کصی که انتظارشو نداشتم قسمت ۴ از ۶۰۵۷ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱ صفحه‌ی ۴۲ صفحه‌ی ۴۳ صفحه‌ی ۴۴ صفحه‌ی ۴۵ صفحه‌ی ۴۶ صفحه‌ی ۴۷ صفحه‌ی ۴۸ صفحه‌ی ۴۹ صفحه‌ی ۵۰ صفحه‌ی ۵۱ صفحه‌ی ۵۲ صفحه‌ی ۵۳ صفحه‌ی ۵۴ صفحه‌ی ۵۵ صفحه‌ی ۵۶ صفحه‌ی ۵۷
قسمت 4
.....
عاع
خانوم میجو
....
بیدار شدی؟
امروز زودتر پاشدی
چند دقیقه وایسی
صبحانه آماده‌ست
باشه
امروزم خیلی
مشتری داریم؟
آره، گفتن ساعت
۱۱ میرسن
بازم یه زوج دیگه؟
پس تا امشب
کلی کار سرمون ریخته
فکر کنم...هاهاها
بنظر نمیاد خانوم میجو
از ماجرای دیروز
ناراحت باشه
شایدم میخواد وانمود
کنه اتفاقی نیفتاده
مگه نباید
زودتر میرفتی؟
سوهیون
ععع
اوه
آره
روز خوبی
داشته باشی
فعلاً خدافظ
هممم
خانوم میجو؟!
ازم دوری میکنه؟
هااا...
هااا
هاااه
ولی دیروز ...اون...
*نگاه*
داری به چی
فکر میکنی؟
عاع!
ععع... زیادی
تعجب نکردی؟
اینجام ولم نمیکنه
ترسوندیم!!
قیافت چرا
اینجوریه؟
بگو...
هان
دیشب خوب
نخوابیدم
مریض که نیستی؟
اگه حالت خوب نیست...
بادا نگرانت میشه
عع...آره
عوع
حالا راجبه بادا هم
فکرای بد میکنم؟
فکر کنم نیاز داری
خودت رو خالی کنی!
هی
وای خدا
چی داری میگی؟
دوستت بیدار شده
هان!!
آع ،خب، من...
خیلی وقته خودتو
خالی نکردی، مگه نه؟
میخوای
کمکت کنم
تمومش کن!!
داشتم شوخی میکردم
چرا جدی گرفتی!؟
بادا باعث شد حواسم پرت شه
حالا چجوری با میجو
روبرو بشم...
مشکلی پیش اومده؟
سوهیون!
خب مسئله اینه...
اونا امروز
تصمیم گرفتن
بیان اینجا
تماس گرفتن
گفتن امروز میایم
قرار بود هفته
بعد بیان
برن یه جای دیگه
خب نمیتونی بگی...
خودشون تماس گرفتن
هیچکدوم اتاق
خالی نداشتن
نمیتونیم بذاریم توی
خیابون بخوابن
اونام ا برنامه‌شون رو تغییر دادن
ما مسئولیتی در قبالش نداریم
ببرشون اتاق من
چی؟؟
مگه اتاق من در اصل
اتاق مهمونا نبود؟
خب...
من میرم پیش
دوستام...هاهاها
پس خودت
کجا میمونی؟
مشکلی نیست
الان بهشون
خبر میدم که این
گل پسر مهمونشونه
خوب شد
الان اینجا بودن
سخته
وایسا
جدی میگی؟
و الان اون باید
پیش ما بخوابه!؟
مجبور شدیم اتاقش
رو بدیم به اون احمقا
هه هه
داری زیاده‌روی
میکنی
هان
چرا از این فرصت
استفاده نمیکنی تا
مستقل شی؟
بس کن آهری
سوهیون
خونواده‌ی ماست
چطور به عضو خونواده ‌ت
میگی از خونه بره؟
حالا هرچی!
....
خانوم میجو
اون فقط یکم
خجالت میکشه
نگرانش نباش
خانوم میجو...
دقیقاً به چی
فکر میکرد؟!
من...
فقط میخوام کمکت کنم
سوهیون
خونواده‌ی ماست
چون من عضوی از این خونواده‌ام؟
آره، درسته...
بازم نمیتونم درک کنم
هممم
آاه
....
هااع
عاح
....
...
آه
هاا
اوه
ولی الان...
فقط و اون تنهاییم
خوابی؟
سوهیون
هااع
آه
هاااع
بهتره من
بخوابم
اولین بار نیست
که همچین اتفاقی میفته
چقدر خشن
همین الان
بیرونشون میکنم
عوضیا، بازم!؟
این زن و‌شوهره
گاییدن ما رو
پایان

قسمت 4 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 5

این قسمت را دوست داشتی؟

۴ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی کصی که انتظارشو نداشتم
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت