قسمت 18
امشبه نه؟
مراسم شام با
رییس سئو؟
آره
دانشگاه علوم پزشکی
هانکوک
بالاخره شرکتمون...
به سراسر کشور
پخش خواهد شد!!
من بهت تکیه
میکنم یونجائه
به من تکیه
نکن ، دایی...
...امشب مراسم
شام به خاطر
خواهرمه...
تا برای ازدواجش
آماده بشه
این حرفو نزن
یونجائه ، قطعا
رییس بهت نگاه
میندازه
عجب عجب
مراقب حرفایی
که میزنی باش
پروفسور...
تو که نمیخوای
شاگردت کج فهمی
کنه
پس واسه من
رستورانو رزرو
کردی؟
اره
آشپز اوح
ازم پرسید با کی
قرار داری
اوه لطفا...
حتما مادر ازت
خواست مگه نه؟
پس این یه
قراره؟
نظری ندارم
هی! همسر تو
قراره راجب آینده
ما تصمیم بگیره
حواست هست
میدونی دیگه؟
هه هه ، نگرانش
نباش دایی
اممم...
شما...؟
عه...
تویی...
آقای هان...
خب...
انگار که...
...از چیزی
که فکر میکردم
بهتره
ولی چهرش...
...وقتی از
این فاصله نزدیک
میبینمش...
...منو یاد
هیسو میندازه!!
یونجائه عزیزم
نکنه برا
همین...
...انقد بهت
جذب شدم؟
شاید به خاطر همین
نمیتونستم بهت فکر
نکنم...
...و دلیلی که میخواستم
برای آخرین بار
ببینمت
همسر برای هزار روز
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
خیلی گذشته...
وای نه!!
با من بیا!
خانوم جو؟
تو اینجا
چکار میکنی؟
خفه شو و
راه بیوفت!
یونا!!
تو مستی؟!
عقلتو از
دست دادی...
اینجا حیاط خلوتت
نیست! یه فضای عمومیه
بذار من برمم!!
بهت گفتم خفه شو
و راهتو بیا!
کافیه!
تو دیگه
کی هستی؟
این دقیقا
سوال منم
هست
تو کدوم کصخلی
هستی؟؟!!
شما این مردو
میشناسین؟
عهه
خب این
آقا...
بسهه!
منو عصبی
نکنن!
انقد تو کار
خانوادگی ما دخالت
نکن...
و اینکه دهنتو
ببند قبل اینکه
پشیمون شی
کار خانوادگی؟
چیکار میکنی؟
ولش کن!!
بس کن قبل
اینکه کسی زنگ
بزنه به پلیس
برو!
خفه شو! نکنه
این یه معشوقه دیگته؟
این کیه؟؟
اگه انقد راحت
به دست میای, چرا
به من فرصت ندادی؟!
به خودت بیااا!!
آععع!
همینو
میخواستی!
واای!
خانوم جوو؟
توئه حرومیی!
آه!
خانوم جو!
حالت
خوبه؟
لعنتی!!
یونا...
یونا...
امکان نداره
اینطوری بمیره!
ولی جدی...
این یارو کیه؟
من نمیخواستم این
اتفاق بیوفته... من فقط
میخواستم یونا رو وقتی
مون هیوک نیست ملاقات
کنم...
...ولی الان
همه چیز به خاطر
این مرد داره
بگا میره!!
ایشون عروس بزرگه
خانواده سئو مون هست
ایشون قبلا
تو بیمارستان ما
تحت در مان بود...
در بخش وی آی پی
مرکز درمان ناباروری
ولی از اونجایی که
قراره یری به زودی
جاشو بگیره خیلی
نگران کننده نیست
مرکز درمان ناباروری؟
پس این همون دختریه که
خانوادم راجبش حرف
میزدن...
تو چطور میشناسیش
هان یونجائه؟
به عنوان عمت فکر کنم
بتونم بهت کمک کنم اگه
میخوای بیشتر بهم
توضیح بده
فعلا زمان میخوام
که خودم بفهمم چه خبره
...
...اگه بگم از اونا
هستم، احتمالا ازم
دور میشه ، باید
مراقب باشم
خب ، اون مثل
بیمه واسه آینده
منه
بهترین کار اینه که
از هر نقطه ضعف
خانواده سئومون
استفاده کنیم...
برای آینده
شرکتمون
تو دقیقا عین
پدرتی، حرکت
هوشمندانه...
...تو بالاخره رهبر
خانواده ما میشی
عالیه! میتونی
همه چیزو به
من بسپری...
و تو باید اون
پیرمردو تحت تاثیر
قرار بدی باشه؟
هر چی بیشتر بهش
فکر میکنم چیزای
بیشتری میفهمم...
به نظر نمیاد داخل
فرودگاه چیزیو جعل
کرده باشه...
...و اون بچه کونی
کی بود امروز؟
طبق اطلاعاتی که
الان دارم ، حتما
برادر شوهرش بود
بله خانوم
میام اونجا...
گفتم که
میام اونجا!
یونا...
لطفا پیامامو
بخون...
ایمدوارم حالت خوب
بشه...تو بدتراز ایناشو
گذروندی
من نمیتونم بدون تو
این زندگی تخمیو
بگذرونم...
...واسم یه چیزی
بفرست که حداقل
راحت بشم
پوف...
باید بعد اتفاقای
امروز برم استراحت
کنم
هاه... کسی
نمیتونه منو مثل
تو خوشحالم کنه...
...هیچکس تو این دنیا
به اندازه تو چهره معصوم
و چنین بدن پر زرق و برقی
نداره
فقط دیدن عکساتم
منو تحریک میکنه
خارشو گاییدم
من دلم نمیخواد تو
رو زن داداش صدا
کنمم!
کیر تو همه....
چون تو مال
منی!
اوووم!!
اوپااا!!
خیلی خوبهه!!
محکمتر منو بکنن!
میخوام آبتو
بریزی تووم!
هاه...
مطمئنی؟
من به همه دروغ
گفتم ، تا بچه تو
رو حمل کنم...
آههه!!
تو دارییی
واقعا رو تخمام سواری
میکنیی!
اگه خودت میگی!
پس بچه های منو
حمل کن!
چطوره یه دختر
مثل تو داشته باشیم؟!
خدای من...
تو یه وحشی ای!
کصت گرم و
تنگه...
کیرم داره بی حس
میشه ، باور نکردنیه
آبم اومدد...
همشو بگیرر
یوناا...
هی تو...
دیگه نمیتونم تحمل
کنم...
تو یه منحرف
کصخلی
چیی...؟
تو
تو...
لعنتییی!
وایسا همونجا!
حرومزادههه!
این دیگه
کدوم خریه؟؟
پدربزرگ حتما منو
میکشه اگه بفهمه امروز
چه اتفاقایی افتاد!!
پسر!
مادر...؟
پدربزرگ!!
همم...؟
ادامه دارد...
داستان های بیشتر در سایت
سرراست
🐺Geralt🐺