خاله و نامادری قسمت ۲۳ از ۷۴۵۵ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷ صفحه‌ی ۴۸ صفحه‌ی ۴۹ صفحه‌ی ۵۰ صفحه‌ی ۵۱ صفحه‌ی ۵۲ صفحه‌ی ۵۳ صفحه‌ی ۵۴ صفحه‌ی ۵۵
عزیزم
الو؟
خاله و نامادری
مترجم: LichKing
وای دستم خورد
خب یچیزی بگو
بگو خواب بودی
صدامو داری عزیزم؟
کجایی؟ پس چرا خونه خالیه؟
عزیزم
خب چیزه..
اومدم بیرون
تا منظره شبو ببینم
خیلی منتظر امروز بودم
ولی خب تو نتونستی بیای عزیزم
منم خوابم نمیبرد
واقعا متاسفم
دیگه دیر اومدم خونه
نه بابا این چه حرفیه
میدونم نتونستی
از اینکه درکم
میکنی ممنونم واقعا
میدونم نباید
اینکارو کنم
ولی اینکه میبینم
چطور توشه و سعی میکنه
خودشو کنترل کنه یدفع سوتی نده
بیشتر هیجان زدم میکنه
چیکار میکنی؟
دارم حرف میزنما
تو حرفتو بزن
فقط یکم سریعتر
صبرم سراومد
هوممم!
عهه
عزیزم صدای چی بود؟
چیزی شده؟
نه هیچی من خوبم
کی برمیگردی؟
دیگه دیروقت نیس؟
چرا میام
یکم دیگ
هوممم
بهت زنگ میزنم
فعلا
عجب
مگه نمیبینی دارم
با بابات حرف میزنم
یعنی نمیتونی یلحظه صبرکنی؟
اگه میفهمید چی؟
خب..
حالا که نفهمید
عاااااح
اههه چان هون
اصلا تو خودت اشتباه کردی
وصل کردی
راستشو بگو
موقعی که داشتی باهاش
حرف میزدی بیشتر
هیجان زده نبودی؟
نباید..
چرخیدن
اینجور بگی
برای چی؟ فقط خودمونیم که
یعنی گفتنش انقدر سخته؟
عااااح
هاههه
پس راسته میگن
سکوت نشونه تاییده
خیلی خجالت آوره
ولی حق با اونه
راستشو بخوام بگم..
اونموقع خیلی
هیجان زده بودم
به حدی که قلبم
داشت میومد تو دهنم
عااااح
اههه چان هون
دیگه نمیتونم تحمل کنم
پس نکن!
اههه چان هون
بسه
بیار اون..
ابتو
نمیخوام باز من
اونی باشم که زود
ارضا میشه
خیلی شرم آوره
پس..
باهم ارضا میشیم
اههه چان هون
عاااااااحح
اوممم
قرار نبود بمونیم
ولی خوابمون برد
چرخیدن
نفس نفس
زدن
ساعت چنده؟؟
هاااا؟!
ای وای چان هون بیدارشو
بزار یکم دیگه بخوابم
تکون دادن
میگم پاشو
بدبخت شدیم
حتی یادم نبود
یه زنگ بهش بزنم
عیب نداره
ما که بچه نیستیم
پدرم مرد آرومیه
آره تا موقعی
که نفهمه
شما دونفر چیکار میکردید؟
پدر؟!
عزیزم؟!
اصلا چرا باهم میاید؟
نکنه دیشبو باهم بودین؟
اوه!
ادامه دارد...
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در: sarrast.com
پایان

قسمت 23 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 24

این قسمت را دوست داشتی؟

۱۳ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۷ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی خاله و نامادری
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت