قسمت 6
فکر کنم بازم چمدونامون
جا به جا شده
حتما خیلی عجله
داشته
باید به بار دیگه
چک کنم...
بذار ببینم...
حتما شماره تماسی
چیزی توش هست...
عه ، اینجا خیلی
از من دور نیست
یونا، عزیزترین دختر
من
مامان ازت عذر
میخواد که تو رو با
پدرت تنها گذشت
میخواستم بهت
حقیقت رو بگم...
...من مادر واقعی
تو نیستم
به جاش این عروسکا رو برات
گذاشتم ، هروقت از چیزی ترسیدی
این عروسکا رو بغل کن تا ازت
مراقبت کنن، هرکدوم میتونن در برابر
یه مشکل ازت مراقبت کنن
هرکدوم از عروسکا یه نقشی
واسه خودشون دارن
عروسک مو مشکی برای وقتیه که
از پدرت ناراحتی و عروسک مو طلایی
برای وقتیه که از خانواده سئومون
ناراحتی، میتونی عروسکای بیشتری درست
کنی تا در برابر بقیه ترس هات از تو
مراقبت کنن
بابت همه چیز ازت عذرمیخوام دختر کوچولوی
قشنگم
دوست دارم
از طرف مامان
زمستان سال...
15 سال گذشته...
حتما اون موقع خیلی
بچه بوده
عه
شما دارین مثل
صاحبتون گریه میکنین
که
پشمام...
همه این کیسه ها پر
عروسکن...؟
یعنی این همه
مشکل و سختی داشته
تو زندگیش؟
باید متوقفش
کنم...؟
همسر برای 1000 روز
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
چمدون و عروسکاتو
فراموش کن
اونا از طرف کسی اند
که تو رو رها کرد
باید بندازیشون
دور
میخوام دنبالشون
بگردم...
اون حتی مادر بیولوژیک
توهم نیست!
ولی عروسکا
کار میکنن!
تو نبودی میگفتی باید
مثل آدمای بالغ رفتار
کنیم؟
از الان تمام نگرانی هاتو
بسپر به من
یونا اینجاست
رییس
باید انتخاب کنیم
...مونیونگ به جای
شوهرش باشه؟
«اگه قراره با خانواده سئو مون ازدواج
کنه باید فرزندی به دنیا بیاره که باعث
دوام نسل و افتخار خاندان بشه...!
این آخرین حرفای
مونک وون جونگ قبل
مرگش بود
من اینو
نمیدونستم...
همه چی قراره به خاطر
من اینطوری تموم
بشه...
توهم اینجایی
آقای جو
بیا دنبالم
یونا
خیلی از طلاقمون
نگذشته ، ولی میخوایم
باهم از اینجا بریم
من اجازه
نمیدم
اگه اینکارو کنی
باید تا آخر عمرت
کنارش باشی...
...و به نظر میرسه
که مون هیوک این بار
نمیخواد عقب نشینی
کنه
پس ازت میخوام که
تمام ارتباطت با مون هیوک
رو قطع کنی
...نمیتونم بهتون
قولی بدم قربان
دخترم
چشمان تو میتونه
قند تو دل هر مردی
آب کنه
تو دل گرمی داری که
میتونه قلب هر آدمی رو
به دست بیاره
بذارید براتون
بیارمش
تو دوباره به عنوان راننده
خانواده استخدام شدی؟
نه اینطور
نیست...
به هر حال تو اینجایی
و همین باعث میشه یونا
ناراحت بشه
به دخترت بگو به مون هیوک
گوش کنه و از اینجا بره
اگه ببر به قفسش برگرده
روباه حتما فرار میکنه
...بله خانوم
در مورد حرفای مونک
وونجونگ درباره
هزار روز...
اون چیزی راجبش
نمیدونه آقا
پس همینطور
پیش خودت نگهش دار
بله چشم
چه دختر دوست
داشتنی ای...
شرم آوره...
جدا نمیخوای بهم بگی
پدربزرگم چی ازت پرسید؟
باشه ، مهم نیست
بریم خرید
خرید...؟
خانوم از بازارگردی
خوشش نمیاد...
برا همین ازتون میخوام
که تمام محصولات خوبتون
رو بیارید تا ایشون انتخاب
کنه
میتونید رو ما حساب
کنید آقا
اینو بگیر
باید برم دفترم
هرچی خواستی بخر...
و هرچی بهت پیشنهاد
دادن
چی میشه اگه هرچی تو این
بازاره رو بخرم؟
انگار بعد اینکه این
چند روز کلی منو غافلگیر
کردی بیش از حد اعتماد
به نفس گرفتی...
ولی منو دست کم
نگیر
جو یونا...
یونا...
یونا؟!
جو یونااا!!
اگه اونجایی بهم
جواب بدههه!
من...
من فقط میترسیدم
شاید... تو دوباره...
برگشتی
واقعا چیزای
خوبی واست آوردن
اینو خودم انتخاب
کردم
اگه قراره دوباره
ازدواجمونو شکل
بدیم...
فکر کردم این لباس
واسه اولین شبمون
عالی باشه
میتونم ببوسمت؟
...نباید وقتو با پرسیدن
همچین سوالایی تلف کنی
میگن یه کارآفرین
واقعی آدمای زیادی
داره
بهم نگو الان میخوای
یه رول سکسی بازی کنیم
نه نمیخوام...
یه لطفی ازت
میخواستم
بعدا بخواه
نه الان
میخوام...
ادامه دارد...
داستان های بیشتر در سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
میخوام بهم قول بدی
چیزی که میخوامو واسم
انجام بدی