دریای آبی ،ابرای سفید ، خورشید زرد
از بعد دعوام با پدرم
همه اینارو فراموش کردم
و تو اتاقم حبس شدم
هوف
ولی تو بهم یه قول
دیگه داده بودی
تو از من اطاعت میکنی پسر!
یا هشت روز اسب سواری میکنی
یا خبری از رفتن به نیویورک و
عشق و حال و این حرفا نیس!
رویای من !
بای بای :(
( منظورش نیویورک و تفریحاتشه)
صبحونه امادس
این نامادریمه
اسمش گوئن عه
و خب 10 سال هست
که پیش ماس
حدودا 40 سالشه
ولی خب بخاطر یوگا
خیلی جوون تر بنظر میاد
و این پیرمرد 60 ساله هم
پدرمه که کیر کرده تو کونم
ولی خب به هر حال تنها کسیه
که حامی زندگیمه
صبح بخیر بابایی÷
بچه مگه کونی هستی که
باباتو صدا میکنی بابایی؟
مگه یه مرد اینطوری صدا میکنه؟
عین ادم بگو پدر دیگه
خوردن
خوردن
خوردن
حس عجیبی دارم این چندروز
احتمالا بخاطر دعواییه که بابام
باهام کرد سر مسافرت رفتن
ببین پسر این ایده گوئن عه
میخوام که قبل رفتنت یه سفر
بریم
و خب بعدش میتونی
به اروپا هم بری
ها؟
وایسا دارم خواب میبینم؟
یهنی واقعا میزاری من
برم اروپا؟
همش بخاطر ننته
بابا ممنونتمممم
از ننت تشکر کن
خیلی بدم میاد وقتی
بهم میگه صداش کنم مامان
ولی خب
مرسییی
حومه شهر حس باحالی داره و خب
ارامششو دوس دارم . انگار کاملا
با بقیه محیط ها بیگانس و بهتر از شهره
انگار سفر زیاد بدی هم نداریم
بابایی قراره کجا
بمونیم؟
یه جای خوب میشناسم...
امشب رو اینجا میمونیم
خب دیگه بهتره بریم
خواب
من یه چادر واسه
خودم راه میندازم
چون انگار شما دوتا
با هم توی یه چادر باشید بهتره
دوتا چادر پس؟
اهه بیخیال
هممون میتونیم توی یه چادر
باشیم دیگههه
میدونی از وقتی که تو
رفتی کالج خیلی چیزا
تغییر کرده و خب پدرت
دیگه اون مرد قبلی نیس...
پس میتونی بیای توی کیسه خواب
من...
اوه بلاخره اقا تشریف
اوردن
منتظرت بودما
هیهی
او؟
بنازم
کارو بگیر
چقد تو چادر سرده
واقعا داره این
اتفاق میوفته؟
بپر تو و گرم کن
خودتو پسرم...
دارم خواب میبینم
ادامه دارد...
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در Sarrast.com