قسمت 126
بییز
بییززز
بیزززز
هومم
پیامک اومده؟
هع
بالاخره نسخهی اصلاحشدهی
فیلمنامه تموم شد
سویون عجب
سرعتی داره
بذار ببینم
بذار ببینم
هووممم
مممم
خیلی خوشگله
هوومم
ممم
.....
.....
انگار یه کم باید
روش کار بشه
دختران تئاتری
خُب
اگه اینو اجرا کنیم، ممکنه بازم
زمان اجرا خیلی طولانی بشه
منم همین
حسو داشتم
فکر کنم این دوتا بخش بتونیم
حذف کنیم نظرت چیه؟
اوه...ولی انگار... یه
چیزی کم داره؟
جدی؟
چطور مگه؟
مثلاً به نظرم حس عاشق
شدن اونقدرا خوب درنیومده
انگار یه نقطهی عطف
درستوحسابی نداره
واقعاً اینجوریه؟
فکر میکردم مقدمهچینیا
اولش بهاندازهی کافی خوبه
ولی این قسمتش زیادیه
عاع
قسمت اولش خوبه، پس همونو
نگه میدارم و ادیتش میکنم
میشه بقیهشو هم
بازنویسی کنی؟
تلاشمو میکنم
اگه زیادی طولش بدیم
پیشرفت بقیه هم عقب میافته
پس اینو هم باید در نظر بگیری
باشه...فهمیدم
هووم
عشق واقعاً چیه؟!
بهتره بیخیالش
بشم…
اصلاً نمیتونم
این کارو بکنم
پس بیخیالش
شو دیگه... چرا همین الان
ولش نمیکنی؟
عااییی
مجبوری
اینجوری بگی؟
حواست به حرف
زدنت باشه!
آاه!
عشق اینه؟
نمیتونی یه کم
تشویقم کنی؟
تو خیلی
خوشگلی
هردوتاشون نسبت به قهرمان
مرد احساس پیدا کردن
با اینکه کمکم بیشتر و
بیشتر ازش خوششون میاد... ولی روند
شکل گرفتن احساساتشون یهجورایی
بیروح و کسلکنندهست
حس میکنم یه چیزی کمه...
انگار یهویی توی یه کافه
همدیگرو دیدن و شروع
کردن به حرف زدن...
هممم
طولانیترش کردم که تأثیر بیشتری
بذاره، ولی فقط داره وقت بیشتری میگیره
و صحنه رو هم ضایعتر میکنه
بعدشم توی خیابون
اتفاقی به هم برمیخورن
و حالا عاشق هم شدن
بالاخره نمایشنامه، برخلاف رمان،
به مهارت بازیگراش وابستهست
لحن، حالت چهره، حرکات بدن و این چیزا...
همهشون میتونن احساسات رو منتقل
کنن، معلومه که فقط از روی نوشتههای
فیلمنامه نمیتونی این چیزا رو ببینی
هوم...
فهمیدم
چون این رابطهی
عاشقانه خیلی سطحیه، اگه
زیادی روش تأکید کنیم
باعث میشه زیادی
توی ذوق بزنه
اینطوری به نظر میاد
که هی داری توضیح میدی چرا
باید عاشق هم بشن
اشکالی نداره اگه
نتونی یه صحنهی خفن و درخشان
تحویل بدی
درست مثل وقتی
که لباسهات کمکم با یه نمنم
بارون خیس میشن
فقط کافیه بذاری
عشق کمکم و طبیعی واردش
بشه... باید خیلی ظریف و
نامحسوس باشه
نوشتنش خیلی
سخت به نظر میاد
ولی برای قسمت اولش
خوب از پسش براومدی
فکر کنم میتونی همینو نگه
داری و ازش برای پیش بردن قسمتهای
بعدی داستان استفاده کنی
بهش به چشم
تکلیفت نگاه کن!
اول از همه، کم کردن از
داستان مهمتر از اضافه کردنه! باید
ریتم داستان رو خوب نگه داری!
دوم، نمایشنامه که رمان
نیست! باید وزن و اهمیت هر
صحنه رو متعادل کنی!
سوم، سختترین بخش! سعی کن
حتی توی پیشپاافتادهترین چیزها هم رگههایی
از احساسات بذاری ... کلاس تمومه
رگههای احساسی؟ حتی توی
پیشپاافتادهترین چیزها؟
مثلاً حتی همین
گفتوگویی که امروز داشتیم هم
میتونه به کار بیاد
بیدار شدن سویون...!
باید فکر کنم اینو بذارم توی
اپیلوگ یا یه فلشبک
این دیگه چطوری
قراره کار کنه؟!
راستش، گفتنش
با کلمه راحتتره... هرچند
خودمم نمیتونم درست
بنویسمش
آه
حرفای استاد
خیلی پیچیدهست
اضافات رو از بازیت حذف
کن، بعد بهش اضافه کن
ریتم داستان
و... اهمیت و وزن
هر صحنه
یه امتحانی
میکنم... دیگه وقت
ندارم
....
مممم
چی شد؟ واقعاً بدتر
شد؟ نباید اینقدر عجله
میکردم باهاش؟
خیلی داغونه،
مگه نه؟
آره
از بین مقدمه، اوجگیری
داستان، نقطهٔ اوج، فرود و پایانبندی...
تو فقط پایانبندی رو داری
دوباره امتحان میکنم!
بهم وقت بده دایون
برای بچهها خوراکی میخرم
چیزی شده؟
خیلیخب
.....
