#7
تو میخوای با
من ازش انتقام
بگیری؟
چقد میدونی؟
واقعا میخوای
بدونی؟
گروهبان، اونجایی که
بهش منتقل شدم داستان تو
رو خوب فهمیدم...
اون گفت پدر زنت
اون موقع فرمانده واحد بوده
و پدر خودت افسر اونجا بوده...
بیاین مهمونی پایان
سال رو جشن بگیریم!
آفرین سربازان!
به سلامت برید خونه!
بله قربان! شما هم
به سلامت برید خونه!
چه برف سنگینیه
امیدوارم همسایمون از
سایر خوب مراقبت کنن!
زودتر بریم
خونه!
هی ستوان! با این همه
برف داری پیاده میری خونه؟
میخوای برسونمت؟
من خوبم قربان!
باید به خدمت برگردم قربان!
عه جدی؟ پس میتونی
فورا به واحد برگردی...
حداقل اونو ببر
خونه!
عزیزم!
بیا تو!
منتظرم نذار!
ستوان اوه واقعا
خوش شانسه! هر شب
با زن زیبایی مثل تو
میخوابه...!
چیکار میکنی فرمانده؟!
منظورت چیه؟
خونوادم خارج از کشورن و
من تنهام، خیلی تنها...
شانس بهت رو کرده تا
توی زندگیت پیشرفت کنی...
چرا هنوز به همسرت وفاداری؟!
وااای! لطفا
بس کن!
ساکت!
اگه خفه بشی هیچکس
نمیفهمه...!
دوست داری یک
افسر ارشد دستمالیت کنه؟
لطفا...!
گمشو جنده لعنتی!
منو ببخش...
همش تقصیر من بود!
مادرت تصمیم گرفت
به خاطر اون اتفاق
جون خودشو بگیره...
پدرت هم درحالیکه
توی ماموریت بود، مست
و غمگین جونشو از دست داد...!
ولی...چرا تصمیم
گرفتی باهاش ازدواج
کنی؟
به نظر نمیرسه کسی
که من میشناسم اینکارو
بکنه...
اگه میدونستم،
اینکارو نمیکردم!
خیلی اتفاقی فهمیدم
چه اتفاق مزخرفی اون موقع
افتاده!
وای...این زنیه
که میخوای باهاش ازدواج
کنی؟ چرا بهمون معرفیش
نکردی؟!
به خاطر این بیماری
همه گیر نتونستم معرفیش
کنم بهتون...!
خیلی خوشگله!
شنیدم اون دختر دونالد جی...
افسر نظامی قدیم و عضو حال حاضر
کنگرهاست! مادربزرگت حتما
توی بهشت میدرخشه!
بله درسته
احمق های نابالغ!
اگه اون بود احتمالا
عذا میگرفت!
عزیزم!
عمو...
منظورت چیه؟
اهمم...
خب...
عزیزم...
لطفا!
چی؟! من از
خودم در نیوردم!
اوه عزیزم...
تو اینجایی، دنبالت
میگشتم...
اتفاقی افتاده؟
چرا داری سیگار میکشی؟
عشق در یک
لحظه ناپدید شد!
نه...بذار بگم فهمیدم
دقیقا چی میخوام...!
برای یک ثانیه،
فکر میکردم عاشق کسی
هستم، در حالیکه میخواستم
پا رو نردبان ترقی بذارم!
منظورم اینه که...
ببین هنوز طلاق نگرفتم!
اعتراف میکنم که اولش
فقط به خاطر انتقام تو
رو میخواستم...
ولی فکر نمیکردم
انقد عاشقت بشم...
به خاطر همین سازگاری
جنسی مهمه!
نمیدونم چطور همه چیز
بهم ریخت...ولی تا وقتی که
منو بیشتر از هرکسی دوست
داشته باشی مشکلی ندارم!
چون تو مال
منی سایر!
وای داره حشریم
میکنه! کصتو محکمتر
بمال به لب و دهنم!
اه...مریض!
آه...ارضا
شدم!
آه...!
چرا...
یهو بیهوش
شدم؟
یکم تکون بخورم...
حس سرگیجه میگیرم
و میخوام بالا بیارم!
ولی یه بار
دیگه هم امتحان
میکنم!
نمیتونم تکون
بخورم! چکار کنم
وای...؟!
همینجوری
کمک بگیرم؟!
اوه آره!
سرباز هان حتما
میاد!
هروقت خواستی بیا...
من بیرونم، رمز در 3434ئه.
فرمانده بهم گفت یک
چیزی رو براش ببرم، برای
همین باید بیام خونتون خانوم.
بله خانوم!
همسر فرمانده واحد 3
فکر کنم الان
خونه نباشه...
ببخشید...
لعنتی...
الان چه وقتشه؟!
آههه!