130
نونا قلب من
مینوو!
چی شد!؟
هاری نونا!
کسی که کتک
خورده منم!
ها
حتی اگه تو از
خط قرمز عبور کنی
من حرفی نمیزنم چون
تو دوستمی!
ولی چرا اینکارو
کردی...؟
جلوی نونا منُ
خجالت زده کردی!
ما واقعاً
دوستیم!؟
ها...!؟
حتی اگه بخاطر اینکه
فکر کردی نامه بین من
ونوناست حق نداشتی
دورش بندازی
اصلن حق نداشتی
با وسایل من وربری
راجبه چی حرف میزنی
من اصلن یادم نمیاد!
مهم نیست
چقدر بچه بودی
چی!؟
رفتارت بعد از اون
قضیه حتی از کاراتم
بدتر بود
بعد به من میگی
دارم بزرگش میکنم؟
پس تو با اینکه
میدونستی من از
هاری نونا خوشم
میاد ازم دزدیدیش!
از اینم میگذرم
ولی داری چیکار میکنی؟
حرومزاده!
نمیخوای خودتُ
جمع و جور کنی؟
اینجا کشش ندیم
بیا بریم بیرون
ولم کن!
مینوو!!
اااخ!
سئوک اوه!
چرا برام
دردسر درست
میکنی؟
حتی با اینکه
بادا بهم هشدار داد
نمیتونستم باور کنم
ازم چی میخوای؟
چرا راجبه دزدیدن
هاری از من هیچی نمیگی؟
چی میشه اگه من
و هاری با هم قرار بذاریم؟
از کی تا حالا
تو بجاش تصمیم میگیری؟
کسشر نگو
تو و هاری هیچ
ربطی به هم ندارین
هیچوقت نمیبخشمت
تو خودتُ
به زور...
به نونای پاک
و سادهی من
تحمیل کردی!
تو هاری نونا رو
بخاطر ثروتش میخوای
حرومزاده!
وقتی بچه بودی
گفتی ازش متنفری
نگفتی؟
حالا چی شده؟
بخاطر پول افتادی
دنبالش؟ این عشقه؟
واو...
این پسر با یه مشت
هیچی حالیش نمیشه!
نونا؟
خودتُ
مسخره نکن
تو یه آشغالی
سئوک اوه
مینوو چشماتُ کور
کرده و هیچی رو نمیبینی
چی؟ یه چک
دیگه میخوای؟
مزخرف نگو!
جان...؟
نونا
تنها دلیلی که
من باهات مهربون بودم...
این بود که تو
دوست مینوو بودی!
از کسایی که میخوان
با پول دیگرانُ تحت تاثیر
قرار بدن و بقیه رو کوچیک
کنن متنفرم!!
متنفر!
بیا بریم
مینوو!
باشه!
نونای من...
نونا!
آروم باش!
وقتی بچه بودیم
اینجوری نبود!
اینقدر ناامید
نباش نونا
ها؟
بالاخره
زد بیرون!
مینوو...
تو دستمال
کاغذی داری؟
دستمال کاغذیم
عرقی بود
واسه همین این
دستمال پارچهای
رو خیس کردم
بیا نونا...
لنگاتُ وا کن
خودم انجامش میدم
خودم میکنم
مینوو...
ولی لنگاشُ
وا کرد...
من بچهی 5 ساله
نیستم مینوو...
منم میتونم برات
پاکش کنم... هر چی
نباشه دوست پسرتم
اوه...
اولین باریه میبینم
اینقدر عصبانی میشی
هه هه...
میشد کاری
نکنم...؟
داشت به دوست
پسرم توهین میکرد
آااه!
بعداً بهم گفت از
سئوک اوه خوشش
نمیومد
یهو چی شد!؟
و سئوک اوه رو یه
آدم متکبر و خودخواه میدونست
که هاری نونا رو به چشم
تحقیر میدیده
آااه...
آااه...
نونا گفت از
مردا میترسیده...
یکم آرومتر!
چون تو بچگی آدمایی
شبیه سئوک اوه زیاد
دیده بود...
آه...
خیلی
عالیه!
انگار دوپامین
خونم زده بالا
مینوو!
جرم بده!
عاشقشم!
کاملاً یادم رفت
که با سئوک اوه
دعوا کرده بودم
و مثل یه حیوون
وحشی سکس میکردم
هه
مغز جفتمون
رد داده بود، نه؟
بعد از اون اتفاق...
نمیدونم هاری
نونا چش شد...
ولی تصمیم گرفت
وارد همون دانشگاهی
شه که من میرفتم
بادا هم قبول کرد
بهش کمک کنه
ولی نمیدونم کی
داره به کی یاد میده
عالی بود
آبجی
چی شده!؟
دیگه سئوک اوه رو ندیدم
نمیدونم چه اتفاقی براش افتاد
ازشون
شکایت میکنم
از هر دوتاشون
شکایت میکنم!
فکر کردن کیان؟
گفتی میخوای
از شوهرم شکایت کنی؟
شوهرت!؟ چی
میگی نونا؟
ندیدی باهات
چیکار کرد؟
شوهر منه، نه تو!
فقط
خفه شو!
عشق زندگیم...
و خواهر کوچیکش...
به وسیلهی...
دوست کودکیم دزدیده شدن!
یه روز... یه ویدیو به دستم رسید!
خب، حتماً داره
به کارای بدش فکر
میکنه!
و....
من و گنجیشکای خونه...
دینگ دانگ
دیدنت
عادتمونه!
بعد از گذروندن
روزای سخت روزمره...
هرازچندگاهی...
میتونم...
دوست دختر...
پرمشغلهی
خودمُ ببینم!
ادامه دارد...