فوتبال زنان حشری قسمت ۳۹ از ۴۹۹ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹
چرا چیزی
نمیگی؟
منو فراموش
کردی؟
یه چیزی بگو هونگ
مینجون
عشق اولم، یون
دایه...؟
چرا زنگ زدی
بهم؟
چند سال گذشته...
شنیدم رسیدی
به فینال
تبریک میگم
فکر نمیکردم به
فینال رسیده باشی،
از اونجایی که
من مدت ها پای
تو بودم
نگو بعد من به
مواد افتادی؟ هه هه
چی؟ معلومه
نه...!
به هر حال
میام بازیتو میبینم
چی؟ جدی؟
واقعا؟
هی جواب
بده
لعنتی چهار سال
گذشته...
تمام این مدت منو
نادیده میگرفت
چیشد یهو
سراغمو گرفت؟
فوتبال زنان حشری
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
یون دایه دوست
دوران بچگیمه
من و یون دایه جای
محقرانه ای زندگی میکردیم
خانواده جفتمون توی
محله فقیر نشین زندگی میکردن
از بچگی با هم
بزرگ شدیم
ولی دایه خاص بود
بریم بازی
توی تولد ۹ سالگیش
بشین درس بخون
از یه جا به بعد دایه
باهام سرد شد
درس بسههع!
بیا سوپری آقا بهمون
اسنک بده!
من نیازی به این
چیزای بی ارزش ندارم!
بی ارزش؟
اه...
میخوای کل زندگیت
همینطوری باشی؟
چی؟؟
میخوای تمام عمرتو
مثل احمقا بگذرونی؟
تا وقتی تو
باشی اینطور
نیست برام...
من میخوام یه
آدم موفق بشم که از اینجا
میره
چرا؟ ما که همسایه
خوبی هستیم
احمققق
دنیا خیلی بزرگه
کلی جای بهتر از
اینجا هست
هیچکی دلش نمیخواد
اینجا زندگی کنه...
باشه پس منم
دنبالت میام
پس باید
توهم موفق
بشی.
من؟ چرا؟
چون دلم میخواد
دوستام هم سطح خودم
باشن.
راستش الان که
فکر میکنم، دایه از سنش
بیشتر میفهمید.
باشه پس اینو
حلش کن
عمیقا فکر میکرد ،
مهارت حل مسئله خوبی
داشت و مصمم بود که موفق
بشه.
خیلی بد درس
میخونی
اصلا تو هیچکاری
خوب هستی؟
همم...
فوتبال؟
اوه اره!
تو واقعا بازیت خوبه
همه تیمای محلو بردی.
و وقتی فوتبال بازی
میکنی خیلی سرزنده ای.
سرزنده...؟
وایسا...
کجا گذاشتمش؟
اوه اینجاست!
خوبه همینجاست!
چیه؟
یه کتاب راجب
فوتبال که از بابام
گرفتم.
اجازه داری
بهش دست بزنی؟
نمیدونم ولی
خب.
خیلی دوست دارم
وقتی فوتبال بازی
میکنی.
از اون موقع
به بعد
واقعا؟
خواستم یه
فوتبالیست موفق بشم
همیشه تغیر کرد، چون
میخواستم به چشم دایه
خوب به نظر برسم.
این تنها دلیل
بود
جفتمون تمام تلاشمون
رو برای هدفمون کردیم
در پایان دبیرستان...
هی یون دایه
بیا باهم قرار بذاریم
حسمو به دایه
اعتراف کردم
ولی در جواب...
نه‌.
ها...؟
چرا؟ توهم که ازمن
خوشت میومد...
گفتم که میخوام
آدم موفقی بشم
اوه خب...؟
تو چی بهم میدی؟
چی بهت میدم؟
فراموشش کن...
هی کجا؟!
میرم با کسی قرار
بذارم که برام مفید باشه
عشق؟ برام
مهم نیست، ولی اگه
روزی بیینم آدم‌موفقی
شدی باهات قرار میذارم.
ولی نمیشی.
میخوای در آینده چکار
کنی؟
چطور این حرفو
زدی؟ به احساساتم
ضربه زدی.
هونگ مینجون
بهت صد ها بار
شانس دادم
همشونو از دست
دادی.
راجب کدوم
شانس حرف میزنی؟
هوف...
حالا هرچی
اگه میخوای باهام
قرار بذاری آدم موفقی
شو.
بعد این حرفش واقعا
شرمم اومد
و کمی بعد دایه به
یک دبیرستان معتبر در
جایی دیگر وارد شد.
بعد اینکه رفت اونجا
دیگه دایه رو ندیدم.
بعد اون سرنوشت
خودمو پذیرفتم
هوف...دایه
دلم برات تنگ شده...
اونجوری گذاشتی
رفتی،
و حالا بهم
زنگ میزنی...
وقتی اونقدر
دلم تنگ بود زنگ
نزدی...
حالا هرچی
فینال به زودی
برگزار میشه
باید تمرکز
کنم
ورزشگاه کره آرنا
هونگ مینجون!!
هونگ مینجون!!
چرا این همه آدم
واسه فینال لیگ دانشگاهیی
اومده...؟
مقامات فدراسیون فوتبال
جلوی کی بازی
میکنن؟ هوجین؟
اره هوجین
چرا باید همچین
تیمی برسه فینال؟
میدونم دارن راجب
چی حرف میزنن
قطعا از اینکه دانشگاه
ما رسیده فینال خوشحال
نیستن.
ولی مهم نیست.
پادشاه لیگ
من میشم.
فینال لیگ دانشگاهیی
دانشگاه کره و دانشگاه هوجین
پایان

قسمت 39 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 40

این قسمت را دوست داشتی؟

۱ پسند

برای پسندیدن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی فوتبال زنان حشری
از ادامه دادی
سرعت