قسمت33
آه...!
میدونم شوهرم
حس نا امنی داره
مهم نیست چندبار
بهش اطمینان بدم...
...این چمدون...
...بهش اضطراب
میده...
...هربار یادش میاره
که میخواستم ترکش
کنم.
و من خوب
میدونم...
...حس نا امنی
چجوریه.
سلام یونا...
دلت برام تنگ شده بود؟
منم مون یونگ
اوپا
این حس
وحشتناک...
...وحشتزدگی...
...تنگی نفس...
...تپش قلب...
من نمیخوام
کسی باشم که...
...قلب محبوب ترین
آدم زندگیمو پاره
میکنه...
...نمیخوام
سرشکستش کنم.
...من میدونم
میخوام چکار کنم
راجب همه چیز
درست میگفت
من الان
دیگه بزرگ
شدم
دیگه به این
عروسکا نیاز
ندارم.
الان دیگه میتونم
از خودم محافظت کنم
و دیگه کسیو دارم که
بهش اعتماد کنم.
چون به شوهرم
اعتماد دارم...
...این واسم
خیلی سخته...
...که گذشته ام رو
رها کنم و به جلو حرکت
کنم
از عمق
قلبم...
...میفهمم که چرا
انقدر ناامید بودم که این
عروسکا رو پیش خودم
نگه میداشتم...
...به این خاطر بود که
میخواستم دلمو خوش کنم
که مادرم یه روزی برمیگرده.
ولی دیگه
نه.
الان آماده ام که
گذشتم رو پشت سر
بذارم...
...و به سوی
آینده روشن تر
پیش برم...
...با زندگی شاد
همراه با شوهرم.
خیلی زیباست...
ستاره ها امشب
نسبت به شبای دیگه
درخشان تر اند...
چون اشک های گذشته ام
پر از غم و درد بود...
چرا یهو زدم
زیر گریه؟
حال و احوالم این
چند روز چرا اینطوری
شده؟
...همیشه خیلی سریع
پاکشون میکردم یا پنهونشون
میکردم
یونا!
عزیزم...
به هر حال...
...لحظه ای که
چشمای شوهرم رو
پر از اشک دیدم...
...فهمیدم تمام شادی
و خوشبختیم رو به روی
منه.
همسر برای هزار روز
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
چرا گریه
میکنی؟
سرکار مشکلی
پیش اومده؟
یا...
اتفاقی...
برای رییس
افتاده؟
معلومه که نه!
لازم نیست نگران
اون باشی
همه مردم دنیا
که پدربزرگ من هم
جژوشونه...
میدونن که حتی تو
سخت ترین روزا چجوری
از زندگیشون لذت ببرن
ولی تو نه.
از بین همه مردم...
...چرا تو باید
انی همه برای بقیه
فداکاری میکردییی؟؟؟!!
امشب چت
شده؟
بهم جواب بده
آه!
چه فایده ای
داره این زندگی...
...وقتی همش خودتو
فدای بقیه کنی ، حتی من؟!
هااا؟!
عزیزم!
تو...
تا کی میخواستی
اینو ازم پنهون
کنی؟
اگه تو رو تو فرودگاه
پیدا نمیکردم، هیچوقت
اینا رو نمیفهمیدم
...کی بهت
گفته؟
این مهم
نیییستت!
چیزی که
الان مهمه...
...اینه که تو کل
جوونیت رو فدای
مردم کردی...
...فدای کسایی که
هیچوقت قدردونش
نیستن!!!
تمام این مدت
یه احمق بودم
نه بهتر از
پدرم...
زندگی من از
افرادی که واقعا
برام مهم هستن
قدردانی نمیکنه
گندش بزنن...
من عذرمیخوام
که زودتر بهت
نگفتم...
من...
...اینو ازت
پنهون میکردم...
تا پدربزرگتو به خاطر
بدبختیای من سرزنش
نکنی.
بابت همه چیز ازت
عذرمیخوام...
میتونم بهت آزادی
که میخوای رو بدم. میتونی
بری آمریکا اگه میخوای.
میتونی اونجا
آزادانه زندگی
کنی...
دوستای جدید پیدا
کنی ، درسی که
میخوای بخونی...
نزن این حرفو!
الان تنها چیزی که
میخوام اینه که با تو
باشم...
من هرچی از گذشته
داشتم رو سوزوندم
نامه مادر
من...
...عروسکام، مدارک
بورسیه ام ، همشو!
من میخوام...
کل زندگیمو با تو
بگذرونم
نمیخوام جایی
برم...!
نمیخوام
حس بدی کنی...
نا امنی ، اضطراب
هرچی ، به خاطر من.
و گریه رو
بس کن.
میبینم گریه میکنی
بیشتر اشکمو در میاره!
باشه...
بس میکنم
نگران هیچی نباش...
من همیشه به عنوان
خانوادت کنارتم.
ممنونم یونا...
همونطور که گفتی
تا آخر عمر باهم
زندگی میکنیم
بابت همه کارایی
که در گذشته کردم
ازت عذر میخوام...
...من لیاقت عشق
تو رو ندارم ، ولی ازت
ممنونم.
اون شب ما قلب
و روحمون رو به روی
هم باز کردیم...
اینبار واقعی
باهام ازدواج
میکنی؟
...و همسرم درست مثل
شاهزاده ها توی افسانه ها
ازم خواستگاری کرد.
بیا دوباره
شروع کنیم
بهت قول
میدم...
تا آخرین نفسی که
تو سینه دارم عاشقتم.
زانو زدی!!
منظورم اینه که
میخوام همه تلاشمو
بکنم
مرده و حرفش
اینطوری تبدیل
میشم به رییس آینده
شرکت.
بهت
قول میدم
با اون کلمات قاطع...
...تصمیم
گرفتم بهش
یه شانس دیگه
بدم.
یادم بود که میگفتی
حلقه قبلیت خیلی
بزرگ بود...
...برا همین یه
کوچیکترشو گرفتم.
همیشه دستت باشه.
به این
میگی کوچیک؟
به اندازه کافی باید
بزرگ باشه تا همه
بفهمن تو همسر منی.
چرا انقد مالکانه
برخورد میکنیی!!
نمیدونستی مگه
من مالک با ارزش ترین
چیز دنیام؟
دییدییش؟؟
ستاره دنباله دااار!
زود باش یه
آرزو کن...
تا بتونیم
تا ابد همو
داشته باشیم
چهار روز بعد
ما یه مراسم عروسی
دیگه تو جزیره ای در جنوب
اقیانوس آرام برگزار کردیم.
یونا؟
عشقم...!
اوه...
مثل همیشه قشنگی
آماده ای؟
در حالیکه دستای همو
محکم گرفته بودیم ، در امتداد
ساحل قدم میزدیم...
...و عهدمون
رو بستیم...
حالا میتونید
عروس خودتون
رو ببوسید
تا آخر عمر
دوست دارم.
...به هم قول
دادیم...
...برای زندگی با
نقل قولی که روی حلقه هامون
حک شده بود.
سئو مون هیوک و
جو یونا...
به نام عشق سوگند
میخوریم که مانند دو قلب
در یک روح زندگی کنیم.
هنوز ادامه داره...
🐺Geralt🐺