فکر میکردم عاشق شدن
از دید کسی که داره داستانو
میبینه، خیلی واضح باشه
ولی وقتی خودم کسی باشم که داره
داستانو مینویسه، خیلی سخته
کسی هست
مسائل عاشقانه رو وارد
باشه ازش بپرسم؟
اوه! سویونه!
؟؟؟
هان؟
راست میگی... کانگ
سویونه!
چیکار میکنی؟
سلام، سویون! دلت
برام تنگ شده بود
سـلام!!
به نظر میاد
گایین تو عشق کلی
تجربه داره
سانبا...
هوم؟
سانبا چطوری
میشه عاشق شد؟
عووم
چی؟
هان؟
عوممم
این یهویی
شد که...
لحظهای که
عاشق شدم
تموم شد...فقط
مونده یکی
جابهجاشون کنه
آخرین بار... وقتی بود که
جاوو رو دیدم بعد از اینکه تختههای چوبی
رو برید و شکل داد، داشت دو طرفشون
رو سمباده میکشید
وااای، چه جذاب 😳
میخوامش
فقط برای خودم
همون موقع
بود که عاشقش شدم. جاوو...
دوستت دارم
هان!
وااای خدااا😭
شوخی بود
آاخخ
منظورم اینه که...
همین ریزترین چیزاست که باعث
میشه عاشق بشی
❤️جزئیاتش
یه رازه❤️
کوچیکترین چیزها!
کارای روزمرهش!
چیه؟! جدی میگم
آها! موقع نوشتن فیلمنامه
یه کم گیر کرده بودم،
واسه همین ازت پرسیدم
اوه، فکر کردم
عاشق شدی
سونبا نگران من نباش، اگه
سرت شلوغه برو به کارت برس
آها...میبینمت
تو هم خیلی زحمت
کشیدی… موفق باشی
منم دیگه برم
یه لحظهی خیلی معمولی
و پیشپاافتاده،هان...
هاایی
خیلی سخته
کانگ سویون!
عووم
ممم
هوم… یه چیزی
تو این مایهها؟
هرچی
اتفاقیتر ...
و غیرعمدیتر
باشه
اوه… یعنی همینه؟ همون
تعامل خیلی معمولی و سادهای که
تو یه لحظه اتفاق میافته
جدی؟
اون یه تعامل خیلی
معمولی بود؟
پس منظور سونبا از "خودمونی
و بیتکلف" این بود؟
نمیدونم
یعنی قهرمان
زن با همچین چیزی عاشق
میشه؟
اونم فقط
به خاطر یه بستنی
شکلاتی؟؟
یکم زیادی نیست؟
هنوزم میتونی
یه جوری ماستمالیش
کنی… فکر کنم؟؟
جدی؟ سخته تصورش کنم...
همچین موقعیتی، یه کم به
فکر و ایدهپردازی کمک میکنه
بیا با هم اون صحنه
رو تصور کنیم
خب، حالا فرض کن قهرمان زن به
خاطر بستنی شکلاتی عاشق میشه
ولی ما که نمیتونیم فقط
روی بستنی زوم کنیم
چطوری باید اینو
اجراش کنیم؟
100/100
بیفت تو رودخونهی عشق
باید یه مقدمهای چیده بشه
که کمکم به اون اتفاق برسه
مثلاً یه… نوار علاقه؟
کانگ سویون
یعنی درواقع،
احساساتی که کمکم
نسبت به هم پیدا میکنن
و جمع میشن
دقیقاً...همهچی
آمادهست، فقط یه چیزی
میخوایم که جرقهشو بزنه
دقیقاً... همهچی آمادهست، فقط یه
چیزی لازمه تا همهچیو به حرکت بندازه
و اینطوریه که شخصیت
دختر داستان عاشق میشه
اووه
ولی بستنی شکلاتی یکم زیادی
نیست...؟ اصلاً هیچ حسوحال
عاشقانهای نداره که...
شاید توی دنیای
واقعی جواب بده، ولی وقتی بخوایم
همینو روی صحنه اجرا کنیم، یکم
ضعیف به نظر میاد...
تا وقتی بتونی احساسات رو
درست منتقل کنی، حتی یه سوسیسم
میتونه باعث بشه عاشق بشی!
نظرتون دربارهی
این چیه؟
میتونیم یه پیشزمینهی کوچولو هم
برای اون بستنی شکلاتی درست کنیم
هر وقت حالم گرفته بود، یه
بستنی چوبی شکلاتی میخوردم
برای من، بستنی شکلاتی
همیشه آرامشبخش بوده
و الانم واقعاً از پا افتادم...
کاش یکی بود
که آرومم میکرد
درست همون لحظه که...
شخصیت مرد اصلی داستان که یه جورایی
ازش خوشم میاد، برام بستنی شکلاتی میاره
بعدم در حالی که لبخند میزنه، ازم میپرسه
میخوایش؟
آخ جون! بستنی
شکلاتیه!
عشق 💏
هاهاها
هاهاها
خیلی باحال بود!
فکر کنم یه نمایش
دیده بودم که یه همچین حسوحالی
داشت، تو هم بستنی شکلاتی رو یه
چیزی تو مایههای غذای خونگی مامان
کردی یا همچین چیزی...
ولی آخه چرا
بستنی شکلاتی؟!
آخه فقط چون تو
بهم دادیش، همین!
یهو دلم خواست دوباره بعد
از اینکه باهات ایدهپردازی کردم،
بشینم روی فیلمنامه کار کنم!
چه خوب که
به دردت خورد
وگرنه فقط خودم
بودم که داشتم خوش
میگذروندم
دیگه باید
برگردم سر کارم
Sarrast.com
عجب چیزی🫠