بلوک69 قسمت ۲۱ از ۷۲۱۰۹ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷ صفحه‌ی ۴۸ صفحه‌ی ۴۹ صفحه‌ی ۵۰ صفحه‌ی ۵۱ صفحه‌ی ۵۲ صفحه‌ی ۵۳ صفحه‌ی ۵۴ صفحه‌ی ۵۵ صفحه‌ی ۵۶ صفحه‌ی ۵۷ صفحه‌ی ۵۸ صفحه‌ی ۵۹ صفحه‌ی ۶۰ صفحه‌ی ۶۱ صفحه‌ی ۶۲ صفحه‌ی ۶۳ صفحه‌ی ۶۴ صفحه‌ی ۶۵ صفحه‌ی ۶۶ صفحه‌ی ۶۷ صفحه‌ی ۶۸ صفحه‌ی ۶۹ صفحه‌ی ۷۰ صفحه‌ی ۷۱ صفحه‌ی ۷۲ صفحه‌ی ۷۳ صفحه‌ی ۷۴ صفحه‌ی ۷۵ صفحه‌ی ۷۶ صفحه‌ی ۷۷ صفحه‌ی ۷۸ صفحه‌ی ۷۹ صفحه‌ی ۸۰ صفحه‌ی ۸۱ صفحه‌ی ۸۲ صفحه‌ی ۸۳ صفحه‌ی ۸۴ صفحه‌ی ۸۵ صفحه‌ی ۸۶ صفحه‌ی ۸۷ صفحه‌ی ۸۸ صفحه‌ی ۸۹ صفحه‌ی ۹۰ صفحه‌ی ۹۱ صفحه‌ی ۹۲ صفحه‌ی ۹۳ صفحه‌ی ۹۴ صفحه‌ی ۹۵ صفحه‌ی ۹۶ صفحه‌ی ۹۷ صفحه‌ی ۹۸ صفحه‌ی ۹۹ صفحه‌ی ۱۰۰ صفحه‌ی ۱۰۱ صفحه‌ی ۱۰۲ صفحه‌ی ۱۰۳ صفحه‌ی ۱۰۴ صفحه‌ی ۱۰۵ صفحه‌ی ۱۰۶ صفحه‌ی ۱۰۷ صفحه‌ی ۱۰۸ صفحه‌ی ۱۰۹
#21
وای، امروز
خیلی سرحالی سرباز
هان!
حدس میزنم بدنش
یادش مونده که تو زندگی
قبلیش برده بوده قربان!
تقریبا وقت جمع و جور
کردنه، آماده برگشتن به
واحدت باش!
بله قربان!
خب...ترجیح
میدم طوری بهم نگاه
کنه انگار برده ام...
طرز نگاهش به من
طوری بود که انگار به
چیزی که نباید دست میزد
دست زده بود...
ولی حتی در
آن صورت...
نمیفهمم راجب چی
حرف میزنی خانوم...
از اینکه مثل خرگوش
انقد سریع اومدی ناراحتم!
سرباز هانی که من
میشناختم بیشتر میموند!
باورم نمیشد داشتم
به بهانه تراشی فکر
میکردم...
من یه بازنده
مطلق بودم!
آخخ!
آه...!
آه...
کیر توش!
من کی رو
باید سرزنش کنم؟
این فقط به این دلیل
اتفاق افتاد
که منم ازش لذت
بردم، حالا باید برگردم
به واحد!
ها؟!
افسر عملیاتی
و همسرش!
اوه ریدم!
چیکار باید
کنم؟
اوه اونا فقط
از کنار هم رد
شدن...
اوه سرباز!
یادت رفته چطور
احترام بذاری؟
نه قربان!
عذر میخوام قربان!
سرباز هان،
قربان!
خوبه، هیچوقت
فراموش نکن، باشه؟
بله قربان!
آفرین عزیزم
اگه این چیزا رو
بهشون نگی...
نمیدونی بعدا چطور
رفتار میکنن!
آفرین این همسر
منه!
جدی...؟
توئه جنده هم واسه
من قیافه میگیری؟
فکر کردم دارم
سکته میکنم!
ها؟ چطور ممکنه اون
دو نفر جلوی شوهرش طوری
رفتار کنن انگار هیچ
اتفاقی نیوفتاده؟
شاید راجب سرباز
هان کلا اشتباه برداشت
کرده بودم!
شاید خیلی دست کم
گرفته بودمش...!
چه روز قشنگیه
امروز!
اگه مثل گذشته بود
کاری میکردم همه با دیدن من
انگشت به دهن بمونن...
انگار هرچقد توجه
بیشتری جلب میکنم
بیشتر احساس سکسی
بودن دارم...
آسمون خیلی
زیباست...دیگه
نمیتونم تحمل کنم!
بهتره خودمو
انگشت کنم!
هااه...کافی
نیست، یک چیزی
کمه...
کاش الان
یه مرد کنارم
بود!
شاید فقط
کمی بوی یکی
کافی بود...
آره خودشه!
خاطره دیروز...
هاااه...
هاااه...
هاااه...
هاااه...فکر کنم
به زودی آبم میاد...!
هاااه...
هاععع...!
وااای!
هاااه...
خیلی آبم اومد!
الان همه انگشتام
باد کرده!
حالا که بهش فکر
میکنم یکم زیاده روی
کردم...!
من دوست دخترش
یا همچین چیزی نیستم!
شاید...
باید هرچند وقت یکبار
ازش لذت ببرم؟
وای! چقد خوش
شانسی!
بهتره از خانوم یون
توی استافورکس بخوام
با دستاش واسم جق بزنه!
فکر کنم دارن راجب
من حرف میزنن!
هی! میخوای بدونی چطور
یه جق دستی مجانی گیرت
بیاد؟
درباره چی
صحبت میکنی؟
یک ساعت همینطوری
رو دستت بشین...
و...؟
اره بعدش کیرتو باهاش
بگیر...یه جوریه که دستتو
حس نمیکنی انگار کار یکی
دیگست!
پشمام چقد تو
باهوشی!!
اره خیلی هوشمندانست!
هااه...الکی
وقتمو با گوش دادن
به کصشرای اینا تلف
کردم!
این یارو خیلی
دیوثه!
هی جیمز! فرمانده واحد سه
دنبالت میگرده!
من؟
دوست داری کل لیستو
فردا برات بیارم؟
اره! باز دوباره
ازم میخوای سوال
بپرسی...؟
ببخشید؟!
دلیلی وجود داره
که نمیخوای به خونه
من بیای؟
نه قربان!
اه...چطور میتونم
به چهره اش نگاه
کنم؟!
پایان

قسمت 21 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 22

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی بلوک69
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت