قسمت ۲
ها؟ اینجا چقدر
مهآلود شده
بخاطر شمعهاست؟
حالا که فکر میکنم
اون مغازه هم همینجوری
مهآلود بود...
عاح...
سونوُو...
درد داره...
ولی خیلی خوبه...
ها؟ درد داره؟!
آخ ببخشید یه لحظه
حواسم پرت شد-
عاح
عاهح
نونا حالت
خوبه....؟
عاح...
نونا...
عاح
عاح
چطور با هیپنوتیزم کص بکنیم؟
ترجمه اختصاصی سرراست
𓆃سوشیانت𓄂
عاهححح
آخ نونا ببخشید
سر خوردم...
کون نونا...
باید فاصله بگیرم
ازش ولی...
از بس حشری
شدم که نمیتونم...
...اوکیه ادامه بده.
آها... باشه
چه خبره...؟
مطمئنم کیرم روی
کونشه...
نکنه چون خجالت میکشه
خودشو داره میزنه به اون راه
پس فکر کنم اگه یکم
دیگه همین حالت بمونم
مشکلی نداشته باشه...؟
کون نونا...
اصلا نمیتونم تمرکز کنم
چون حتی از روی شلوار
جین هم نرمی کون
نونا رو حس میکنم!
علاوه بر این، لباسش
داره میره بالا، واسه
همین فکرهای ناجوری
میاد تو سرم...
البته لخت باشه بهتر
میتونم ماساژش بدم...
دقیقا. حالا که دارم ماساژش
میدم، بذار یه ماساژ درست
حسابی باشه
به نفع نونا هم هست.
مشکلی که
نداره؟
نونا، لباست هی
میره پایین، پس
همینجوری میکشمش بالا.
باشه...
خب حالا ماساژ
رو ادامه میدم.
عاح
پشمام...
هردفعه فشار میدم،
گوشه ممهش میزنه
بیرون...
از سوتین...!
مطئنم سوتین داره
نونا رو اذیت میکنه...
شاید بهتره سوتینش
رو باز کنم...؟
ن-نونا،
انگار سوتینت داره
اذیتت میکنه...
میخوای برات
درش بیارم؟
...باشه.
م-موفق شدم...
خب حالا پهلوت
رو ماساژ میدم.
ممههای نونا و
کونش...
خیلی حشری شدم
دارم دیوونه میشم...!
حالا که سوتینش
نیست، هربار فشار
میدم، سینههاش هم
تکون میخورن...!
واقعاً دلم میخواد برای
یه بارم که شده بهشون
دست بزنم...
اون که هرچی کیرمو میمالم
به کونش چیزی نمیگه
اگه ممههاش رو
دستمالی کنم و بگم
تصادفی بود چی میشه...؟
ن-نه بابا، در هر
صورت، الان دارم
ماساژش میدم دیگه؟
پس، این من نیستم
که دارم لمسش میکنم،
در واقع چارهای ندارم
جز اینکه لمسشون کنم
چون خیلی بزرگن...
پشمام خیلی نرمه...
اگه با یه لمس کوچیک
اینقدر حس خوبی میده...
عاح
اگه حسابی دستمالی
کنم...
عاح...
عاح
زیادهروی
کردم؟!
ها...؟ چرا هیچی
نمیگه بهم؟
نگو که هنوز داره خودشو
میژنه به اون راه؟
یعنی تا این حد
منو نادیده میگیره...
میدونم نونا منو یه
مرد نمیبینه، ولی...
یه جورایی غرورم
رو خورد میکنه
عاح...
حتی وقتی اینقدر
واضح دارم دستمالیش
میکنم
عاهخ
نونا، میخوای همینجوری
ساکت بمونی؟
عاح
انگار داره
تحمل میکنه...
پس، ببینیم تا کی
میتونی تحمل کنی
عاح
عاهخ
عاهخ
نونا انرژی منفی این قسمت
از بدنت رو هم باید آزاد کنم
اینم جزئی از ماساژه،
پس لطفاً حتی اگه
درد داشت تحمل کن.
عاح
عاح
یعنی هنوزم میخواد ساکت
بمونه...؟!
نونا
لطفاً طاق
باز بخواب.
...!! واقعا کاری
که گفتم انجام داد...!!
نونا واقعاً چه فکری
راجع به من میکنه...؟
با اینکه منو یه بچه میبینه
ولی چطوری میتونه تحمل کنه؟!
نونا، خجالت نمیکشی...
اینجوری بدن لختت
رو نشونم میدی؟
یعنی منو یه
مرد نمیبینی؟
لازم نیست جواب بدی.
چون میتونم از
خود بدنت بپرسم.
عاح
عاح
عاح
عاهخ
عاهخ
عاهخ
اینجوری نوک ممهش رو
فشار میدم حشریش میکنه؟
نمیدونم بخاطر اینه
که حس خوبی داره
هردفعه که دستمالیش
میکنم، کصش رو بیشتر به
کیرم فشار میده...
عاهخ
عاهخ
ولی جدی جدی حس میکنم
نونا داره کصش رو به کیرم میماله...!
تازه شورتش هم انگار
خیسِ خیس شده...
چرا من که این همه دارم
بهش حال میدم رو به عنوان
یه مرد نمیبینه؟
اونم وقتی که...
عاهخ
عاهخ
من نونا رو به
عنوان یه زن
میبینم...
عاهخ
ها...؟
صدای باز شدن در...؟
واقعا فکر میکنی منطقیه؟
خب احتمالش هست.
ولی تو خیلی لجبازی
آبجی.
سیهیون و سیاون...؟!
چ-چه گوهی بخورم...؟
دارم چه غلطی
میکنم الان آخه؟
ن-نونا!
سوآ نونا...؟
نکنه بیهوشه...؟
آبجی یه بوی خاصی
نمیاد؟
بو کشیدن...
بوی خاص...؟
این همه دود
از کجا اومد...؟
یعنی بخاطر
اون شمعه؟
برای اینکه
خودت...
نه آخه چون...
دارن میان
اینجا؟!
چه گوهی بخورم؟!
عه سونوُو بیداری؟
آره هه هه
اوپا هنوز داری
مامان رو ماساژ میدی؟
مامان گفته
بود که گردنش درد
میکنه.
گردن نونا خیلی
گرفته بود، برای
همین طول کشید~
سرده، چرا پنجره
رو باز کردی؟
داشتم ماساژ میدادم گرمم
شد، برای همین...
ولی انگار مامان
خوابش برده، نه؟
جدی؟! من که
پشتش وایساده
بودم متوجه نشدم...
ها...؟
عجب، مامان... موقع
ماساژ خوابت برد؟
منم ماساژ
موخوام~!
اونم وقتی سونوُو
انقد داره زحمت میکشه؟
هااای~ خیلی خوب بود،
حتماً خوابم برده...
سونوو، خروپف که
نکردم، نه؟
جان ؟
اه... خب نه،
خروپف نکردی.
ای وای!!
چرا این یهو-؟!
خیلی خجالتآوره
اونم وقتی که همه اینجان...
چیشد...؟ سوتین
باز شد؟
مامان من که بهت گفتم باید
یه سوتین جدید بخری...
ولی پیدا کردن سایزی که
به من بخوره خیلی سخته،
واسه همین نمیدونم چیکار کنم...
خب چون خیلی میمیهات
بزرگه مامان... خیخی
باید سریع سرجاش میذاشتمش
واسه همین وقت نکردم درست
ببندمش. خوشبختانه بهم شک نکرد...
نونا واقعا خواب بود...؟ یا
خودشو به اون راه زده...؟
راستی سونوُو
ج-جانم؟
بدنم خیلی
سبک شد
بابت ماساژ
امروز ممنونم
کاری نکردم.
هاه...؟ نونا
چقدر آرومه...؟
چیزی میخوای
برات بخریم؟
سونوو، من و سیاون
داریم میریم فروشگاه.
نه مرسی هه هه
ن-نونا، فکر کنم خیلی
عرق کردی، بهتره بری
یه دوش بگیری!
و-واقعاً...؟
بدنم واقعا
داغ شده... هاها
فکر کنم جریان خونم
خیلی بهتر شده.
شاید به خاطر اینه
که خوب ماساژم دادی
خیلی ممنونم برای امروز،
سونوو. شب بخیر...!
هوف...
عجب شبی بود...
من که فقط داشتم
نونا رو ماساژ میدادم،
پس چرا همچین شد...؟
نگو که...؟ این
شمع یه مرگش
هست؟
مطمئنم قبل از شروع ماساژ
همه چی عادی بود.
ولی بعدش انگار
کم کم غیرعادی شد...
نونا هم انگار
یکم حشری شده
بود،
ولی چشماش خیلی
بی روح بود...
یعنی همش بخاطر
دود این شمعه...؟
چون منطقی نیست که
نونا خودشو بزنه به اون راه...
ولی فقط همین شمع
نیست، اون مغازه هم
یه جورایی عجیب غریب بود...
نکنه باید یه بار
دیگه چک کنم ببینم
واقعاً چیزی توش هست یا نه...؟
روز بعد
چاق شدم...؟
نونا، خوابی؟ میشه یه
لحظه بیام تو؟
آره بیا~
این وقت شب
دنبال چیزی میگردی؟
داشتم فکر میکردم قبل
از خواب ماساژت بدم!
ای وای واقعاً؟!
مرسییی!
پس یه لحظه وایسا
برم لباسمو عوض کنم.
میشه یکم صبر کنی؟
خب چون دیروز
موقع ماساژ خوابت
برده بود...
با خودم گفتم توی
تخت ماساژت بدم که
اگه خوابت هم برد
با خیال راحت بخوابی.
چون مبل خیلی کوچیکه و
اذیتت میکنه اگه بخوای بخوابی...
واسه همین داشتم فکر
میکردم تو تخت ماساژت
بدم. نظرت چیه؟
اه... خب
باشه
اصلا به ذهنم
نرسیده بود...
خ-خب امروز هم
حسابی ماساژت
میدم!
خب پس دیگه ریش
و قیچی دست خودته~
لطفا دراز بکش.