دوکون و یه عالمه کیون قسمت ۱۵۱ از ۱۵۱۱۰ صفحه
مهمان · آخرین قسمت امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰
قسمت 151 اخر
وااو...هنوزم شقه، باورم نمیشه
ما برات کافی نبودیم؟
اممم...اینطوری نیست
من دیگه کنترلی روش ندارم
شما دوتا از اولش قرا نبود
اینکارو بکنین، نه؟
منظورت چیه؟ همش بخاطر تو بود
آره!
آیی!
آسا!
فکر کنم جینهی
هنوزم راه داره
☺
☺
بازم میخوای؟
میگی نمیخوای ولی آب
کصت جاری شده
چون تو...
هااع
هاا
وایسا!
اون سوراخ!!!
چی؟
از اون نباید بکنی
اوه، ببخشید!
حس عجیبی داشت
تا حالا از اون سوراخ فرو نکرده بودم
اولیش منم؟
ببخشید! الان درش میارم
وایسا، صبر کن
دقیقاً چه حسی داری؟
میخوای ادامه بدی؟
پس، آروم حرکتش میدم
هاایی! دارم
آتیش میگیرم
سوراخ کونت چه حالی میده
نباید از اون سوراخ اینکارو
میکردیم ولی خوشحلن جاکانگ خوشش اومد
برای خودمم عجیبه با
رابطه مقعدی اینهمه تحریک شدم
آاه
کون عمه‌تُ با آبت پر کن!
واقعاً داره ازش لذت میبره؟
برام عجیبه
آه...عمه!
جلو و عقبمو امروز
مال خودت کردی
خوب بود؟
نمیتونی چشم از کونش برداری؟
حالا نوبت منه
بازم میخوم
جاکانگ
با کیری که عمه‌تُ گاییدی
منم بگا!!!
هااع
وای کصم...
اونم داره حال میکنه
آره
نمیتونم بیکار بشینم
ععع
جینهی، نوک سینه هامون
میخوره به هم...
میدونم
بیا ماهم...
برای جاکانگ
من ...دارم...
اومدم!
به اندازه قبل گرم نیست
ممم
آره
ولی هنوزم میتونی ادامه بدی؟
تا هر وقت بخوای
ما درخدمتتیم
اینطوری شد که اون
شب حسابی خشک شدم
از اونموقع حواسم
هست دیگه گرمازده نشم
فکر میکنی این چیزیه
که به همسرت بگی؟
ععع
دیگه تکرار نمیشه
پس اشکالی نداره
میدونم که
مشکوک میزدی!
میدونم، سرت با زنای دیگه ت گرمه
هر چی زن توی روستا
بود مال تو شده
اوپا...آیونگ...کارتون تموم شد؟
وقت ناهاره
بریم خونه
بعد از اون حادثه تصمیم
گرفتم فانوس دریای روستا بشم
فانوسی که روستا رو روشن نگه میداره
توی زندگیم هیچی نداشتم
میخواستم
پولدار بشم
میخواستم پول
زیادی دربیارم
تمام پولی که با جون کندن تا 20 سالگی
درآورده بودم توی بورس از دست دادم
دوران دانشگاهم
یکی از دوستام سرم کلاه گذاشت
رستورانی که با حقوق خدمتم بازش کردم
از مُد افتاد و ورشکسته شد
وقتی 30 ساله شدم
هیچ انتخابی نداشتم
جز برگشتن به خونه
اووف
تو نمیفهمی مامان...
نگران نباش
همه چی درست میشه
شنیدم برگشتی!
این لی‌تی‌یول، پسر هاروئه
و برادرناتنی کوچیکم
نونا!
ما در کودکی باهم زندگی میکردیم
وقتی بزرگتر شدیم رفتیم خونه مادرم
گرچه جوری رفتار میکرد
انگار صاحبخونه‌ست
پس اینجا میمونی؟
نمیری، نه؟
ولم کن بچه
الان 20 سالمه
ببین چه عضله ای ساختم
برو تو کونم بابا، هنوزم بچه ای
خیلی وقته اینجا نبودی
برو یه دوری بزن
آااه
هیچی عوض نشده
همه توی مزرعه کار میکنن
عالی شده
چون بابا پولداره
حداقل تا وقتی اینجایی
حوصلم سرنمیره
خفه شو
این مغازه
دیگه ازش استفاده نمیکنیم
تو نمیدونی؟
بابا اینجارو میچرخوند
بابا؟
همیشه از اینجا
تنقلات میگرفتم
ببخشید
بچگیانم همیشه
اینورا میچرخیدم
به عنوان یه ساختمون
متروکه وضعش بد نیست
همم؟
روی این دفتر چرا خاک نیست
نمیدونم کی اینو میخونه ولی
درهرصورت مینویسمش
این روستا از قدیم سرشار از انرژی یینِ شدیدی بود
برای همین آیینِ "سوراخ" پایه‌گذاری شد
تا این نیرو مهار بشه
مغازه سونگسیل
این مغازه رو برای همون
"آیین" ساختن
و این‌طوری بود که من با همه‌ی زن‌های
این روستا از اون "سوراخ" لذت بردم
واقعاً این کارو کردن؟
بیخیال...یعنی بابا و مامان
و هارو اینطوری همو پیدا کردن؟
چه خبره؟
همین‌طور که دارم اینو میخونم...
بدنم داره یه حس
عجیبی پیدا میکنه
چی میخونی؟
سلام، ععممم
درباره‌ی "سوراخ" چیزی میدونی>
پایان

قسمت پایانی (151) تمام شد

این آخرین قسمتی بود که امروز بدون حساب می‌تونستی بخونی برای قسمت بعد فقط یه حساب بساز؛ کمتر از یک دقیقه و بدون هیچ هزینه‌ای. ساختن حساب
به روز هستی

قسمت بعد هنوز زمان‌بندی نشده

به محض انتشار اینجا می‌آید.

وارد شو تا قسمت بعد را خبرت کنیم

این قسمت را دوست داشتی؟

۹ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۲ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها
برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی دوکون و یه عالمه کیون
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت