#37
هه هه دیگه نمیتونی
تکون بخوری.
درسته این شکلیم
ولی قدرت خدایان تو
دستای منه.
شنیدم قدرت و نیروی حیات
تو عالیه.
بدن این دختر هم به شدت
تو رو میخواد.
خیلی کنجکاوم بدونم
علت همه اینا چیه.
لطفا به من آب کیر بده
ترجمه اختصاصی سایت
سرراست
🐺Geralt🐺
میخوای؟
نه...مرسی.
خوبه...
چقد خوشمزست
رینا
از کی اومدی اینجا...؟
اممم...یه ماه
شد؟
نمیدونم دقیقا چند وقت
گذشته.
خیلی نگذشته...
فکر کنم برا من تقریبا
یک سال شد.
اووو میو بهم
گفته بوداا!
چرا یهو ناپدید شدی؟!
آه رینا، زندگی اینجا
چطور میگذره؟
ها؟ معلومه که خوبه
هم کلی چیز هست که باهاش
بازی کنی و هم غذای خوشمزه
داره.
رینا...
منم اینجا رو دوست
دارم.
از زمانی که تو
عمارت شیطان بودم...
هیچ امیدی نداشتم
من فقط کاری که بهم
گفته شد رو انجام دادم...
و وقتی میکردم، مورد تحسین
قرار میگرفتم.
ولی اینجا...
انسان ها میدرخشن
هرکسی چیزی داره
که بهش امید داره و
برای خودش میخواد...
همه میخوان به
هر طریقی اونو به
واقعیت تبدیل کنند.
اگرچه وقتی نمیتونن
غمگین بشن...همون لحظه
بعدش خوشحال میشن.
اولش، نمیدونستم
چی بود.
چرا این انسان ها،
که حتی مدت طولانی زنده
نمیمونن،
انقدر ناامیدن؟
ولی خیلی زود
بهش حسادت کردم...
این واقعیت که همه
در تلاشند تا به اون چیزی
که میخوان برسن.
توی زندگی کوتاهشون.
رینا، منو ببخش...
یه دلیلی هست...
که من ناپدید شدم.
ها؟
من میخوام آدم
بشم.
منم میخوام مثل
اونا زندگی کنم.
لامیل بهم قول داده...
که اگه قدرت برگشت به
بهشت رو پیدا کنه...
منو تبدیل به انسان
میکنه.
تو نمیتونی بیای بیرون
قدرت من به یه نفر گره
خورده.
پس...لطفا بذار
همینجوری بمونه تا
همه چی تموم شه...
من نمیخوام بهت
صدمه بزنم رینا.
آه، ببخشید.
من هنوز به اینکه چقدر
باید به انسان ها قدرت
بدم عادت نکردم.
شماها یه مشت
موجود ضعیف و بلااستفاده اید.
نمیدونم چرا پدر باید
بخواد از انسان ها مراقبت
کنه.
مثل همیشه من
نفهمیدم.
میخوای حرکت کنی؟
فقط این بخشو
اجازه میدم.
تو کی هستی؟!
با دایونگ چکار
کردی
هاها الان واقعا
این سوالیه که ازم
میپرسی؟
به جای اینکه ازم
بخوای کمکت کنم؟
یه لحظه بهش فکر
کن، داشتم این بدنو
قرض میگرفتم یکم...
اوه خودمو معرفی
نکردم.
من لامیلم...
یه فرشته...
اوه نه...
الان فقط،
لامیل ام.
و میتونم بگم
من نماینده خدام.
چه کسی بیشتر از
همه از انسان ها متنفره؟
اینو بذار
کنار،
من این بچه رو انتخاب
کردم چون فکر میکردم از
تو بیشتر از همه متنفره،
اما در واقع
برعکسه.
آههعع!
ببین اینو
من میخوام بکشمت.
ولی این دختر به هیچ
قیمتی نمیذاره اینکارو کنم.
واقعا ناراحتم
میکنه.
چرا همیشه سعی
میکنه خودشو گول
بزنه؟
خب...
از اونجایی که اون
یه انسانه.
همینه که هست.
شگفت انگیزه که این
بچه چطور انقد تقلا
میکنه.
ولی...
من به بدنت نیاز
دارم.
همم... به طور
دقیق، قدرتی که
داری.
منبع اون انرژی حیات.
هه...
در برابر من مقاومت میکنی.
ولی این مهم
نیست...
چون همون یه ذره ای
که ازت چشیدم خیلی
خوشمزه بود.
پس قبل
اون،
میخوام یکم
تو لذت ببری، باشه؟