بهشت شیاطین قسمت ۱ از ۴۵۴۱ صفحه
مهمان · قسمت ۱ از ۳ امروز
صفحه‌ی ۱ صفحه‌ی ۲ صفحه‌ی ۳ صفحه‌ی ۴ صفحه‌ی ۵ صفحه‌ی ۶ صفحه‌ی ۷ صفحه‌ی ۸ صفحه‌ی ۹ صفحه‌ی ۱۰ صفحه‌ی ۱۱ صفحه‌ی ۱۲ صفحه‌ی ۱۳ صفحه‌ی ۱۴ صفحه‌ی ۱۵ صفحه‌ی ۱۶ صفحه‌ی ۱۷ صفحه‌ی ۱۸ صفحه‌ی ۱۹ صفحه‌ی ۲۰ صفحه‌ی ۲۱ صفحه‌ی ۲۲ صفحه‌ی ۲۳ صفحه‌ی ۲۴ صفحه‌ی ۲۵ صفحه‌ی ۲۶ صفحه‌ی ۲۷ صفحه‌ی ۲۸ صفحه‌ی ۲۹ صفحه‌ی ۳۰ صفحه‌ی ۳۱ صفحه‌ی ۳۲ صفحه‌ی ۳۳ صفحه‌ی ۳۴ صفحه‌ی ۳۵ صفحه‌ی ۳۶ صفحه‌ی ۳۷ صفحه‌ی ۳۸ صفحه‌ی ۳۹ صفحه‌ی ۴۰ صفحه‌ی ۴۱
چرا من هر سهمی
میخرم بگا میره
کیر تو این زندگی
بذار خودمُ پرت کنم پایین
راحت شم
ولی خودکشی که
راه‌حل نیست
بهتره برم خونه
گوشیم!!!
گرفتمت...
فاک...
بعد از اینکه افتادم
تو رودخونه، بیهوش شدم
من کجام؟
تو عمرم همچین
جایی ندیده بودم
برای چی...
چرا لختم؟!
بیدار شدی
فرزندم؟
تو کی هستی؟
اینم نتیجه‌ی خوبی
اولین چیزی که به
ناجیت میگی اینه
خیلی ببخشید
واقعاً ازت ممنونم
حالا میشه بگی
کجا هستیم؟
نکنه موقع بازی تو رودخونه
سرت ضربه خورده؟
اسمت یادته؟
آره، جین سوچانم
و اینجوری رابطه‌ی من
و استادم شروع شد
قبلاً استادم یکی از مشهورترین
استادای موریم بود. هرچند الان
در آرامش تو این سرزمین زندگی میکنه
اون منُ نجات داد و زیر پر
و بالمُ گرفت، انگار پسر واقعیش بودم
و تمام هنرهای موریم رو بهم آموزش داد
مهم نبود چقدر
بی استعداد بودم
باد و باران..ها؟
وایسا... چرا مثل...
بعد از سالها یه چیزو
راجبه استادم فهمیدم
نیلوفرای آبی دوباره
شکوفه زدن
عطرش فوق‌العاده‌ست
و نشونه‌ی برداشت
میوه از درختاست
یه بار خوب این نزدیکیا هست
دوست داری بریم یه نوشیدنی
با هم بزنیم؟
فاک...
توی پیر خرفت که
شبیه کیر بعد از جقی
میخوای مخ منُ بزنی
استاد!
خوبی؟
آره، خوبم
از قرار معلوم استاد خیلی هیز بود
و همش باعث دردسر من میشد
حتی اگه دخترا بدجور کیرش میکردن بازم ادامه میداد
نیلوفرای آبی
شکوفه زدن... اوخ
حتی الانم استاد
فکر نمیکنی تو این سن
دیگه ازت گذشته
خجالت نمیکشی؟
چرا خجالت
بکشم سوچان
بخاطر شخصیتش
هیچکی رو جز خودش
سرزنش نمیکرد
دیگه بریم خونه
باشه!
واسه شام
چیزی خریدی؟
آره! کوفته گرفتم
دوست داری؟
آره...جووون
تو سن 96 سالگی
باکره از دنیا رفت
آه...
چون اینجا خبری از
کامپیوتر و گوشی نیست
زندگی سالمتری دارم
هرچند اینکه مجبور باشی
هر روز واسه آوردن آب از
دشت بالا و پایین بری خیلی رومخه
اووف
البته بهش به
چشم تمرین نگاه میکنم
خیله‌خب
فکر کردم یه چیزی دیدم
چی بود...؟
سوچان..یه مرد باید
مهارتهای رزمی داشته باشه
تا بتونه از عشقش محافظت کنه
وقتی به سختی از عهده
خودم برمیام، چجوری از
یه نفر دیگه مراقبت کنم؟
اینجوری فکر نکن خره
معلوم نمیشه کی یه دختر
خوشگل بپره بغلت، باید
همیشه آماده باشی
فکر نمیکنی ممکنه یه روزی
یکی مثل خودت از آسمون بیفته یا
سر از رودخونه در بیاره و
ازت کمک بخواد؟
هیچ وقت سرنوشتُ
دستکم نگیر
خداروشکر نبضش میزنه
هرچند بدنش خیلی سرده
باید دمای بدنشُ
بالا نگه دارم
این نشان اعضای ارشد
قبیله‌ی باد و آبه...
چجوری همچین آدمی افتاده
تو رودخونه!؟
خیلی طول میکشه
تا آتیش روشن کنم
یعنی هیچ راه
دیگه‌ای نیست؟
باید لباسای خیسشُ
عوض کنم
صورتی...
این فقط یه
عملیات نجاته... همین
اینکارو فقط واسه
نجاتش میکنم
اوف...
باید برم براش
یکم غذا و دارو
بگیرم...
یانگون، شایعاتُ
شنیدی...؟
کدومشونُ؟
شنیدم شیطان طلایی یک چشم
قبیله‌ی باد و بارانُ نابود کرده
یا خدا...
اگه همونی باشه که میشناسم، اون یه استاد
هنرهای موریمه که از طبقات بالا اخاذی میکرد و
به کلی زن تجاوز کرده... همونه، نه؟
ولی چطور ممکنه اعضای
قبیله‌ی باد وبارانُ
قتل عام کنه؟
قبیله‌ی باد و باران
قتل عام شدن؟
از اون تراژدی
نجات پیدا کرده
یعنی شیطان طلایی
یه چشم بهش آسیب زده؟
نکنه دختر یکی از رهبرای
قبیله‌ی باد و بارانه؟
شنیده بودم دختر کوچیک یکی
از رهبراش خیلی خوشگله
باید چیکار کنم
صورتی بود...
این چهارمین روزیه
که دارم ازش مراقبت میکنم
عجیبه...
چهار روزه داره غذا میخوره
ولی یه بارم دستشویی نرفته
راستش...
فقط میخوام از این به
عنوان یه بهونه استفاده کنم
و لباسشُ در بیارم
تا بتونم ممه‌های
صورتیشُ ببینم
آره، یافتم...
لباسای قبلیشُ تنش میکنم
حالا...!
اوهوم... انگار
بالاخره بهوش اومدی
نمیدونم چی تو رو
پیش من کشونده، ولی
خیالت راحت اینجا
جات امنه
امیدوارم تا وقتی کاملاً
خوب شی اینجا بمونی
خـ...
لازم نیست ازم
تشکر کنی
نجات دادن جون یه
همنوع وظیفه‌ی انسانی
من بود
بهتره رو سلامتیت
تمرکز کنی...
خفه!
یا جد استاد...
فکر کردی
میتونی خرم کنی؟
دیدم چجوری میخواستی
بهم دست درازی کنی
سوءتفاهم شده!
میخواستم مطمئن شم
نفس میکشی
میدونی چند روز از وقتی
از رودخونه نجاتت دادم گذشته؟
چهار روز! چهار روز!
اصلن تکون نمیخوردی
مجبور شدم نبضتُ بگیرم ببینم زنده‌ای
جدی!؟
ببخشید بهت بی احترامی کردم
انگار چون تازه بهوش اومده بودم
نفهمیدم چی شده؟ تو جونمُ نجات دادی
ولی من بهت توهین کردم
اسم من
هون یونهواست
هرچند قدرتمُ
از دست دادم
ولی به عنوان وارث نسل هفتم رهبری
و در حضور شیطان بهشتی سوگند یاد میکنم...
لطفتُ جبران کنم
شیطان بهشتی؟
شیطان بهشتی
بهشت و شیطان!
تو دنیای موریم کلی لقب دارن
که به رهبراشون میدن
شیطان
بهشتی!
اسم بحالیه، چیزای
دیگه‌ای هم شنیدم
مثل شیطان دوزخی، شیطان ساکن
شیطان
دوزخی
شیطان
بهشتی
مرگ خوار
شیطان بهشتی، مرگ خوار
و...
این از نسل شیطان بهشتیه؟
این ممه صورتی؟
هه هه
میدونم تو دنیای موریم
زندگی میکنیم،ولی...
امکان نداره این دختر
شیطان بهشتی باشه
بهشت شیاطین
قسمت 1
ادامه دارد...
پایان

قسمت 1 تمام شد

بدون حساب، امروز ۲ قسمت دیگه هم می‌تونی بخونی با ساختن حساب، محدودیت روزانه برداشته می‌شه و از همون‌جا که موندی ادامه می‌دی. ساختن حساب
قسمت بعدقسمت 2

این قسمت را دوست داشتی؟

۰ پسند

برای پسندیدن وارد شو
این قسمت چه حسی بهت داد؟
برای گفتن حست وارد شو
حرف خواننده‌ها

هنوز کسی درباره‌ی این قسمت چیزی نگفته؛ اولین نظر مال تو!

برای نظر دادن وارد شو
بازگشت به صفحه‌ی بهشت شیاطین
از ادامه دادی
روی صحنه‌ای بزن که می‌خواهی درباره‌اش بنویسی
سرعت