حروم زاده 4
هعی... چیز مهمی نیست..
بیا بریم..
نه،این یارو چشماش مشکل داره!
باید درستشون کنم!
حروم زاده
ترجمه اختصاصی از سایت سرراست
🐺Geralt 🐺
هعییی!!
ههییی
هااا
حرومی!
بسه..
چرا اینکارو با یه مسافر بی
گناه میکنی آخه؟
راسو جاکش...
عزیزم، بسه..
من دیگه نمیتونم
بگایی هارو تورو درست کنم..
ولی...
من نمیزارم این یارو همینجوری..
اون حرومی..
برو.
برو ،دیگه نمیبینیش
، ارزشش رو نداره.
دفعه بعد که همو دیدیم،
میکشمت حرومی!
همم...
برای اولین بار تو زندگیم..
برای اولین بار تو زندگیم
اومدم جایی که آرامش هست و کسی
منو نمیشناسه.
قبلا ها، من میل داشتم به زندگی مجلل
با شهر های پر جنب و جوش و نور های بزرگ در شب.
اون وقت ها با اتوبوس
میرفتم گانگنیوم که بیلیارد بازی کنم.
معمولا با رئیس اونجا بازی میکردم
تا وقتی که جفتشون خسته بشیم..
و اون مخصوصا منو به چهره های
جدید اونجا معرفی میکرد.
من به اونا میگفتم که یه مسافرت از سئول اومدم
و دنبال فرصت کسب و کارم.
ولی اینکه اونا به من باور دارن یا نه
با خودشون بود.
من هیچ تمايلي نداشتم با اونا
بگردم، برای همین معمولا بعد بازی تنها عرق
میزدم.
قبول کردن اینکه خودمم و خودم برام سخت نبود و
با تنهایی مشکلی نداشتم.
من اینجام، آبجی!
با این وجود، خواهر مالک اینجا،
خانم جانگ یونگ واقعا جذاب بود.
بیا یه عرقی بزنیم.
کاپیتان رفته دریا.
با این وجود که اینگار زندگیش با
شوهرش در هم آمیخته شده، ولی..
اینگار که مدیر
رفته به گانگنیوم برای مدتی.
بنظر میاد که شخصیت اون
یه تغییر اساسی میکنه به محض اینکه
همسرش میره دریا یا اطرافش نیست.
اوه خدا،اینجوریه ؟
اون بدون گفتن به من رفت.
اون همونجور رفتار میکرد که انتظار داشتم،
اینگار یه بیوه هستش که از همسرش برای مدت طولانی
جدا شده.
شاید...
باشه ،باشه، نمصن آبجی؟
کی از خونه مراقبت کنه
وقتی تو مست میکنی و شب نمیای؟
اون به صورت ذاتی
با حشریت بالا خلق شده..
چی ؟ تو از من میخوای
مراقب خونت باشم وقتی نیستی؟
تو داری منو اذیت میکنی ،
آبجی..
هعییی،، فکر کنم
راه دیگه ای ندارم..
دید زدن یه زن جذابه، ولییی
فقط همین، نه بیشتر نه کمتر.
هعی... آقا..
بله ؟
کمک میخوای؟
بابت اتفاقی که قبلا
با همسرم افتاد عذر میخوام..
میخوای با من عرق بخوری و
منو ببخشی؟
من نمیخوام وارد هیچ چیز خطرناک بشم
وقتی قایم شدم.
ههه... نیازی
نیست نگران اون باشی.
ممنون
بابت دعوتت، ولی من
یه قراره دارم بعد ظهر.
ترجیح میدم با افراد اینجا زیاد نگردم.
من زندگی ساده میخوام
زمانی که اینجا پنهان شدم،تا اوضاع درست شه.
با این حسرت اون زن رو دارم،
میتونم خودمو کنترل کنم.
چندین رستوران
ساشیمی تو اسکله هستش...
آهههه...
بیخیال آبجی...
تازه ،انگار پسر صاحب
رستوران، به بودن من در اینجا شک داره.
هعی ،آقا!
بله ؟
من شنیدم شما
در پانسیون جونگ سوک اقامت دارید.
یه مدته اینجایی، هنوز رستوران
ما نیومدی؟
اینگار که فقط غذا خونگی خوردی.
چرا نمیای تو
من برات یه غذا عالی نیارم؟
نه ،ممنون.
من غذا دریایی نمیخورم.
غذا دریایی نمیخورم، برو تو کونم..
اینگار که یه
گدا اومده تو شهر!!
هیچ تمايلي ندارم که خودمو
بندازم تو دردسر.
میخوام یه تماشاگر باشم تا وقتی
که وضعیت درست شد.
شنیدم که جونگ سوک
این اطراف نیست..
بیخیال ،بزار یکم
باهم حال کنیم، اوکی؟
هعی... بسه..
نکن اینکارو..
میدونی چی میشه اگه همسرت بفهمه نه؟
بزار کارمو کنم..
لطفا..
خب..
همه میدونن که کاپیتان پارک
میتونه خیلی ترسناک باشه..
ولی اون نمیفهمه اگه بین
خودمون بمونه!
عقتلو از دست دادی..؟
چیکار میکنی اگه یکی
مارو ببینه؟؟
برای همین میگم که
بریم داخل.
گفتم بس کن...
ها.. ؟
میخواستم تا جایی که میشد
آفتابی نشم...
مهم نیست کی بهم برمیخورد
یا شاهد چه چیزی بودم..
من تصمیم گرفتم ساکت باشم.
هدف اصلیم این بود.
گمشو ،جاکش.