حرمسرا قسمت ۴۴ از ۵۰۱۲ صفحه
مهمان · آخرین قسمت امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲
قسمت 44
اوه ؟!
دوباره میتونم از مانا استفاده کنم
دوباره از ایوان مراقبت
میکنم.
آفرین، ممنونم...
خارشو گاییدم... چرا هوچی
اینقدر سریع اتفاق افتاد؟
این زنه از دوم گوری اومد؟
شبیه اون چیزایی هستش که
بهش میگن الف آره؟
نمیخواستم شایعات در موردت
رو باور کنم..
ولی بعد اینکه آمارت
رو در آوردم فهمیدم درست بوده..
کسی که بهش میگفتن پاک..
الکساندرا..
اونم پیروانش رو از دست داد
فابیانو... کسی که چراغ‌
راه یه بود.. معلوم شد که اونم
تو خفا کصافط کاری میکنه..
وولف کسی که کنار ما
جنگید با حمایت خدایان
در جنگ با
شاه شیطان ها...
اونم فاسد در اومد..
فاسد شدن، خیانت.. و شاه دیوانه ای
درگیر دیوانگی شده بود..
قهرمان هایی که میشناختم
دیگه نیستن...
موبیوس ،تو هم فرقی
نداری...
دزدیدن افراد بیگناه
و استفاده از اونا به عنوان خوک دست آموزت..
چرا توووو...
تو که بیشتر از همه ازین کارا
نفرت داشتی!!
نه... هنوز نه...
مانع...
آخخخ
اوههه!!
هنوز بیخیال نشدی ؟!
پیرمرد کصخل!!
اوههههه!!!
خیلی با قدرت به خودت
غره شدی آره؟؟
چرا این قدرت رو به من
نمیدی ها؟!
اوخخخخ
میلیا ،بیا پیشم!!
وقتی باهم باشیم..
میتونیم قدرت این پیرمرد رو
بگیریم... همشو..
و این برج رو فتح کنیم!!
هوهووو... یجور بهم دستور میدی
اینگار همیشه میدادی..
نمصن ،خوشم اومد..
وقتی داشتم مانا این
پیر مرد رو جذب میکردم،
دو تا چیز دیدم..
خاطرات موبیوس که
مثل یه جرقه رد شد...
آههه،میدونستم..
خود واقعیم داره خودشو
نشدن میده..
بهرحال الان وقتش بود دیگه!
با رفتار عجيب میلیا
خیلی تعجب کردم،
و کنترل مانا زو از دست دادم
و از هوش رفتم..
ایوان ؟!
ایوان!
وقتی به هوش اومدم، رو تخت
خونه بودم.
خداروشکر، بیدار شدی..
خوب استراحت کن
باخت ندادیم..
تو موفق شدی و بعدش
بیهوش شدی..
موبیوس مرد و طبیعتا من
کنترل برج جادو رو گرفتم..
سیلویا..
هاها... پشتت رو نگاه کن..
من مانعی که رو بدنش زود
رو برداشتم..
اگه استراحت کنه زودی سرپا میشه..
هرچی نباشه دختر با استعدادی
هستش..
اوه، تافی چی ؟!
اون.. دختر کوچولو که با
من بود...
اون بهت چسبیده همینجوری!
ایوان ،درد داشت؟
درد داشت؟
هوهو.. کی فکرش رو می‌کرد
حاکم پنهان قسمت غربی بیاد
سمت ما؟!
و یکی دیگه هم تا اینجا
با ما اومد...
خانم الفی که ضربه آخر زو
به موبیوس زد..
اون فاصله اش رو حفظ
کرده ولی حواسش به ما هست..
شاید‌ تا الان حدس زده باشی..
ولی اونم یکی اعضای قهرمان ها هستش..
غیر ممکنه بزاره ما شیاطین
همینجور سالم در بریم..
ولی اینگار فعلا قصد حمله به ما
رو نداره..
خب،اینگار اوضاع به نفع‌
ماست فعلا..
حالا باید از خودت بگی
میلیا..
میشه مارو تنها بزاری لطفا، ایزابل؟
فکر کنم یکم وقت بخوایم..
وقتی داشتم مانا جذب میکردم،
خاطرات موبیوس رو دیدم..
موبیوس اون مانع رو بخطار
نوه مرده اش درست کرد..
وقتی از برج جادو رفته بود تا
شاه شیاطین رو بکشه،
نوه دخترش، میرلندا
طبق یه حادسه ای مرد..
خیلی دیر فهمید خودش..
خاطراتش چیزی
نبود جز علاقه اش به نوه‌اش..
یه جادو جدید
خلق کرد،
روی حیوانات، شیطان ها و حتی
انسان ها اون رو تست کرد،
در نهایت رو سیلویا میخواست
امتحانش کنه..
هدفش، برگشت زمان بود..
ایده اش بود زمان رو فریب
بده با استفاده از حجم
زیاد مانا..
ولی‌ چون تحت فشار بود
عجله کرد و اسپل کامل نشد،
برای همین یه جادو دیگه استفاده شد،
که چنتا زمان موازی به وجود آورد..
یعنی یجورایی اون میخواست
گذشته رو به حال بیاره..
و حال رو ببره گذشته..
پس این یعنی..
اون ظاهری که من دیده بودم!
حس عجیبه...
من خیلی منتظر این لحظه بودم،
ولی الان واقعا نمیدونم
چی باید بگم..
دلیل اینکه من پیشنهاد یه
ساکسوبوس ناشناس رو قبول کردم
و یه اینکوبوس شدم..
این بود که برگردم به برهه زمانی‌ اصلی
اصلا هم مهم نبود که چقدر طول‌ بکشه..
من تو این فکر زند‌گی کردم..
چون میترسیدم
تاریخ‌ تغییر کنه اگع من
کاري کنم!
خداروشکر تاریخ همینطوری
پیش رفت،
و تو همون ایوان قبلی هستی
که میشناختم..
برای همین اصلا انتظار نداشتم
تافی خون آشام رفیق تو بشه،
و ما بتونیم
موبیوس رو اینجوری شکست بدیم..
و هرگز هدف بزرگی به عنوان شیطان نداشتم..
فقط میخواستم
سیلویا رو نجات بدم.
ولی الان که بلایی سر من میاد؟
سیلویا دیگه آزاده..
و من دیگه سیلویا نیستم..
من الآن چی‌کار کنم ایوان؟
باید چیکار کنم آقای
ایوان..؟
نمیدونم واقعا...
منم از اول ایوان نبودم..
قبل اینکه فروخته بشم اسمم
شماره هفده بود..
که چی ولی؟
اینا فقط یه اسمه...
هرچی اسمم باشه هرجور که دلم بخواد
زندگی‌ میکنم!
تو میتونی سیلویا یا میلیا باشی..
پس... اسم اصلا مهم نیست..
میتونی آزاد زندگی بکنی..
هرجور دلت بخواد..
درواقع، چیزی که جذبت میکنه اسمت
یا قیافت نیست..
حتي اگه تو خودت زو مخفي کنی، چيزی که منو
جذبت میکنه اعتماد به نفس بالاته..
این تورو خیلی دوست دارم..
برای همین مهم نیست چیکار کنی..
من دوست دارم تورو مال خودم کنم..
فهمیدم...
این صفر طولانی ای که داشتم..
خوب بود..
میدونی...
میلیا، ملکه ساکسوبوس ها
خیلی قویه..
البته که همینطوره!!!
با چیزای ساده نمیتونی دل منو
بدست بیاری..
بیا انجامش بدیم، میلیا..
من تورو راضی میکنم..
ملکه ساکسوبوس ها...
به روش درست!!
پایان

قسمت 44 تمام شد

این آخرین قسمتی بود که امروز بدون حساب می‌تونستی بخونی برای قسمت بعد فقط یه حساب بساز؛ کمتر از یک دقیقه و بدون هیچ هزینه‌ای. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 45

این قسمت را دوست داشتی؟

۲ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی حرمسرا
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت