دختران تئاتری قسمت ۱۲۷ از ۱۲۷۱۴ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴
همم
هاع
آه
بیا یه کم استراحت
کنیم، بعد ادامه بدیم
اوه، راستی...
سویونه
سلام استاد
سلام
همه دارن
تمرین می‌کنن؟
آره، احتمالاً باید
همین کارو بکنن
فیلمنامه‌ات
چطور پیش میره؟
اِمم... خب، فکر کنم
یه کم جلو رفتم
قبلاً که می‌نوشتم، لابه‌لای
کار یه استراحتی هم می‌کردم
.....
ولی حالا که خودم
باید فیلمنامه رو بنویسم، می‌بینم
نوشتن یه فیلمنامه‌ی درست‌وحسابی
چقدر سخته
همش یه مشت ایده‌ی
چرت‌وپرت میاد توی سرم!
تازه وقتی میشینم مینویسمشون،
بدتر اعصابم خورد میشه
هاهاها، می‌فهمم
چی میگی!
من واقعاً
نمی‌فهمم آدما چطوری و کی
عاشق هم میشن
اصلاً عشق دیگه
چه کوفتیه؟!
سویون
بذار یه چیز
جالب بهت بگم
Sarrast.com
دختران تئاتری
بعداً بهت زنگ
می‌زنم، فعلاً!
باشه، من برم یه کم توی
اتاق انجمن استراحت کنم
هان؟
هنوز اینجایی؟
همم
پاشو ببینم!
اگه خوابت میاد برو
خونه بخواب!
هوم...
فقط یه کوچولو خوابم
برده بود
از بعدازظهر تا الان
داشتی می‌نوشتی؟!
آره... می‌خواستم تا
شب تمومش کنم
خب؟ چطور
پیش رفت؟
میشه یه نگاهی بهش
بندازی و کمکم کنی؟
اول برو بیرون یه هوایی بخور
چشاتُ با زور
باز نگه داشتی
چطوره؟
خوبه به نظرت؟
یعنی خوب شده؟
همم
تعریفی
نداره...
!!
شوخی کردم بابااا
بدم نیستا...کلش
همین بود
جدی میگی؟
هنوز دارم
قسمت‌های بعدی داستانو
می‌نویسم
دخترا و استاد آخرش
کلی پیشنهاد بهم دادن
هاها
کدوم پیشنهادها؟!
یعنی... یه‌سری نصیحت‌های
به‌دردبخور و اینا...
تازه منم کمکت کردم
یه کم ایده‌پردازی کنی‌ها
اونم خیلی
کمک کرد...
عاشق شدن معمولاً فقط
یه لحظه طول میکشه
ولی من شنیده
بودم که...
برای مغز زمان می‌بره تا واقعاً این
موضوع رو قبول کنه و بفهمه...
زمان؟
یعنی همون لحظه‌ای
که عاشق شدی
وقتی می‌فهمی که واقعاً
عاشق اون آدم شدی، به تفاوت
بین این دوتا فکر میکنی
اوه...
ولی این قسمتش یه‌کم
معذب‌کننده نیست؟
کجا؟ کدوم
قسمتش؟
اینجا
وقتی یهو می‌بینی
داری به تمام کارای دوستت،
که خیلی باهاش صمیمی‌ای،
توجه می‌کنی
هر کاری هم که میکنه، به
نظرت خیلی خوش‌تیپ و باحاله
کم‌کم کنجکاو میشی
که ببینی از چه ادکلنی استفاده
می‌کنه و چه لباسایی می‌پوشه
دستاش همیشه
این‌قدر بزرگ بودن؟ لبخند
زدنش خیلی کیوته
امروز چه شکلی شدم؟
آرایشم ناجور نشده؟ موهام
به‌هم‌ریخته‌ست؟
دلت می‌خواد جلوی اون بهترین
نسخه‌ی خودت باشی، بودن کنارش باعث
میشه یه حس خاصی پیدا کنی
آره، آره، دقیقاً! منم وقتی این
قسمت رو می‌نوشتم همین
حسو داشتم! از کجا فهمیدی؟!
فقط حس کردم این
قسمت اون‌قدرا هم جذاب
نبود، همین...
..........
پس به نظرت چطوری
باید عوضش کنم؟
می‌خوای
دوباره کمکت کنم طوفان
فکری بسازی؟
آره،آره!
وقتی ذهنت پر
از این فکرا میشه
یعنی عشق
از قبل توی قلبت
جوونه زده...
نظرت چیه نورپردازیشو
یه جوری عوض کنیم که زیر
همچین نوری باشه؟
اولین باری که
با هم رفتیم روی صحنه
یادت میاد؟
حس عجیبی بود
نقش اول‌های دختر و پسر
همیشه همین‌جورین، مگه نه؟
بالاخره یه جوری،
یه روزی، توی این مدت عاشق
همدیگه میشن
آره!
ولی من که اصلاً
تجربه‌ای تو این کار ندارم
باید این‌جوری باشه،
درحالی‌که یه نگاه به اون یکی که
دراز کشیده می‌ندازی
یه‌کم ترسناکه... انگار خودم
رو تخت عمل خوابیدم!
وقتی اون
روز برسه
مطمئنم این سو‌یون
کوچولوی خودمون هم بالاخره
می‌فهمه عشق چه حسی داره، تو هم
همین فکرو نمی‌کنی؟
واقعاً؟
بعدشم وقتی می‌رسیم به اوج
نمایش، همه‌ی چراغا رو روشن
می‌کنیم! بَنگ بنگ بنگ
اون‌وقت سطح عصبانیت
دایونم میره رو هوا
این‌همه وقتو با هم
خوش گذروندن
اگه عاشق هم نمیشدن،
دیگه عجیب بود!
خوابت برده؟
نه هنوز...
اینکه این‌وقت
شب تا دیروقت با هم توی اتاق
انجمن موندیم، یه‌جورایی حس
خاصی داره
تازه، جدا از اینکه کنار
هم دراز کشیدیم
از بچه‌های سال‌بالایی
شنیدم وقتی سر همه شلوغ
میشه، خوابیدن توی اتاق
انجمن چیز عادی‌ایه
تازه، قراره بعداً
نودلم درست کنن
بیا ما هم بریم
پیششون
باشه
.....
.......
خوابیدی؟
توی دو ثانیه
چجوری خوابیدم؟
داشتم به صحنه‌ی سینما
فکر می‌کردم... به نظرت بهتر
نیست حذفش کنیم؟
هاهاها
تو فقط بگیر بخواب
منم فکر می‌کنم صحنه‌ی
سینما یه‌ خرده زیادیه
مگه نه؟ عوض
کردن دکور صحنه هم
خیلی دردسر داره
بیا کلاً
حذفش کنیم
تو، بچه‌های سال‌بالایی و استاد امروز کمک
کردین کلی از مشکلات نمایشنامه رو حل کنم
پیشنهادهای همه واقعاً
خیلی به دردم خورد
الان دیگه
همه‌چی تو ذهنم داره کم‌کم
روشن‌تر میشه
با اون وضعی که امروز
تو طول روز به خودت گرفته بودی
و وانمود می‌کردی این‌قدر ترسیدی،
کی فکرشو می‌کرد...
پس بعداً یه نودل بخور
و بعدش دیگه جمعش
کن و تمومش کن
حالا که فکرشو می‌کنم
اصلاً شام نخوردم
خیلی گشنمه
برو به نونا بگو دو
تا کاسه می‌خوای
الان مغزم حسابی
بیداره و کار می‌کنه
به نظرت پاشم همین
الان همه‌چی رو بنویسم؟
هر جور خودت صلاح میدونی
سویون که ذهنش از همیشه
شفاف‌تر و آماده‌تر بود
پونزده نسخه‌ی مختلف
از نمایشنامه رو نوشت!
این دیگه چه
کوفتیه؟!
اون روز، لی یرین یه
فایل زیپ دریافت کرد
سـ... سویون واقعاً
داره واسه‌ی این کار سنگ
تموم میذاره!
یعنی این‌همه نوشته؟؟؟
وای خدای من...!!!
یک، دو، سه...
چند تا نسخه دیگه
مونده آخه...😭
همه‌شونو با
استاد خوندم و باهاشون در
موردشون بحث کردم
به نظر میاد
نسخه‌ی یازدهم از همه بهتره،
پس تصمیم گرفتیم همونو
انتخاب کنیم
آفرین!
یه کوچولو ویرایشش
می‌کنم و میدمش به یکی دیگه،
تو دیگه میتونی یه نفسی بکشی
و استراحت کنی
آخ جون!!
بعداً، کارگردانا تصمیم گرفتن از نسخه‌ی ویرایش‌شده‌ی
فیلمنامه‌ی یازدهم برای اقتباس نهایی استفاده کنن
خیلی خوب
نوشتیش
واقعاً جالب بود
مرسی سانبا
این‌جوری بود که اولین دور
تمرین‌ها هم به آخر رسید
بگیرش
بعد از تمرین
امروز، همه رو ببر بیرون یه
دورهمی بگیرین
از هفته‌ی بعد دیگه
جهنم شروع میشه
چرا داری کارت
بانکیتو میدی به من؟
خودت نمیای؟
امروز باید با
خانواده‌م شام بخورم
شماها خوش
بگذرونین
باشه... پس اول
به دایون میگم
اما آجی، تا چقدر
می‌تونیم خرج کنیم؟
هرچقدر که
می‌تونین بخورین، همون‌قدر
خرج کنین دیگه
زنده‌باد
سونبا! 🙌
نوشته بعد از تمرین امروز
قراره یه دورهمی داشته باشیم
جدی؟
این‌جوری شد که همه زودتر
کارشونو جمع کردن و توی
رستوران دور هم جمع شدن
خلاصه، همه زودتر
کارشونو تموم کردن و
توی رستوران جمع شدن
آاه
هااه
عااع
Sarrast.com
پایان

قسمت 127 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد ۷ روز دیگر

۲۰ آبان ۱۳:۰۰

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۳ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۲ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دختران تئاتری
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت