قسمت 59
همم
من یه فانتزی دارم
فانتزی؟
کمکم میکنی به
حقیقت بدل شه؟
بادیگارد
میلف
چی...چیه؟
بدون اینکه عقب بکشی
عشق بورز، این رویامه!
جان؟!
دلم میخواد توی فضای آزاد
با مردی که دوستش دارم
سکس کنم
اینجا؟
از نوجوونی که حرفهی
بازیگری رو شروع کردم
همیشه توی چشم بودم
انگار همیشه
زیر نظری
همیشه باید
مراقب رفتارم باشم
بخاطر قوانین سختگیرانهی
آژانسی که براش کار میکنم
هیچوقت نشد یه دیت معمولی
داشته باشم
به چشم اونا
من فقط یه محصولم
نه یه انسان
میفهمم
مگه قبلاً ازدواج
نکرده بودی؟
فکر کردی دلم میخواست
با اون پیرمرد ازدواج کنم؟
بخاطر شهرتم
مجبور بودم با یه
مرد ثروتمند ازدواج کنم
بعد از اینکه دوتا
بچه به دنیا آوردم
از زندگی تهی شدم
پولدارا، زنای مشهور رو
به چشم یه سلبریتی نمیبینن
فقط میخوان براشون بچه بیاری
شوهرم یه معتاد بود
که همش پارتی میگرفت
ولی بازم تونست حضانت
بچهها رو بگیره
منم واسه همین برگشتم به صنعت سرگرمی
دوست داری با چه مردی
بدون حد و مرز عشقبازی کنی؟
تو!
هووف
هاا...
عووم
هااا
این خلاف پروتکلمونه
حشری کردنم
بخشی از پروتکل بود؟
جان؟
دیروز بعد از اینکه
حشریم کردی، گذاشتی رفتی
چون یه موضوع اورژانسی
پیش اومد، درضمن دیروز
وقتی که باهات صمیمی شدم
تایم کاریم تموم شده بود
یعنی وقتی ساعت
کاریت تموم شه میتونیم
سکس کنیم؟
خب...
ععع
قوانین رو فراموش کن
من دیگه تحمل ندارم
گفت میره
گانگنانگ
هاه
چی شده اینهمه
ساعت توی یه نقطه
گیرکردن؟
عاع
چه بزرگ و سفته
عمم
کنار جادهایم
اگه یکی از ماشینا
بزنه بغل و بیاد
اینجا چی؟
واسه چی
اینقدر نگرانی؟
اگه کسی ما رو ببینه
فوراً میذاره میره
هان؟
نکتهی درستی اشاره کرد
هیچکس نمیاد نزدیک تا
ویوی بهتری پیدا کنه
بهت که گفتم
میخوام آزاد بودن رو
تجربه کنم
این بیشتر منحرف
بودنه تا آزاد بودن
جدی؟
پس بیا دوتا
منحرف واقعی باشیم
خانوم هوانگ