تعطیلات با نامادری قسمت ۲ از ۱۶۱۳ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳
اسمون آبی ، ابر های سفید ، خورشید زرد
من کامیارم
و خب بعد 4 سال بدبختی توی
کالج ، این مکان تنها جاییه
که بهش نیاز دارم
شت الان توپ میخوره تو سرم
ساحل لختیی
رویای عزیزم خدافظ :(
صبحونه امادس
این نامادریمه که اسمش
مینا عه و خب 10 سالی هست
با ما زندگی میکنه
پ ن : اسم نامادریشو تغییر دادم تا راحت تر
باشه واستون فهمش
حدودا 40 سالشه
ولی خب خیلی جوون تر
میزنه بخاطر یوگا
این پیرمرد 60 ساله هم
بابامه که اسمش حسنه
زیاد باهام حال نمیکنه
انگار ولی خب تنها حامی زندگیمه
صبح بخیر بابایی
بچه مگه کونی چیزی
هستی که باباتو صدا میکنی
بابایی؟ یکم مرد باش لااقل
و عین ادم
بخدا حس بدی دارم
در واقع بخاطر دعوام
با بابام و خب بحثمون
و اینکه نیمزاره برم
سفر تنهایی
ولی تو بهم یه قول
دیگه دادی
از من اطاعت کن
یا هشت روز اسب سواری
میکنی یا خبری از سفر
به نیویورک نیس
در واقع این ایده مینا
عه و خب تصمیم گرفتیم
با هم بریم سفر قبل از رفتنت
بعدش میتونی بری
به اروپا
وایسا شوخی میکنی؟ یعنی
واقعا میزاری برم اروپا؟
مامانت ذهنیتمو عوض
کرد
مرسی بابایی!
از مامانت تشکر کن
اهه از اینکه صداش
کنم مامان متنفرم ولی
خب
مرسی!
بابایی فک کردم از طریق
نقشه پیش میریما
حومه شهر واقعا جذابه
برخلاف بقیه جاهایی که دیده
بودم خیلی ارومه و حس خوبی داره
شاید سفر زیاد بدی هم
نباشه ها
امشب رو اینجا میمونیم
خب وقت خوابه دیگه
میرم چادر خودمو راه بندازم پس
کدوم چادر؟
نیازی به چادر
جدا نیس
از وقتی تو رفتی
کالج همه چیز عوض
شده و پدرت هم دیگه اون
مردی که بود ،نیست
حس عجیبی داره
ولی واقعا ؟
ادامه دارد...
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در Sarrast.com
پایان

قسمت 1 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 2

این قسمت را دوست داشتی؟

۴ پسند

برای پسندیدن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی تعطیلات با نامادری
از ادامه دادی
سرعت