قسمت 26
عمارت سئو مون
یک سال قبل
مدیر هان یری
مدیر هان یری
فردا دیرتر میام دفتر
برای قرار فردا
فایل عکس
مدیر هان یری
این عکسو فقط واسه تو گرفتم
دلم تنگتهه!!
مرسی
...لطفا بس کن
لطفا...
نخواه که...
رییس...
نباید انقد دوشیدنی
بخورید...
بذاریدش زمین
لطفا...
انگار دوباره نشسته
با پدربزرگم نوشیدنی خورده
تا کی میخوای با
این درد زندگی کنی؟
دیگه کافی
نیست؟
اگه مشکلت پوله بهت
پول میدم برو تا آخر عمرت
برا خودت زندگی کن
برات آرزوی بهترین ها رو
دارم امیدوارم زندگی عادی
و شادی داشته باشی...
دنبال مردی بگرد
که واست بهتره...
و عاشقش بشی...
...و...
...خوشبخت زندگی
کنی...
لعنت بهش...!
فکرمیکردم آمادم
که اونو رها کنم...
خب چرا...
اینجوری گرفتار
شدم؟
چرا وقتی بهش فکر
میکنم نمیتونم خودمو
جمع و جور کنم؟
خیلی داغه...
خیلی خیلی
داغه...
چیکار داره
میکنه؟!
چرا بدون سوتین
خوابیده؟!!
وایسا...
نکنه همه زنا موقع
خواب سوتین نمیپوشن؟
هااه...
اممم...
هاااه...
کافیه...
یا خدا...!!
داری چیو تصور
میکنی دقیقا الان؟؟!
خودتو جمع کن!!
من چه فرقی با
مون یونگ دارم؟
بهت التماس میکنم از
زندگیم محو بشی
حتی اگه تختو
باهم تقسیم نکنیم...
...بازم میتونم بوی تنتو
استشمام کنم که منو
خیلی تحریکم میکنه
منم یه مرد خون گرم
مثل بقیه هستم...
نمیتونم مجبورت
کنم به من حس داشته
باشی...
عذابه...
اه...
لعنتی...
همسر برای هزار روز
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
وای...
باورم نمیشه...
پس خیلی وقته
از من خوشت میاد
چند بار باید بهت
بگم؟ تو دختر رویاهای
منی
تو واقعا...
به خودت باور
نداری
اما از چیزی
که به یاد دارم...
...تو همیشه مثل
بچه ها باهام حرف
میزنی
یادت نمیاد
وقتی که...
...بهم یه مقدار
پول دادی , بهم
گفتی که...
یهت گفتم یه
چی برا خودت
بگیر لذت ببر ازش
همه چیزو
یادمه
پس چطور تصور
کنم این همه مدت
تو از من خوشت
میومد؟
اگه بخوام راستشو
بگم یونا...
همه اون کارا به
خاطر خودم بود ، نه
تو
تا یه جوری خودمو
متقاعد کنم که
ازت خوشم نمیاد...
با وجود همه
تلاش های من
تو هیچ کمکی
نکردی...
...با در آوردن پیرهنت
تو نیمه شب منو
اغوا کردی
وااای!! باورم
نمیییشهه!!
چجوری بهت ثابت
کنم؟ چند بار تنتو
دیدم
فکر میکردم این
عادته
نههه!!
حالا نگرانم شاید
واقعا پیرهنمو
در آوردم
پس برا همینه
که مال منو
در آوردی؟
...باید ازت اجازه
میگرفتم؟
هنوز باورم نمیشه
تونستم خودمو
نگه دارم...
برای هزار
روز
حتی خدا هم
نمیتونست این
همه وقت دووم
بیاره
باید بهم
افتخار کنی...
...و حالا پاداشمو
میخوام
هااه
هاااه
هاااه
عاااه
هاااه
هاااه
هااا
عاااه
بیا بریم به
ماه عسلمون...
بعد این همه کار
نیاز به هوای تازه
دارم
...من ، دوست دارم
بله!!
پس این یه
قوله!!
لازم نیست
لباس زیر بپوشی...
بهشون نیاز
نداری ، میخوام
کل سفرو لخت
رو تخت باشیم
مسخره!
جدی ام
فراموشش کن!
پس به محض
اینکه بریم اونجا
اونا رو پنهون
میکنم
همش واسه کلاس
امروز بود . اخراج
شدم
چه عجیب...
چرا انقد
خستم؟
فکر میکردم واسه
کلاس بعد از ظهر
به اندازه کافی
خوابیدم
عااا...
چرا همه نوشیدنی
های کافئین دار فروش
رفتن؟!
نمیتونم دیگه
بیشتر از اینو
کنترل کنم
باید بهش بگم
یه جا سکسمونو
متوقف کنیم...
...تا وقتی
بریم ماه عسل
یونا...
خانوم یونا...
بیدار شو...
خانوم یونا...!!
آه، ببخشید!!
معلومه داشتی
کابوس میدی!
...همش
خواب بود
آره
دیگه گریه نکن
مرسییی!!
هق ...!
اگه به خاطر
تو نبود...
من نمیتونستم...
این چی
بود؟
همش یعنی...؟
امکان
نداره...
...که من
همچین کاری
کرده باشم
و بین این
همه آدم...
...با برادر
هان یری!
امکان نداره!
وای...
اینکه در حالت غیر
هوشیار بودم که عمل
جنسی حساب نمیشه
نه؟!
به هر حال باید
یونجائه رو ببینم
امیدوارم عذرخواهیم
رو قبول کنه
امیدوارم همش
یه رویا بوده
باشه...
...ولی خیلی
واقعی بود
عهه!
خودشه!
چه تصادفی...
منو تعقیب
میکنه یا چی؟!
سلام!
ها؟!
ادامه دارد...
داستان های بیشتر در سایت
سرراست
🐺Geralt🐺