قسمت 28
این صدای چیه؟
و این همه سیب زمینی
شیرین چی میگه؟
ببخشید اقا از دستم
افتادن
سرراست همیشه
با شماست
اون...
طعم شق کردن که بعد
بیست سال چشید
جیکوب مستقیم رفت
پیش خانم چای...
و چک کرد که واقعیه اما...
به طرز عجیبی...
هیچ اتفاقی نیوفتاد
خب اره...اگر قرار
بود فقط به خاطر اون سفت
بشم...
این همه دردسر رو
تحمل نمیکردم
اما بیشتر از اون...
اون بچه...
خیلی بزرگ شده بود
انگار همین دیروز
بود که اونو در حال پرسه زدن تو
محله دیدم
اون حالا کاملا بزرگ شده...
دیگه حتی نمیتونم بهش
بگم بچه
این...
تقریبا یه معجزس
کیر جیکوب تا جایی
که میتونست سفت شد
هاه...؟
حتی خود جیکوب هم
خیلی شوکه شد
اما حتی دو ثانیه هم طول نکشید...
که حرکت بعدی رو زد
داری چکار میکنی؟
اهههه...!
خیلی ببخشید خانم چای
اما...
باید اینکارو برام
انجام بدی...
منظره ی باور نکردنی ای
بود
انگشتاش شروع به خونریزی
کردن
بلاخره داشت انجامش میداد
کیر جیکوب که بیست
سال ساکت بود...
اما جیکوب وقت نداشت
که نگران این باشه
طعم زنی که بعد
بیست سال داشت...
به طرز غیرقابل باوری شیرین
بود...
اون نمیتونست حس فریبنده ای
که از سر تا نوک پاش رو فرا گرفته
رو توصیف کنه...
بعد اینکه ابش اومد
ریختن
اون حس میکرد که بر
فراز قله جهانه...
دوباره
اما این فقط دوروز
دومم اورد
دیگه کار نمیکرد
مهم نبود چقدر تلاش کنه
مهم نبود چقدر به بدن
لخت فیت فکر کنه...
یا درباره ی اون حس عالی
ارضا شدن...
و مهم نبود چند بار خانم چای
کیرشو بخوره بعد اینکه جیکوب
به زانو افتاد و التماسش کرد...
کیرش...
حتی تکون هم نمیخورد
چی میشد اگه دوباره شق
نمیشد؟
جیکوب بیصدا رامنتش
رو میخورد
احتمالا تو همون زمان
بود که...
وقتی جیکوب دوباره دچار
افسردگی شد
اگه نمیدونست چه حسی داره
انقدر احساس دلشکستگی نمیکرد...
اگه فقط نمیدونست...
اره
پس کار تو بود
اون لحظه ای که سکس
داشت...
فکر انجام دادن دوبارش تنها
چیزی بود که فکر جیکوب رو
پر کرده بود
میخوام انجامش بدم...
میخوام انجامش بدم...
تو کی ...؟
دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم...
بزار فقط یه بار دیگه انجامش بدم...
اوه...
تریستان...
چرا؟اتفاقی افتاده؟
سرده بیا بریم
FWIP
هاه؟
باشه...
میخوام...
انجامش بدم...
میخوام فیت رو بگام...
اما...
همه چیز همیشه...
اینطوری...
پیش میرفت
اما جیکوب نمیتونست شکست
رو قبول کنه
چون برای مدت طولانی ای...
داشتن سکس با فیت...
شده بود تنها هدف جیکوب
تو زندگی
برای کسی مثل جیکوب...
ترس وجود نداشت