دختران تئاتری قسمت ۱۱۱ از ۱۲۴۱۰ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰
قسمت 111
هاایی
یونهی
هاع
آاع
چی میخوای؟
ترسوندیم
عوف
چرا نقشتُ قبول نکردی؟
این دفعه برای انتخاب
نقش ها تست بازیگری گذاشتیم
اتفاقاً الان دارم بهش
فکر میکنم، موندم امتحانش
بکنم یا نه
بقیه هم هی اصرار میکنن
برم روی صحنه
پس امتحانش کن
دفعه‌ی قبل من تصمیم گرفتم
هر نقشی به کی برسه
و تو رو انتخاب نکردم
بابتش عذاب
وجدان دارم
عه؟
داری عذرخواهی میکنی؟
چی شد که این
حرفارو میزنی؟
راستش، دفعه‌ی قبل هم یه نقش
مناسب‌تر برای خودم بود
اصلاً به بقیه نقشا علاقه‌ای نداشتم
فکر میکنم تصمیمی که گرفتی
درست بود، نگران چیزی نباش
پس این دفعه جدی
بهش فکر کن
مگه بازیگری همون چیزی نیست
که از همه بهتر بلدی؟
آه... این دختره...
کاش چیزی بهش نمیگفتم
....
ایندفعه جدی بهش فکر میکنم
...
فکر نمیکردم برای پیدا
کردنم اینور و اونور بدویی
چه بانک!
*خیلی خوشحال*
هاهاها... یعنی فقط واسه گفتن
همین حرف، همه‌جا
دنبالم گشتی؟
*هیجان زده*
دختران تئاتری
مرسی دایون
خسته نباشید بچه ها
روز خوبی بود
تو هم همچنین
خسته به نظر میای
حالت خوبه؟
خوبم، هه هه
زیادی به خودت فشار نیار
بیاین آزمون بازیگری رو
بندازیم هفته‌ی بعد
الان همه درگیر امتحانان...
نباید ازشون می‌خواستم از
قبل دیالوگاشونو حفظ کنن
باشه، توی گروه
اطلاع میدم
باشه، فعلاً روی
امتحانا تمرکز میکنیم
در مورد اقتباس فیلمنامه
یه فکری براش کردم
نظرت چیه مسئولیتش
رو بسپریم به
سئویون و ناری؟
منم بهش فکر کرده بودم
کر کنم سئویون
قبول کنه
ولی ناری سانبا
مطمئن نیستم
وای خدای من... نکنه با ناری دعواتون شده؟!
کاری کردی از دستت ناراحت بشه؟
واسه همین موقع حرف زدن
باهاش معذب میشی؟
نـ... نه! اصلاً همچین چیزی نیست!
ما اصلاً دعوا نکردیم!
با اینکه چندبار بحث کردیم
ولی هیچوقت به دل نگرفتیم
اون اولین کسی بود که وقتی وارد
انجمن شدم باهاش آشنا شدم
بینمونم هیچ کدورت و دلخوری‌ای نیست
فقط... سانبا سال چهارمه
طبیعیه که حسابی سرش شلوغ باشه
خجالت میکشم همچین
درخواستی ازش بکنم
آره، سال‌چهارمی‌ها
خیلی سرشون شلوغه
آخه چرا آدما باید فارغ‌التحصیل بشن؟!
هاها... اگه فارغ‌التحصیل نشن
خودش یه دردسر که!
کاش میشد تا ابد همین‌جوری
توی انجمن موند و خوش گذروند
ولی دلم می‌خواد ناری این کارو قبول کنه
تو هم همین فکر رو نمیکنی؟
آره
حتی وقتی حسابی سرش شلوغ بود
یجوری وقت پیدا می‌کرد به انجمن کمک کنه
نمی‌دونم
خودت تصمیم بگیر
حس میکنم دیگه
دلش با ما نیست
هااایی
هرچی به فارغ‌التحصیلی نزدیک‌تر میشیم
بچه‌های سال‌بالایی هم کم‌کم دیگه توی
فعالیت‌های کلوب شرکت نمیکنن
می‌دونم، این طبیعیه
راستش فقط فکر اینکه ناری قراره
از پیشمون بره، ناراحتم میکنه
واسه همین، گفتنش بهش
برام خیلی سخته
از همون اول بیشتر از هرکسی
برای انجمنمون تلاش میکرد
فکرشم نمیکردم یه روز
اینطوری ازش دست بکشه
حس می‌کنم هیچ کاری از دستم برنمیاد
احساس تنهایی
میکنم؟
خب، رییس انجمن دیگه!
آخخخ... اعصابم خورد شد
چرا باید همه‌چی رو تو سال
آخر بندازه گردن من؟
فاااااک
هاهاها
میفهمم چه
حسی داری
برای منم همینه... کسی که همیشه
حرفمو میفهمید و باهام
همدلی می‌کرد، داره میره
آخه همه‌ی ما، چه قدیمی‌ها
چه بچه‌های الان انجمن
ته دلمون عاشق تئاتریم
احتمالاً ذهن ناری حسابی درگیره
منم با احتیاط‌تر باهاش حرف میزنم
و سعی می‌کنم ببینم خودش
واقعاً چی می‌خواد
پس نگران نباش
باشه... ممنونم، استاد
خیلی از این دردسرا فقط با یه کم
حرف زدن راحت حل میشن
میدونی... بعضی وقتا
فقط الکی نگران میشی
جدی...هاهاها
من خیلی وقتا زیادی
بهشون فکر میکنم
چرا امروز...
این‌قدر دلم برای
هان ناری گرفته؟
وویااعع
خوابم میاد
امشب باید زود بخوابم
وقتی بره ناراحت میشم
سخته یه روز انجمنمون
بدون اون تصور کنم
هوس آبجو کردم
با اینکه بعضی وقتا اصلاً نمیفهمم
تو سرش چی می‌گذره...
و کلی هم با هم دعوا کردیم
اگه بخوام راستش رو بگم...
خیلی هم با هم جور بودیم
بیشتر شبیه یه دوست بود
تا یه سانبا
اگه یه خواهر بزرگ‌تر داشتم
فکر کنم دقیقاً همین حس
رو بهش داشتم
برای منم همینه... کسی که همیشه
حرفمو میفهمید و باهام
همدلی می‌کرد، داره میره
استاد واقعاً زد تو خال
جاش خالی
میشه، نه؟
البته اگه واقعاً خواهرم بود
اونم یه جورایی ترسناک میشد
پارک دایون
پارک دایون!
چرا گوشیتو
جواب نمیدی؟
هزار بار
زنگ زدم
هههعع
هووف
مجبور شم اینهمه
پله بکوبم بیام تا پیدات کنم
میخوام بزنم بترکونمت
وای سانبا
چرا عصبانیه
تقصیر خودمه
نباید اینقدر توی خودم فرو میرفتم
اینا رو بگیر، برنامه‌ی فعالیت‌ها اومده
زمان اجرای برنامه‌ها هم مشخص شده
وقتی مرتبشون کردی، همراه
فرم ثبت‌نام آزمون بذارشون
توی اتاق انجمن
و این....
..................
......................
اینو بکن
اونو ببر....
برای همون محل همیشگی
اجرا درخواست میدیم
راستی، فیلمنامه رو می‌خوای چیکار کنی؟
میخوای بدیش سئویون یه نگاهی بهش بندازه؟
عه؟
مگه آزمون انتخاب بازیگر نمونده؟
تاریخ و ساعتش مشخص شده؟
میخوای از این به بعد چطور پیش ببریش؟
عاع
هی، چرا همین‌جوری
وایستادی و چیزی نمیگی؟
غذای درست و حسابی میخوره؟
نکنه بازم کل روز توی
کتابخونه بودی و
فقط نون خالی خوردی؟
همونجور که از
یه رییس انتظار میره
هممم
به خودت بیا و کارت
رو درست انجام بده
شام بامن، یه چیز بخور
بعدش برو حسابی بخواب
جدی میگم دایون
انقدر نون خوردی مغزتم
نونی شده
واقعاً یه رییسه!
فکر نکن چون سال چهارمی
بیخیالت میشم!!
سانبا باید به خودش بیاد!
آخ
هی!
اگه ازم خوشت نمیاد و درست
کار نکنی، خودم از انجمن
پرتت میکنم بیرون!!
هه‌هه... این دفعه دیگه من
رییس بازی‌ام!
عااع
اگه گیرت بیارم
کارت تمومه!!
در واقع، بعضی وقتا همه‌ش
یه نگرانی بی دلیله
اتفاقاً خیلیاشون
به راحتی حل میشن
استاد واقعاً محشره!!!
نکنه غیبگویه!!
دارم میترکم
من برگشتم
اون ناری وروجک
.....
انگار خیلی نگرانم بود ولی با
چه ناز و تکبری رفتار میکرد
نزدیک بود
سکته کنم
....
......
نمیتونم تکون بخورم
یه کم استراحت کنم
بعدش ظرفارو میشورم
هاااییی
عووف
چه حس خوبی
واقعاً دارم واسه خودم
دردسر درست میکنم
به‌جای اینکه این‌همه استرس بکشم
الان باید بشینم درس بخونم
هنوز از پس خودمم برنمیام
اونوقت نشستم نگران بقیه‌م
چه استرسی گرفتم
یاایی
دلم برای جاوو تنگ شده
هاااه
میخوامش❤️
میخوام
از اون کارا بکنیم
عمممم
عووم
آاه
هااه
هاا...
عاع
......
.....
آه❤️
هاا...
میخوام با...
جاوو سکس کنم❤️
چی؟
عععع
الان چی گفتم!؟
چی میخوام؟!
پایان

قسمت 111 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 112

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دختران تئاتری
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت