دخترت رو میگام رئیس قسمت ۶۷ از ۷۹۱۲ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲
قسمت 67
دوباره شروع کنیم؟
چی داری میگی؟
بعدشم میگی
از رییس مخفی میکنی
چون تو خیلی
برام باارزشی
به رییس گفته بودی
خسته شدی و میخوای
استعفا بدی
شنیدم بعد از
جداییمون اومدی
به این روستا
من فقط میخوام
کمکت کنم
میدونم بخاطر
من خیلی عذاب کشیدی
شاید دیگه
بهم حسی نداری
و اگه بخاطر
همین وارد رابطه
با دختر رییس شدی
داری میگی...
چون شکست عشقی
خوردم خواستم خودم
رو با دختر رییس تسلی بدم؟
تو راجبه من
و دخترا چی میدونی
که اینجوری قضاوت میکنی؟
من توی رابطه‌م
با اونا خیلی جدی‌ام
ازشون
دست نمیکشم
فکر میکنی چرا
تصمیم به ازدواج
باهاش گرفتم؟
تو میگفتی
یه زندگی نرمال میخوای
ولی اگه بخوای
این رابطه رو مخفی کنی
دیگه این زندگی
نرمال نیست
این چیزی نیست
که بتونی بارش رو تحمل کنی
میفهمم چرا داری
از رییس مخفی میکنی
چون حتی برای
تو هم پذیرش این
موضوع سخته
خب...
چون...
با اینکه دوست ندارم
قبول کنم ولی حق داره
اونا بهم اعتماد
کردن ولی...
من فقط نقش
آدمای شجاع رو
بازی میکنم
ولی درواقع
فقط یه
ترسوئم
حتی اگه خودخواهی
باشه،نمیتونم ردش کنم
من یه بازنده‌ام
که هنوز شک داره
از بیرون انگار
ناجی اونام
ولی تا حالا هیچ
کاری براشون نکردم
با اینکه یه
بازنده هستم
عاشقم هستن
و من از احساسات
اونا دارم سواستفاده
میکنم
حالاهرچی..
من نمیتونم به تو برگردم
همه چی رو
به رییس بگو
چون من جرات
ندارم باهاش روبرو شم
و خودم بهش بگم
اوپا
ازت ممنون میشم
تو بهش بگی
میدونم رییس هرگز
همچین اجازه‌ای نمیده
درضمن میدونم
اونا از سر من زیادی هستن
ولی میخوام
یه بارم که شده
حریص باشم
من چیزی واسه
از دست دادن ندارم
ببخشید اوپا
اینا همش
تقصیر منه
من باید زودتر
احساساتت رو
میفهمیدم
اون موقع حس میکردم
نمیتونم از پس کسی مثل
تو بربیام و تنهات گذاشتم
ولی حالا میخوام
نزدیکت باشم
دیگه لازم نیست
تنهایی زجر بکشی
میخوام با احساسات
خودم هم صادق باشم
میخوام دوباره باهات
قرار بذارم، البته این بار
با هدف ازدواج
نه، اصلن بیا
ازدواج کنیم
چی میگی؟
اعتراف کردم!
منظورم این نبود
یهویی حرف از
ازدواج میزنی
من فقط نگرانتم
یادته اون روز چی‌گفتی؟
گفتی یه خلافکاری
ازم پرسیدی با اینکه
آدم بدی هستی میتونم
قبولت کنم
ولی تو اصلن
آدم بدی نیستی
من خیلی زود
قضاوتت کردم
اگه بیشتر درکت میکردم
ما الان زن
و شوهر بودیم
لعنتی
چرا این دختر...
اینقدر مهربونه؟
اگه آدم بدی
بود راحت دست
رد به سینه‌ش میزدم
کافیه، نیازی
به عذرخواهی نیست
دیگه نزدیک کسی
مثل من نشو
من میدونم تو
دختر خوبی هستی
پس کسی رو
پیدا کن که
لیاقتت رو داشته باشه
تو خیلی
مهربونی اوپا
حس میکنم
حرف بدی زدم
بدون اینکه احساسات
تو رو درنظر بگیرم
حرف زدم
ولی بازم تو بهم
بی احترامی نکردی
اینم یه چیز دیگه‌ست
که من رو عاشقت میکنه
حتی اگه تو
اونجوری بهم فکر نکنی
نه
راستش الان
خیلی تحت تاثیرت
قرار گرفتم
با اون حرفایی
که به گیویون زدم
این چه رفتاریه ازم
سر میزنه؟
اگه یکم دیگه
ادامه بده ممکنه...
ها...؟
سرا ریو...
چیکار میکنی؟
خوشت نیومد؟
اگه نمیخوای بس کنم
من بعد از تو
با هیچکس نبودم
مشکلی نیست
فقط میخوام یاد
گذشته رو زنده کنم
اووع!؟
نه، این خود
مشکله!
باید جلوش
رو بگیرم
بیا بریم
یه جای دیگه
ها؟
اینجا خوب
نیست
کجامیریم؟
واقعاً لازم بود
بیایم اینجا؟
حس میکنم اینجا
صداها اکو میشه
آره، این برای
منم یه آزمایشه
باید ببینم تسلیم
سرا ریو میشم یا نه
فقط میخوام
همین رو بفهمم
آه
آع
اوپا، هنوزم مستقیم
میری سراغ ممه‌هام
اگه نمیخوای
کاری نمیکنم
نمیخوام اوضاع
بینمون عجیب بشه
نه، خوشم میاد
انگار بالاخره همون
اوپایی شدی که
می‌شناختم
راستش از وقتیکه
اومدم به این روستا
همش با خودم
فکر میکردم
چی بپوشم
چون ممکن بود
تو منُ ببینی
خیلی براقه؟
معمولاً جلوت یه
چیز ساده می‌پوشیدم
نه
خیلی خوشگله
جدی؟
این چی؟
خوشگله؟
خب، مطمئن نیستم
این آقا کوچولو
از تو صادق تره
واقعاً مطمئن نیستی؟
خجالت نکش
مثل قدیما باش
اینجوری راحت‌ترم
دلم برات
تنگ شده بود
چرا...
دوباره همونکارا
رو با هم نکنیم؟
پایان

قسمت 67 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 68

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دخترت رو میگام رئیس
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت