45
آه!
آقا...؟
آروم باش...
همین حالا
بیا بیرون
قبل اینکه هردوتاتونُ بکشم
سانگگو، گوش کن
بذار برات توضیح بدم!
واقعاً نمیخواستم
اینجوری بشه...
من مرد شجاعیم
نمیتونم اینجا پا پس بکشم
بریم بیرون
حرف میزنیم
مثل یه مرد باهاش
روبرو میشم!
بس کن
سانگگو!
بذار بگم چی
شده...
اگه نمیخوای با این
حرومزاده همینجا دفنت کنم...
خفه شو و
یه گوشه وایستا
هاجون...
واقعاً ببخشید...
ولی کس دیگهای
نبود ازش کمک بخوام
میشه زود
بیای اینجا...!؟
نزنش! به
جاش منو بزن!
حرومزاده!
بسه!
بس کن
سانگگو!
عجب وضعی...
لذت کارمندی
خوبی؟
نه
حداقل به خیر
و خوشی تمومشد
دوستپسرش بود
حقم بود... هاهاها
انگار آقای اوه
میخواد ماجرا رو
جمع کنه
بلایی سر دوستپسرت
نمیاد...
دیگه برام مهم
نیست...
این حرفُ میزنه...
ولی بازم برمیگرده پیشش
مشکلی نیست سئویون
هیو کاری نمیکنه که تو
آسیبی ببینی
ولی نمیدونم سانگگو
قراره چیکار کنه
حالا منتظر واکنش توئم
هاجون... دیگه
نمیتونم
فقط میخواستم
خوشحال باشم
ببخشید که همیشه
تو این وضع میام سراغت
نمیدونم این حرفم
آرومت میکنه یا نه...
ولی من خوشحال میشدم
که همیشه کنارت باشم
و آرومت کنم
اوه...
تو لیاقت شاد بودنُ داری
هاجون
مرسی هاجون
مطمئنی نمیخوای
بری خونه؟
آره...
درضمن اون اونجاست
نمیخوام باهاش یه جا باشم
بیا یکم پماد بمالیم
رو زخمت
قبلش...
میشه برم یه
دوش بگیرم
یاد اونموقع افتادم...
زمان دانشگاه...
اونموقع هم تو
همچین وضعی بودم، نه؟
اونموقع هم حسش کردم
همیشه میشد به
تو تکیه کرد
هنوزم همون
آدمم، میدونی!؟
هیچی تغییر نکرده
هاجون...
میشه اینجا
هم بمالیش؟
هاااع
هاه...عااه
آااه
هاجون...
هاا...
هاجون...
هااع...عااه
ادامه دارد...