احمقی چیزی
هستی؟
ساک زدن تمرین
کردی؟
اره هر روز
یه سوال دیگه
ازت میپرسم
اون خیاره؟
اره مثل کیرته
بهم گفت عاشق
ساک پر تفی
برای همین سه تا جعبه
خیارو تمرین کردم
اوه...
وایسا...
این همه خیار
خریدی
تا واسه کیر من
تمرین کنی؟
آره
چرا اخه؟
چرا عصبانی
میشی حالا؟
همیشه انقد رکه؟
مهم نیست ذختر
چقد خوشگله
اینکه با تیشرت من
جق میزنه منو گیج
میکنه!
واقعا جفتمون توی
بهترین شرایطمون نبودیم
تو هم به من دمبل
پرتاب کردی...
تازه از هایون نونا
واسه فضولی من استفاده
کردی،
و این اصلا
خوب نیست
شرایط...
چی؟ نشنیدم
چون توی شرایط
خوبی نبودیم...
میخوام توله سگ
من باشی
منم اون توله سگ
قهوه ای رو آوردم تا
بفهمم چی دوست داری
میخواستم بهت
نزدیک بشم
توله سگ قهوه ای: هایون
این دیوونست
باید برگردم
رستوران بیشتر گوشت
میخوردم
نمیتونم با یه روانی
مثل تو باشم
هاا؟
قراره مشهور بشم
نمیتونم درگیر یه رسوایی
بشم
حیف این همه خوشگلیت...
نهه! نروو!
بذار برم
نرو...
نرو...
وایسا...
چرا از یه سلبریتی
هم خوشگلتره؟
آه، مغزم
دوباره گول
زیباییشو خوردم
ولم کن دیگه
نمیخوام ببینمت
نههه!!
نرووو...
نههه!!
هاا؟
وااای!!!
هااا؟
وااای!!
فوتبال زنان حشری
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
آه هوف
بیدار شو...
ببخشید.
آهه ببخشید
چی؟
بیهوش شدم...؟
وای
تهدید ، غش کردن، چیزای
جدیدی با تو تجربه کردم
بیداری؟؟
آره
وای ببخشید
نمیخواستم اینطوری
بشه!!
وایسا هی...
خیلی گریه
میکنه
هی من خوبم
شوخی کردم
واقعاا...؟
دروغ گفتم ولی
باید آرومش میکردم
واقعا منو میبخشی؟
معلومه...
میشه از روم پاشی؟
و این بانداژو باز
کن نمیتونم نفس بکشم...
آروم شدی؟
اوم...
واقعا نمیخوای
توله سگ من باشی؟
چی؟
پرسیدم نمیخوای
توله من باشی؟
توله دیگه چه
کصشریه...
میخوای با پول
منو برده خودت
کنی؟
نه اینطور نیست
پس چی؟
دوست من
دوست؟
به دوستات
میگی توله؟
فقط چون بچه
پولداری؟
چی میگی؟
میخوام بگم که
اگه از همه بخوای
توله سگت باشن مثل
من واکنش نشون میدن
منظورم این نبود...
من فقط...
میخوام بهت نزدیک تر
بشم
از بچگی تنها بودم
پدرم درگیر بود و مادرم
پیشم نبود.
کل دنیای کوچیک من
یه خونه بزرگ بود
که نمیتونستم ازش
برم بیرون.
تنها کسایی که باهاشون
حرف میزدم معلما و کسایی بود
که واسم کار میکردن
و پدرم که به ندرت بهم
سر میزد
ولی پدر همیشه سرش
شلوغ بود و زود میرفت
خونه کم کم حس زندان
بهم میداد.
کل دنیام شده بود
کامپیوترو موبایلو این چیزا
دیگه نه استخر میرفتم
نه اتاق بازی نه وان حموم.
تو خونه منتظر پدرم بودم
ولی دیر به دیر میومد پیشم...
حس میکردم زندانی
شدم...
به دلیل احساس خفگی ای
که میکردم دکتر همیشه بهم
سر میزد،
و در نهایت بهم دارو
تجویز میکرد.
بعد دارو حس بهتری
داشتم
احساس خفگی همراه با
ناامیدی و غم من تموم میشد...
دوز مصرفیم به تدریج
زیادتر میشد و پدرم بهم سر
میزد.
من از دارو خوردن و دیدن
پدرم بیشتر خوشم میومد،
ولی اون ناراحت بود
توی تولد هشت سالگیم
پدرم برام یک پیام گذاشت
وقتی خواب بودم،
و یه توله سفید با
موی فر بهم داد.
بعد دیدن توله سفیدم
دیگه دارو نخوردم
و از کارای دیگه مثل
استخر و زمین بازی بیشتر
لذت میبردم.
در مورد دنیایی که از
گوشی و کامپیوتر میدیدم
کنجکاو بودم ولی خب نحمل
میکردم
وقتی بیست سالم بود
دیگه بچه نبودم،
توله سفیدم مرد
نتونستم از اولین
فقدارنم عبور کنم
هرروز وقتی بابام زنگ
میزد مثل جهنم بود
گفت دیکه نیاز به پنهون
شدن ندارم و میتونم آزاد
زندگی کنم...
اینها اولین کلماتی
بودن که بعد چند سال
میشنیدم
بالاخره تونستم
دنیایی که از پنجره میدیدم
رو کشف کنم
و توی خیابونای شلوغ
راه میرفتم
رانندگی یاد گرفتم
سفر کردم، با مردم مکالمه
کردم...
همش همین.
هنوز تنها بودم
تمام تلاشمو کردم
توی این دنیا زنده بمونم
ولی خب،
هاا؟
به یکی برخوردم
کسی که دلم میخواست
مثل توله سفیدم باهاش صمیمی
بشم
غریزی بود
میخواستم مثل توله
سفیدم بهش نزدیک بشم
فهمیدم... پس میخوای
یه توله...نه یعنی بهم
نزدیک بشی.
آره
مرد بی احساسی مثل
من با این داستان ناراحت
شد
با اینکه اولین باری
که همو دیدیم جالب نبود.
اون نمیتونه خوب
خودشو ابراز کنه
وقتی تو فوتبال
هیچی نبودم و میتونستم
برم هر لیگی بازی منم
به خاطر این نبود
که اون خوشگله یا پولداره.
فهمیدم منظورت چیه
بیا گذشته ها رو
ول کنیم و دوست باشیم
نه اون نه...
ها؟
تو..
ها؟ چیکار میخوای
کنی؟
میخوام باهات سکس
کنم
ها؟؟
نمیخوام دوست
باشیم
میخوام که...
هیی!
کاری که معشوقه ها
میکنن.
تو احمقی
ادامه دارد...
داستان های بیشتر در سایت
سرراست
🐺Geralt🐺