خاله و نامادری قسمت ۱۲ از ۷۴۵۱ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷ صفحه‌ی ۴۸ صفحه‌ی ۴۹ صفحه‌ی ۵۰ صفحه‌ی ۵۱
.12.
لعنتی!
حالا چیکار کنم؟
وقت نشد
شلوارمو بپوشم
خاله و نامادری
مترجم: LichKing
چرا هرچی بدشانسیه
واس منه بدبخته؟
من الان خستم
اگه مهم نیس
میشه بعدا حرف بزنیم؟
اممم..
خب یچیزی هست
که میخواستم دربارش
باهات حرف بزنم
و بنظرم موضوع مهمیه
پس الان میگم
اینکه..
انگاری رابطه بین
تو و آه یونگ اونقدرام
خوب بنظر نمیرسه
میدونی که الان
هممون یه خانواده ایم
و من نمیخوام که فقط
به ظاهر یه خانواده
بنظر برسیم
چی میشد اگه مثل بقیه خانواده ها
بهم نزدیک بودیم
خلاصه اینکه
خواستم بگم..
ما باید...
حتی یه کلمه از
حرفاشم نفهمیدم
بخاظر اون پایینی
آبروم میره اگه منو
اینجوری ببینه
اول که از خواهرش
و حالام که خودش
لعنتی بخواب دیگ
پس چرا این..
آروم نمیشه
میخوای برم؟!
برو پایین دیگ
انقدر حرفام برات
خسته کننده بود؟
منظورت چیه؟
یعنی تو..
نمیخوای مثل یه خانواده
واقعی باشیم؟
من کی همچین
حرفی زدم
مگه غیر از من
کس دیگه ایم اینجاس؟
ببخشید که مزاحمت شدم
انگار قرار نیس
یه خانواده باشیم
نرو وایس!
به جون خاله
با تو نبودم
اوخ!
لعنتی!
چان هون؟!
هه هه
نمیخواستم آبروم بره
که رفت
ببین منظورم با این
بی صاحاب بود که هی
بهش میگفتم بره پایین
نه به تو
آها فهمیدم ببخشید
فکرکنم برم
بهتر باشه
بعدا حرف میزنیم
واقعا میخوای بری؟
و منو با این حالم تنها بزاری؟
اگه حرفی هست الان بگو
نزار برا بعد
منظورت چیه؟
منظورم اینه دیگ
اوه
جدی جدی بهش گفتم
منظورم اینه؟! اصلا اون لحظه
چی تو سرم میگذشت که
اینو بهش گفتم؟؟
ولی منم باید بهش بگم
که نیاز دارم به حریم خصوصی
و بلانسبت شما سرراستی ها
نباید سرشو مثل گاو بندازه زمین بیاد تو
انگاری حوصله
حرف زدن نداره
من باید
یچیزی بگم
این وضعیتت
تقصیر منه؟
یجورایی
چون همش یهویی
میای اتاقم
آهه میفهمم
هاهه
یعنی باز با فکر کردن به من
اینجوری شده؟
الان باید چیکار کنم؟
یعنی چه کاری
از دستم ساختس؟
اون بخاطر من
اینجوری شده
اگه گفتنش سخته
لازم نیس بگی
فکرکنم خودم بدونم
چی میخوای
به کمکم نیاز داری آره؟
آره
باشه ولی..
نمیتونیم کاریو که
سری قبل انجام دادیم
بازم انجام بدیم
سری قبل؟! منظورش
کدوم دفعس؟
عه چیکار میکنی؟
دارم کمکت
میکنم دیگ
آها باشه
هاهه
خودمم نفهمیدم چطور شد
کارمون به اینجا کشید
چرا باز باید
همچین کاریو کنه؟
بالا پایین
لیس
مگه نگفت..
دیگه نباید
اینکارو کنیم؟
پس الان داره
چیکار میکنه؟
نکنه خودشم
دلش میخواست؟
به هرحال..
خوب ساک میزنه
آهه یسس!
هاهه
های یونگ
یکمی سریعتر
آها همینجوری خوبه
خودشه
چیزی نمونده
اوومد!!
هاهه
هاهه
هاهه
هوفف
الان بهتر شدی؟
نه هنوز..کافیم نبود
هاهه
ادامه دارد...
داستان های سکسی تصویری
بیشتر در: sarrast.com
پایان

قسمت 12 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 13

این قسمت را دوست داشتی؟

۲۴ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟۷ نفر حسشان را گفته‌اند
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی خاله و نامادری
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت