دوکون و یه عالمه کیون قسمت ۶۶ از ۱۵۱۱۷ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷
.66.
الان کجاییم؟
دقیق نمیدونم
بخاطر ممه هاش
نمیتونم صورتشو ببینم
باید راه بیفتیم
باشه
دوکون و یه عالمه کیون
مترجم: LichKing
مراقب باش سر نخوری
عمقش یکم زیاده
این رودخونه به دره ها وصله
باید بیشتر حواستمو جمع میکردی
آره ممکن بود حتی بمیرم
راستی مگه شنا
بلد نیستی؟
راستش زیاد رنگ
آبو نمیبینم
هاهاها
چیکار میکنی؟
هیچی، حالت
کمرت باحاله
از تظاهر کردن
تو ساحل بودن لذت بردی؟
بدک نبود
ولی اینجام اونقدرا بد نیس
چرا دلت میخواد بری ساحل؟
خب اینجوریم نیس که
خیلی کشته مرده ساحل باشم
درواقع عمم
دیروز با دوستاش
رفته ساحل
جینهی؟
آره بخاطر همین
دوست داشتم برم ساحل
میدونستم انقدر خوشگله
که مهم نیس کجا بره
بازم همه میفتن دنبالش
توهم برا همین
افتادی دنبالش؟
نکنه داشتی تو لباس
شنا تصورش میکردی؟
عمرا
فقط نگرانشم
چون خانوادمه
یکی از اعضای
خانوادم
به هرحال اینجام
خوبی های خودشو داره
شاید به اندازه
ساحل گرم نباشه
ولی درعوض آب
سردی داره و به
طبیعت نزدیک تری
ببین تازه ماهی هم داره
همچین چیزایی
تو ساحل نیس
عه یکیش اومد
تو دستم
واوو
چطوری گرفتیش؟
از مال تو
که کوچیکتره
چیییی؟؟؟
بنظر میرسه
تو شنا حرفه ای
چطوری نجاتم دادی؟
تو کل عمرم مدام
درحال ورزش بودم
از شنا و والیبال گرفته تا کشتی
هرچند بیشترشون
الان به دردم نمیخورن
ولی هرچی باشه
نجاتم دادی
آره و الانم گم شدیم
البته باهمیم بد نیستا
میتونیم تنهایی یه
گپی هم بزنیم
اینکه همه بهم
به عنوان دهخدا
نگاه میکنن و همش
درباره روستا باهام حرف میزنن
آزارم میده
بعد از کجا میدونی
من همچین دیدی ندارم؟
چون تو مال این روستا نیستی
و هیچکسم به اندازه
تو شنونده خوبی نیست
از اول هدفم این بود
که روستا رو آباد کنم
موقعی که بچه بودم
کلی فستیوال برگزار میشد
ای کاش میتونستم
باز به اون دوران برگردم
بخاطر همین
تو روستا موندم
و تصمیم گرفتم
که دهخدا شم
دهخدا
ولی دیگه مثل قبل
زیاد کسی نبود که
به فکر روستا باشه
دهخدا
اگه مغازه هم نبود
توهم اینجا نمیموندی
درست میگه
حالا برنامه ای
چیزی داری؟
اول از همه به
موندت نیاز دارم
و اینکه دنبال اشتغال شغلم
ولی سرم خیلی شلوغه
به هرحال...
چیکار میکنی؟
خیلی رفته بودی تو فکر
خواستم حال و هواتو
عوض کنم
مگه نمیبینی دارم
حرف میزنم
هاهاها
هاهاها
وااااای!!
لیز خوردم
حالت خوبه؟
داشتم میفتادم
بهم میگی مراقب باشم
بعد خودت حواست نیس
یهویی شد
همچنین لازم نیس
نگران باشی که من برم
واقعا اینجارو
دوست دارم
خوبه
عه چند نفر اونجان
فکرکنم خیلیم
پایین نیومدیم
آره حق باتوعه
جا کانگ؟
بله؟
دهخدا؟
میدونستی با اینکه
جینهی ازدواج کرده
ولی من هنوز مجردم
خب منظورت چیه؟
اینکه
اشکالی نداره اگه
باهام کاری انجام بدی
میدونم نه گفتن برات سخته
برا همین نمیخوام بهت اصرار کنم
به هرحال این
سوراخ نیس
ولی میشه
انجامش بدیم؟
انگار چیزتم همینو میخواد
میخوای یکم
بیشتر بمونیم
و بیشتر بازی کنیم؟
فعلا وقت داریم
اینجوری نیس
که نخواما
ولی نمیشه بعدا
انجامش بدیم؟
فکرکنم همه نگرانمون باشن
تو همیشه این همه
وقت با بقیه میگذرونی
ولی منو رد میکنی
بهم میگه اصرار نمیکنم
بعد که میگم نه
ناراحت میشه
هوف
مطمئنی نمیخوای؟
پس چرا لباست
با زیپ باز نمیشه؟
این یه لباس شنا معمولیه
فکرکردی من چجور دختریم؟
اینو گفتم چون
همیشه شلوار
زیپی میپوشه
جالبه قبل انجام هرکاری
رفتی سراغ میمی هام
نمیتونم ازشون
چشم بردارم
تو مردی که این
روستا بهش نیاز داره
به عنوان تعریف
درنظرش میگیرم
ممه هات بیشتر از چیزی
که فکرمیکردم حساس ترن
یعنی چی؟
خودت ببین
وقتی نوک ممه هاتو
فشار میدم، کل بدنت میلرزه
ادامه دارد...
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در: sarrast.com
پایان

قسمت 66 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 67

این قسمت را دوست داشتی؟

۵ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دوکون و یه عالمه کیون
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت