این
راحتی نیست چون...
...ایشون هیچوقت
نمیخواستن بادیگارد
همراهشون باشه...
و اینطور نیست که
ایشون یه زندگی اجتماعی
داشته باشن ، برا ما سخته
که به طور مداوم از
محل ایشون به روز رسانی
داشته باشیم
در مورد برادرتون
بهم گزارش دادند
که...
...کل امروز رو
توی خونه اقامت
داشته
مدیر...
...آیا چیزی وجود
داره که باید راجبش
مطلع بشم...
...بین همسر و برادرتون؟
اگه چیزی رو از
دست دادم ، بهم
اطلاع بدید...
...تا بتونم سریع
و متناسب پاسخ
بدم
سلام؟
سئو مون هیوک
حرف میزنه
عزیزم
منم
من اتفاقی
گوشیم افتاد
شکست...
خیلی نگران
شدی؟ منو ببخش
داری دروغ
میگی
مرسی
من یه تماس
خارجی داشتم...
اگه میشه با
حساب هزینه های
بیمارستان جمعش
کنید...
نگرانش نباشید
هزینه بیمارستان شما
هم تحت حمایت ماست!
شما از خانواده سئو مون
هستید
لطفا این حرفو
نزنین
من با کارت اعتباری
خودم پرداخت میکنم
بعد از اینجا میرم
چرا چند روز
بیشتر نمیمونید
تا استراحت کنید؟
من به پرستار میگم
در طول اقامت شما،
تغذیه درمانی عالی
ارائه بده
من اوکیم
همونطور که
خودتون بهتر
میدونید...
من دیگه دلیلی
واسه اینجا موندن
ندارم
اتاق درمان
وی آی پی
ناباروری
لطفا آرومتر...
...شما هنوز به
طور کامل درمان
نشدید
باید با آمبولانس
برگردید خونه
همش نقشه
تو بود؟
از لحظه ای که
به طور اتفاقی توی
فرودگاه ملاقات
کردیم؟
تو داشتی با
نقشه های خواهرت
منو بازی میدادی
تا زندگیمو خراب
کنی؟
بعدیش چیه؟
اول که چمدونمو
برداشتی...
پس بعدشم
میخوای خودمو
گروگان بگیری
دیگه؟
...تو حتما
خیلی عاشق
همسرت هستی
حالا میفهمم
چطور تونستی...
خواهر منو
کنار بزنی
و حدس میزنم دلیل
این همه مقاومتت در برابر
آزار و اذیت ها همین
بود
بابت تمام کمک
های امروزت ممنونم
و لطفا...
جوری رفتار کن انگار
امروز چیزی ندیدی...
لطفا
همینطور، لطفا
چمدونمو بهم برگردون
چیزی توش هست که
واسم مهمه
میدونم
فکر کردی چرا این
همه راهو از آمریکا
پا شدم اومدم اینجا؟
میدونم که
نمیتونم هرگز جبرانش
کنم...
کارایی که خواهرم
با تو انجام داده
رو
میدونم چرا برات
سخته که بهم اعتماد
کنی
تو..
و خواهرت...
نسبت خونی
ندارین...؟ آخه
خیلی باهم فرق
دارین
تعجب کردم
که چرا نپرسیدی
هاهاهاهاااا
هاهااااا
الان چمدونت
همراهم نیست...
...توی ماشینم
جا گذاشتم یادم
رفت بیارمش
پس...
حتی اگه از اون بدت میاد
میتونیم حداقل یه بار
دیگه باهم ملاقات داشته
باشیم؟
آه...
امم...
علاوه بر اون
یه چیزی هست که
میخواستم بهت بدم
این میتونه یه هدیه
کوچیک بابت کنار زدن
خواهرم باشه
ادامه دارد...
داستان های بیشتر در سایت
سرراست
🐺Geralt🐺