دخترت رو میگام رئیس قسمت ۲۴ از ۷۹۱۳ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳
قسمت 24
پس هرکاری
میخوای بکن
باشه، کاشکی
از اول همینُ میگفتی
زودبرمیگردم
تو استراحت کن
بهتره فعلاً
تحمل کنم
با نابود کردن
رابطه‌مون چیزی
به دست نمیارم
ولی بازم نمیتونم
رفتاراشُ درک کنم
من کاری کردم
که ازش بی‌خبرم؟
هی، جینسو کیم
بیا با هم گلدونا
رو تزیین کنیم
اوپا، اگه حاضری
بریم بیرون
بیا یه دقیقه
حرف دارم باهات
من بهت کمک
میکنم شام حاضر کنی
زودباش اوپا
ولی...
این دوتا دارن
چیکار میکنن؟
مهم نیست چقدر سریع
کارامُ تموم کنم همش
یه چیزی پیدا میکنه
که مشغولم کنه
همش یه بهونه
پیدا میکنه که
بچسبه بهم
از عمد اینکارا
رو میکنه که من
نزدیک گیویون نشم؟
بخاطر همینه
چرا باد
نمیزنی؟
باشه
چیزی میخوای بگی؟
چرا اونجوری
نگام میکنی؟
تو چیزی
نمیخوای بگی؟
من؟
این اواخر همش
میکشیم بیرون و ازم
کار میکشی
هر بار میخوام نزدیک
بانو گیویون شم به یه
بهونه‌ای ازش دورم میکنی
چرا میخوای
منُ ازش جدا کنی؟
حداقل دلیلشُ
بهم بگو
واسه چی؟
حتی اگه دلیلشُ بگم
تو عوض نمیشی
حتی اگه
کنجکاو شده باشی...
لطفاً بگو
خسته‌م کردی
ازم میخوای
چیکار کنم؟
اگه اینقدر کنجکاوی
بهت میگم
ولی باید هر چی
میشنوی رو قبول کنی
با شنیدن این حرفا
خودت سعی میکنی
ازش دور شی
مگه با گیوری
نرفته بودی بیرون؟
من زودتر برگشتم
میخواستم قدم بزنم
جدی؟ اگه کاری نداری
بیا بهم کمک کن
منتظرت بودم
مشکلی نیست
بذاریم واسه بعد؟
باشه
نمیخوام حرفای
گیوری رو باور کنم
ولی.‌.
چرا همش بهش
فکر میکنم؟
صمیمی شدن شما
دوتا هیچ چیز خوبی
به همراه نداره
تو عاشق
خواهرم میشی؟
حاضری براش
بمیری؟
یا حاضری باهاش
فرار کنی؟ چه توانایی
خاصی داری؟
اون توی اوج دوران جوونیشه
غیرممکنه بتونه فرار کنه
میدونم چون من
بهت فشار آوردم
نگران شدی
ولی نه من
نه آبجی قرار نیست
تا ابد اینجا بمونیم
باید فراموشش کنی
میتونم براش بمیرم
خب، اینکارت شجاعت
نیست، حماقته!
میدونم صمیمی شدن
با گیویون حس خوبی داره
ولی یه حس گذراست
نمیخوام ببینم طمع
و حرص تو زندگی خواهرم
رو نابود میکنه
وقتی برگشتیم سئول
ممکنه بهت زنگ بزنیم
ولی الان این
رابطه بی معنیه
میخوای همه پشتش
حرف دربیارن که دختر رییس
با زیردستش همبستر شده
داری چی میگی؟
خواهرم یه روزی
بیزینس بابا رو به دست میگیره
پدرم تصمیمشُ گرفته
ولی اون موافق نیست
چون فکر میکنه اینکار
خیلی کار خوبی نیست
خودتم که میدونی
اون ترجیح میده یه
زندگی معمولی داشته باشه
ولی به نظرت همه
میتونن چیزی که میخوان
رو یه دست بیارن؟
مخصوصاً کسی
مثل آبجی
وقتی زمانش فرا برسه
من باید کمکش کنم
موندنمون اینجا هم
همش بخاطر خواهرمه
تا درس بخونه
من همه‌ی کارای
سخت رو انجام میدم
تا اون مجبور
نباشه کاری کنه
نه، یعنی ترجیح
میدم اون کاری نکنه
تو نمیخوای
اون آسیب
ببینه، درسته!؟
اون تظاهر میکنه
آدم سرسختیه
ولی خیلی ظریفه
پس من باید ازش
محافظت کنم
پس بهتره
ازش فاصله بگیری
چون تو یه
خلافکاری
درعوض من
آینده‌تُ تضمین میکنم
اصلن خوب نیست
که عمرت اینجا هدر بره
بهتره بری یه
شهر درست و حسابی
و یه شغل معمولی داشته باشی
شاید بتونی عشق
واقعی رو پیدا کنی
بهش فکر کن
باشه
اگه واقعاً گیوری
بتونه منُ ببره به یه
جای بهتر...
میتونم یه زندگی
عادی داشته باشم!؟
آره، شاید
بشه
به هرحال قرار نیست
با گیویون به جایی برسم
نمیتونم تا آخرعمر
اینجوری زندگی کنم
بانو!؟
اتفاقی افتاده؟
این اواخر انگار
جون نداری
ببخشید یهویی اومدم
ولی حس میکردم این
روزا نمیتونیم اصلن حرف بزنیم
نه، مشکلی نیست
اگه میخوای دوش بگیری
من برم بیرون
خب...
شاید عجیب
بنظر بیاد ولی...
گیوری خونه نیست
فکر کردم با
هم دوش بگیریم
دفعه‌ی پیش هم
با هم دوش گرفتیم
هرچند یه کارای
دیگه‌‌ای هم کردیم
اشکالی نداره
با هم دوش بگیریم؟
پایان

قسمت 24 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 25

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دخترت رو میگام رئیس
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت