مظلوم ولی حشری قسمت ۸۱ از ۸۲۲۴ صفحه
مهمان · قسمت ۲ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴
نهههههه!!!
گرفتمش
چقدر سنگینی
مظلوم ولی حشری
مترجم: LichKing
چند روز پیش
مردی حدودا سی ساله
در یک مجتمع آپارتمانی
به شهادت رسید
شهید متاهل
و بچه دار بود
اون اقدام به ربودن
و تجاوز جنسی به
خواهرزنش کرد
تا اینکه توسط افراد حاضر
درمحل متوقف شد
در همین حین با
یک مرد درگیر میشه
و بطور اتفاقی از پنچره میفته پایین
و جان میبازه
بیایید یه نگاهی به فیلمای
دوربین امنیتی بندازیم
همینطور که
مشاهده می کنید...
در زدن
اجازه هست؟
میبینم
که اخبار
میبینی
خوش اومدی
خانواده پولداری داریا
برات اتاق خصوصی گرفتن
شنیدی باشگامون
ازهم پاشیده؟
همه بخاطر اتفاقی که افتاده
به خودشون اومدن
راستی شنیدم
دانشگاه نمیری
آره خب اینطوری
که نمیتونم برم
میفهمم
آروغ*
بزار ببینم
خوبه این پسر کوچولو
هنوزم سالمه
ععع!!
من راستش
پورن زیاد میبینم
ازونا که پرستار میاد
و به بیمار خدمات
ویژه میده
حالا توهم فرض کن
من پرستارم
نظرت چیه؟
هوممم
کیفمم نیست!
عوضی با دلارام
فرار کرده رفته
حتی جواب
تماسامم نمیده
جونگ هون!
اگه مادرت بهت زنگ زد
سریع به من زنگ بزن
ای تف به این خانواده
پدرت بود؟ چی میگفت؟
صداش تا اینجا هم میمومد
چرت و پرت
ماشالاه..
جون یه تنه رید
به بنیاد خانوادمون
درعوض..
من از خونه فرار کردم
به پدرت چیزی نگو
الان هممون
آزادی داریم
فرودگاه
ببخشید
بفرمایید
شمام تنهایی
سفر میکنید؟
بله
منم
میدونی تنهایی
اونقدرام بد نیست
آره
بعضی وقتا خوبه
سلام
عهه!
چرخیدن
خوش اومدی
لبخند
رانندگی
طولانی بود؟
نه خوب بود
لبخند
الان میاد
با ایون وو
رفتن بیرون
خاله
بستنی
د آرومت بگیره
بستنی
من اومدم
خوش اومدی
ببخشید خیلی یهویی رفتم
بدون اینکه چیزی بگم
موندنمون فقط حال
خواهرمو بدتر میکرد
میفهمم
خوشحالم لااقل
جواب تماسامو دادی
هنوزم تو شوک
اون اتفاقاتم
آره خلاصه تصمیم گرفتیم
که برگردیم پیش مادرمون
و تو کارای کافه کمکش کنیم
احساس کردیم فرار
تنها راه نجات زندگیمونه
راستش..
الانم یجورایی نگرانم
که تو اومدی
شاید دوباره اون
خاطرات بد برا
خواهرم زنده شه
یا حتی ممکنه
اتفاق بدی برا
خانوادمون بیفته
متاسفم واقعا
احساس میکنم
همه چیز تقصیر منه
نه من اینطور
فکرنمیکنم
به هرحال دیر یا زود
این اتفاق برامون میفتاد
راستی چرا این همه
راهو تا اینجا اومدی؟
چون..
دلم برات
تنگ شده بود
دیگه دیروقته
امشب رو اینجا بمون
ما یه اتاق
مهمون داریم
همینطور..
منم..
دلم برات
تنگ شده بود
مترجم: LichKing
SARRAST.COM
ادامه دارد...
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در: sarrast.com
پایان

قسمت 81 تمام شد

بدون حساب، امروز ۱ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت آخر (82)

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی مظلوم ولی حشری
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت