64
ولی...
برات عجیب نیست
وقتی لباساشون اینجاست
چجوری رفتن بیرون؟
جز اینکه لخت
رفته باشن
ما هنوز نرفتیم
احمقا...
اردوگاه
عاشقانه ها
چطوری میتونن
لخت رفته باشن؟
شاید لباس دیگهای
داشتن...
اینقدر لاس نزن
لباستُ بپوش، بریم
بیتربیت
یکم تحمل کن
الانه که برن
باشه
راستی...
سنگین نیستم؟
هممم
چرا... خیلی
هم سنگینی
دستام دارن از
جاشون کنده میشن
عااع
پس بذارم زمین
عمم
آه، وایسا..!
اگه اینجوری
تکون بخوری
بیشتر حشریم
میکنی!!!
عاه
کیرم بزرگتر شد!؟
به زور خودمُ کنترل کردم
هر چی بشه تقصیر توئه
هااع
هاا!
وایسا...
نه!
نمیتونم...
جلوی نالههامُ
بگیرم...
سعی کن زیاد
بلند ناله نکنی
هی!
عممم
عومم
هممم
مممم
هااع
نباید گیر
بیفتیم...
چانی خیلی قویه!
نمیتونم تکون
بخورم
هااع
خیلی حال میده
هااع
یکی بچسبونتت
به دیوار و محکم
بکنتت!
هان؟
تو هم شنیدی؟
چی؟ من که
چیزی نشنیدم
صدای...
خر خر شنیدم!
چی...؟
مثل صدای راه رقتن
با پای لخت!؟
آره، خودشه!
مطمئنی فقط ما
دوتا اینجاییم؟
وقتی اومدیم تو
که کسی اینجا نبود
نه...
الانه که
گیر بیفتیم!
چانی...
بس کن...
صدامونُ میشنون!
نه، نمیتونم...
یکم تحمل کن
عممم
آه
هااا
چطور ازم انتظار داره...
ناله نکنم!؟
عااه
هااع
هااع
بیا بریم...
کارم تمومه
بخاطر تو دیرمون شد
اوویی
اتاق نظافت
هاا..!
فکر کنم رفتن
دیگه لازم نیست
ساکت باشی
هااع
هاااع
وایسا
یکم...
آرومتر
هاااه
هااع
عااخ
دارم میام سوری!
آه
هااع
آااه
هاااع
آااه!!
ادامه دارد...